🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒
🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒
ραят 9 | چیزی که اسم نداشت
روزها یکی پس از دیگری میگذشتند.
و بدون اینکه ا/ت متوجه شود، یک اتفاق عجیب افتاده بود.
سوکجین دیگر فقط «آن پسر روی اعصابِ باشگاه» نبود.
او تبدیل شده بود به بخشی از روزهای ا/ت.
صبحها اگر وارد کلاس میشد و صندلی سوکجین خالی بود، ا/ت ناخودآگاه یک بار به آن نگاه میکرد.
اگر در کافه صدای خندهای شبیه خندهی او میشنید، بیاختیار سرش را برمیگرداند.
و اگر چند ساعت او را نمیدید...
گاهی متوجه میشد که دارد به این فکر میکند:
«امروز کجاست؟»
البته خودش این را جدی نمیگرفت.
ـ «خب، همکلاسیمه. طبیعیه که متوجه نبودنش بشم.»
همین.
هیچ چیز بیشتر.
حداقل ا/ت اینطور فکر میکرد.
---
آن روز، سوکجین سر کلاس نیامد.
ا/ت برای اولین بار متوجه شد که جای خالی کنار پنجره، بیش از حد خالی به نظر میرسد.
چند بار ناخودآگاه به صندلی نگاه کرد.
دوستش متوجه شد.
ـ «منتظر کسی هستی؟»
ا/ت سریع نگاهش را از صندلی گرفت.
ـ «نه.»
ـ «پس چرا هی اونجا رو نگاه میکنی؟»
ـ «نمیکنم.»
ـ «ا/ت.»
ـ «گفتم نمیکنم!»
دوستش خندید.
ـ «باشه، باشه.»
ا/ت اخم کرد و مشغول نوشتن شد.
اما چند دقیقه بعد، دوباره نگاهش به صندلی افتاد.
این بار خودش هم فهمید.
ـ «چرا واقعاً نیومده؟...»
---
بعد از کلاس، ا/ت در راهرو قدم میزد که یکی از همکلاسیها را دید.
ـ «سوکجین امروز نمیاد؟»
پسر با تعجب گفت:
ـ «فکر کنم مریض شده. صبح پیام داده بود.»
ا/ت لحظهای مکث کرد.
ـ «مریض؟»
ـ «آره.»
ـ «چیزیش شده؟»
ـ «نه بابا، فکر کنم فقط سرما خورده.»
ا/ت آهسته گفت:
ـ «آهان.»
و به راهش ادامه داد.
اما چند قدم بعد ایستاد.
گوشیاش را از جیبش بیرون آورد.
صفحهی پیامرسان را باز کرد.
نام سوکجین را پیدا کرد.
چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
نوشت:
«خوبی؟»
مکث کرد.
بعد پاکش کرد.
دوباره نوشت:
«امروز چرا دانشگاه نیومدی؟»
باز پاکش کرد.
ـ «من چرا باید بهش پیام بدم؟»
گوشی را داخل جیبش گذاشت.
چند قدم دیگر برداشت.
دوباره ایستاد.
ـ «خب فقط میپرسم حالش خوبه یا نه.»
گوشی را بیرون آورد.
این بار فقط یک پیام کوتاه فرستاد:
«شنیدم مریض شدی. مواظب خودت باش.»
پیام ارسال شد.
ا/ت فوراً گوشی را قفل کرد.
ـ «همین. تمام.»
اما کمتر از یک دقیقه بعد دوباره صفحه را روشن کرد.
پیامی نیامده بود.
ـ «خب؟ چرا منتظر جوابی؟»
گوشی را خاموش کرد.
---
آن شب، بالاخره جواب آمد.
سوکجین:
«زندهام 😂»
ا/ت ناخودآگاه خندید.
ا/ت:
«خوبه. فکر کردم مُردی.»
چند ثانیه بعد:
سوکجین:
«نگرانم بودی؟»
ا/ت خیره به صفحه ماند.
قلبش یک ضربهی عجیب زد.
سریع تایپ کرد:
ا/ت:
«نه. فقط کلاس بدون تو زیادی ساکت بود.»
پیام را فرستاد.
چند لحظه بعد جواب آمد:
سوکجین:
«پس فردا میام که دوباره اعصابتو خرد کنم.»
ا/ت به صفحه نگاه کرد.
لبخند زد.
یک لبخند آرام و بیاختیار.
بعد گوشی را روی تخت گذاشت.
چند ثانیه به سقف خیره ماند.
دستش را روی سینهاش گذاشت.
ـ «چرا قلبم اینطوری میزنه؟»
هیچ جوابی نداشت.
فقط یک تصویر مدام در ذهنش تکرار میشد:
سوکجین با همان لبخند همیشگیاش که میگفت:
«پس فردا میام که دوباره اعصابتو خرد کنم.»
ا/ت لبخندش را پنهان کرد و صورتش را داخل بالش فرو برد.
ـ «چقدر احمقم...»
اما خودش هنوز نمیدانست این احساسی که آرامآرام در دلش جا باز کرده...
دیگر فقط عادت نبود.
🌷 ادامه دارد...
ραят 9 | چیزی که اسم نداشت
روزها یکی پس از دیگری میگذشتند.
و بدون اینکه ا/ت متوجه شود، یک اتفاق عجیب افتاده بود.
سوکجین دیگر فقط «آن پسر روی اعصابِ باشگاه» نبود.
او تبدیل شده بود به بخشی از روزهای ا/ت.
صبحها اگر وارد کلاس میشد و صندلی سوکجین خالی بود، ا/ت ناخودآگاه یک بار به آن نگاه میکرد.
اگر در کافه صدای خندهای شبیه خندهی او میشنید، بیاختیار سرش را برمیگرداند.
و اگر چند ساعت او را نمیدید...
گاهی متوجه میشد که دارد به این فکر میکند:
«امروز کجاست؟»
البته خودش این را جدی نمیگرفت.
ـ «خب، همکلاسیمه. طبیعیه که متوجه نبودنش بشم.»
همین.
هیچ چیز بیشتر.
حداقل ا/ت اینطور فکر میکرد.
---
آن روز، سوکجین سر کلاس نیامد.
ا/ت برای اولین بار متوجه شد که جای خالی کنار پنجره، بیش از حد خالی به نظر میرسد.
چند بار ناخودآگاه به صندلی نگاه کرد.
دوستش متوجه شد.
ـ «منتظر کسی هستی؟»
ا/ت سریع نگاهش را از صندلی گرفت.
ـ «نه.»
ـ «پس چرا هی اونجا رو نگاه میکنی؟»
ـ «نمیکنم.»
ـ «ا/ت.»
ـ «گفتم نمیکنم!»
دوستش خندید.
ـ «باشه، باشه.»
ا/ت اخم کرد و مشغول نوشتن شد.
اما چند دقیقه بعد، دوباره نگاهش به صندلی افتاد.
این بار خودش هم فهمید.
ـ «چرا واقعاً نیومده؟...»
---
بعد از کلاس، ا/ت در راهرو قدم میزد که یکی از همکلاسیها را دید.
ـ «سوکجین امروز نمیاد؟»
پسر با تعجب گفت:
ـ «فکر کنم مریض شده. صبح پیام داده بود.»
ا/ت لحظهای مکث کرد.
ـ «مریض؟»
ـ «آره.»
ـ «چیزیش شده؟»
ـ «نه بابا، فکر کنم فقط سرما خورده.»
ا/ت آهسته گفت:
ـ «آهان.»
و به راهش ادامه داد.
اما چند قدم بعد ایستاد.
گوشیاش را از جیبش بیرون آورد.
صفحهی پیامرسان را باز کرد.
نام سوکجین را پیدا کرد.
چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
نوشت:
«خوبی؟»
مکث کرد.
بعد پاکش کرد.
دوباره نوشت:
«امروز چرا دانشگاه نیومدی؟»
باز پاکش کرد.
ـ «من چرا باید بهش پیام بدم؟»
گوشی را داخل جیبش گذاشت.
چند قدم دیگر برداشت.
دوباره ایستاد.
ـ «خب فقط میپرسم حالش خوبه یا نه.»
گوشی را بیرون آورد.
این بار فقط یک پیام کوتاه فرستاد:
«شنیدم مریض شدی. مواظب خودت باش.»
پیام ارسال شد.
ا/ت فوراً گوشی را قفل کرد.
ـ «همین. تمام.»
اما کمتر از یک دقیقه بعد دوباره صفحه را روشن کرد.
پیامی نیامده بود.
ـ «خب؟ چرا منتظر جوابی؟»
گوشی را خاموش کرد.
---
آن شب، بالاخره جواب آمد.
سوکجین:
«زندهام 😂»
ا/ت ناخودآگاه خندید.
ا/ت:
«خوبه. فکر کردم مُردی.»
چند ثانیه بعد:
سوکجین:
«نگرانم بودی؟»
ا/ت خیره به صفحه ماند.
قلبش یک ضربهی عجیب زد.
سریع تایپ کرد:
ا/ت:
«نه. فقط کلاس بدون تو زیادی ساکت بود.»
پیام را فرستاد.
چند لحظه بعد جواب آمد:
سوکجین:
«پس فردا میام که دوباره اعصابتو خرد کنم.»
ا/ت به صفحه نگاه کرد.
لبخند زد.
یک لبخند آرام و بیاختیار.
بعد گوشی را روی تخت گذاشت.
چند ثانیه به سقف خیره ماند.
دستش را روی سینهاش گذاشت.
ـ «چرا قلبم اینطوری میزنه؟»
هیچ جوابی نداشت.
فقط یک تصویر مدام در ذهنش تکرار میشد:
سوکجین با همان لبخند همیشگیاش که میگفت:
«پس فردا میام که دوباره اعصابتو خرد کنم.»
ا/ت لبخندش را پنهان کرد و صورتش را داخل بالش فرو برد.
ـ «چقدر احمقم...»
اما خودش هنوز نمیدانست این احساسی که آرامآرام در دلش جا باز کرده...
دیگر فقط عادت نبود.
🌷 ادامه دارد...
- ۲.۶k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط