داستان آموزنده

پیرمرد و اسبش

پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم می‌زد. روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد.

همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد، به نزد او آمدند و گفتند:عجب بد شانسی‌ای آوردی

پیرمرد جواب داد: بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه می‌داند؟

چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه‌ی پیرمرد بازگشت.

این‌بار همسایگان با خوشحالی به او گفتند: عجب خوش شانسی‌ای آوردی! اما پیرمرد جواب داد: خوش شانسی؟ بد شانسی؟ کسی چه می‌داند؟

بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی می‌کرد یکی از آن اسب‌های وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست.

باز همسایگان گفتند: “عجب بد شانسی‌ای آوردی!” و این‌بار هم پیرمرد جواب داد: “بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه می‌داند؟”

در همان هنگام، ماموران حکومتی به روستا آمدند. آن‌ها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند. از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند،

اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمی‌تواند راه برود، از بردن او منصرف شدند.

“خوش شانسی؟ بد شانسی؟ چـــه می‌داند؟
هر حادثه‌ای که در زندگی ما روی می‌دهد، دو رو دارد. یک روی خوب و یک روی بد.

هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست.

بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم. زندگی سرشار از حوادث است…

میلیون ها نفر در آرزوی زندگی خوب و حال خوب به سر میبرند ، در حالی که نمیدانند ، که میتوان حال خوب را با تغییر دیدگاهمان به همین لحظه ایجاد کنیم و حتی از یک روز طوفانی میتوان لذت برد
nadimnazemi.com

❤️اگه خوشت اومد برای دوستات بفرست.
❤️دانلود ویدیوها و تصاویر در کانال تلگرام ( nadimnazemi@ )

#حال_خوب #عشق #زندگی#شادی #نگرش #باور #دیدگاه #تغییرنگرش
دیدگاه ها (۰)

‌ حکایت | انگشتر گمشدهروزی مردی در بازار انگشتری ارزشمند پید...

Part:1🥀با افتادن هر کارت بر روی میز جان،خانواده،اموال،آن فر...

#حکایت_قدیمی پيرى در روستايى هرروز براى نماز صبح از منزل خار...

وقتی تو رفتی، حالم بد شد. نه آن‌طور که با یک تبِ ساده چند رو...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓 | دریاچند ماه بعد، بهار از راه رسید.ا/ت بالاخره تصمیم...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۰ | هانولآدرس روی کاغذ، آنها را به یک کافه‌...

بعضی خاطرهها را نمیشود فقط شنید.

پارت ۱۹ — چند روز در روستایونگی مجبور شد چند روز در روستا بم...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p93یکی از فرمانده‌ها با عجله وارد باغ شد...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط