{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک: بابای سخت گیر من — part 14

فیک: بابای سخت گیر من — part 14

[سوآ پشت سر کوک وارد اتاق مطالعه شد.]

[اتاق ساکت بود. کوک پشت میز نشست و با اشاره به صندلی روبه‌روش گفت:]

- بشین.

[سوآ آروم نشست و کتاب و دفتر ریاضی‌ش رو روی میز گذاشت.]

- اول درس‌های امروزت رو مرور می‌کنیم. بعد میریم سراغ ریاضی.

*باشه...

[کوک دفتر سوآ رو برداشت و چند صفحه‌ش رو نگاه کرد.]

- امروز چه درس‌هایی داشتین؟

*ریاضی... علوم... فارسی... و مطالعات.

- کدومش رو بیشتر متوجه نشدی؟

[سوآ چند لحظه فکر کرد.]

*ریاضی...

- حدس می‌زدم.

[سوآ کمی خجالت کشید و سرش رو پایین انداخت.]

- کتاب ریاضی رو باز کن. همون مبحثی که امروز داشتین.

[سوآ کتابش رو باز کرد.]

[کوک چند دقیقه‌ای توضیح داد و بعد یک سوال از همون مبحث انتخاب کرد.]

- اینو حل کن.

[سوآ مدادش رو برداشت و شروع کرد به نوشتن.]

[چند دقیقه گذشت. سوآ جوابش رو نوشت و دفتر رو کمی جلوتر گذاشت.]

*فکر کنم این شد...

[کوک به جواب نگاه کرد.]

- نه.

[سوآ سریع سرش رو بلند کرد.]

*نه...؟

- این قسمت رو اشتباه انجام دادی.

*آ... ببخشید.

- برای اشتباه کردن عذرخواهی نکن. دوباره نگاه کن.

[سوآ دوباره به سوال خیره شد.]

[چند لحظه بعد، دوباره شروع کرد به حل کردن؛ اما این بار هم یک مرحله رو اشتباه انجام داد.]

[کوک ابروهاش رو کمی درهم کشید.]

- سوآ.

*بله؟

- اصلاً متوجه این قسمت نشدی، درسته؟

[سوآ چند ثانیه سکوت کرد و بعد خیلی آروم سر تکون داد.]

*آره...

- پس چرا وقتی ازت پرسیدم گفتی متوجه شدی؟

*فکر کردم... شاید خودم بتونم حلش کنم.

- وقتی متوجه نشدی، بگو متوجه نشدم. این‌طوری وقت هر دومون گرفته نمیشه.

[سوآ آروم گفت:]

*باشه...

[کوک کتاب رو کمی جلو کشید و با مداد روی صورت سوال اشاره کرد.]

- اینجا رو نگاه کن. اول باید بفهمی سوال دقیقاً چی ازت می‌خواد.

[سوآ خم شد و با دقت به نوشته‌ها نگاه کرد.]

- حالا بگو قدم اول چیه.

*این...

[با تردید جوابش رو گفت.]

- درسته.

[سوآ کمی خیالش راحت شد.]

- حالا قدم دوم.

[سوآ دوباره جواب داد، اما این بار هم اشتباه گفت.]

- نه. دوباره.

[سوآ لبش رو کمی جمع کرد و به دفتر نگاه کرد.]

*من چرا هی اشتباه می‌کنم...

- چون عجله می‌کنی.

[سوآ ساکت شد.]

- وقتی سوال رو می‌خونی، قبل از اینکه بنویسی، چند ثانیه فکر کن. لازم نیست سریع جواب بدی.

*چشم...

[کوک یک سوال ساده‌تر انتخاب کرد.]

- این یکی رو خودت حل کن.

[سوآ نفس آرومی کشید و شروع کرد.]

[این بار آهسته‌تر نوشت، مرحله‌به‌مرحله جلو رفت و در آخر جوابش رو نوشت.]

[کوک دفتر رو نگاه کرد.]

- هوم... این درسته.

[سوآ با تعجب نگاهش کرد.]

*واقعاً؟

- بله.

[سوآ خیلی آرام لبخند کوچیکی زد و دوباره به دفترش نگاه کرد.]

[کوک سوال بعدی رو باز کرد.]

- خب. حالا یکی دیگه.

[سوآ دوباره مدادش رو برداشت.]

[اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره به یک قسمت سوال رسید و کاملاً گیج شد.]

[مدادش روی کاغذ متوقف موند.]

[کوک متوجه شد که چیزی نمی‌نویسه.]

- چی شد؟

*نمی‌دونم...

- کجاش رو نمی‌دونی؟

[سوآ با انگشت به یکی از قسمت‌های سوال اشاره کرد.]

*اینجاش...

[کوک کمی به دفتر نزدیک شد.]

- باشه. از اول با هم میریم.

[سوآ ساکت نشست و با دقت به توضیحاتش گوش داد.]

[برای اولین بار، به جای اینکه فقط جواب رو بنویسه، سعی کرد بفهمه چرا باید اون مراحل رو انجام بده.]

[بعد از چند دقیقه، کوک دفتر رو بست.]

- برای امروز کافیه.

[سوآ با تعجب به ساعت نگاه کرد.]

*تموم شد؟

- برای ریاضی، فعلاً بله. ولی فردا باید همین مبحث رو دوباره تمرین کنی.

*باشه...

[کوک کتاب رو بست و از جاش بلند شد.]

- برو یه چیزی بخور. بعدش هم استراحت کن.

[سوآ کتاب‌هاش رو جمع کرد.]

*چشم.

[وقتی داشت از اتاق خارج می‌شد، کوک صداش زد.]

- سوآ.

[سوآ برگشت.]

*بله؟

- اگه فردا سر کلاس این مبحث رو نفهمیدی، از معلمت سوال بپرس. فقط ساکت نشین و وانمود نکن فهمیدی.

[سوآ چند لحظه نگاهش کرد و بعد آروم سر تکون داد.]

*باشه...

[بعد از اتاق بیرون رفت؛ در حالی که هنوز به حرف آخر کوک فکر می‌کرد.]

*«شاید... واقعاً می‌خواد درس‌هام خوب بشه...»

ادامه دارد.......

امیدوارم از این پارت لذت برده باشید. 🤍
دیدگاه ها (۰)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۹: فقط همین یک امشبجونگ کوک مات زده به قی...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۳: ولیعهد نگرانصبح زود، جونگ‌کوک جلوی آین...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۰: فقط امشببعد از آن بوسه کوتاه، چند لحظه...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۱: سوالی که جوابش طولانی بودچند لحظه در س...

پارت ۴#تو راز شب های منیروز بعد، سوآ و جی‌هون توی کلاس منتظر...

White Lotus | Part 34چند ساعت بعد...مراسم تمام شده بود.بیشتر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط