𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓 | دریا
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓 | دریا
چند ماه بعد، بهار از راه رسید.
ا/ت بالاخره تصمیم گرفته بود مجموعهای از نقاشیهایش را برای یک نمایشگاه دانشجویی آماده کند.
اما یک نقاشی هنوز کامل نشده بود.
دریا.
یونگی پیشنهاد کرد برای چند روز به ساحل بروند.
«میخوام خود دریا رو ببینم.»
ا/ت گفت.
«برای نقاشی؟»
«برای نقاشی.»
لبخند زد.
«و شاید برای اینکه یه خاطرهی خوب داشته باشم.»
آن روز هوا آرام بود.
صدای موجها در ساحل میپیچید.
ا/ت روی شنها نشست و شروع به طراحی کرد.
یونگی کمی دورتر ایستاده بود و به او نگاه میکرد.
«چرا منو نگاه میکنی؟»
«چون قشنگ نقاشی میکشی.»
«این جواب سؤال من نبود.»
یونگی لبخند زد.
«چون دوستت دارم.»
ا/ت خندید.
دفترش را بست.
«منم دوستت دارم.»
بعد بلند شد.
به سمت آب رفت.
موج کوچکی به پاهایش خورد.
«سرده!»
یونگی خندید.
«گفتم نرو توی آب.»
«فقط یه کم!»
موج دیگری آمد.
ا/ت عقب رفت.
اما پایش روی سنگ خیس لغزید.
همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
افتادن.
صدای فریاد.
آب.
یونگی دوید.
«ا/ت!»
دستش را گرفت.
اما موج آنها را از هم جدا کرد.
«ا/ت! دستم رو بگیر!»
برای یک لحظه انگشتهایشان به هم رسید.
اما دوباره جدا شدند.
یونگی فریاد زد.
«ا/ت!»
---
بعد از آن، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.
آدمها آمدند.
امدادگران رسیدند.
جستوجو شروع شد.
اما دریا چیزی را که گرفته بود، پس نداد.
چند ماه بعد، بهار از راه رسید.
ا/ت بالاخره تصمیم گرفته بود مجموعهای از نقاشیهایش را برای یک نمایشگاه دانشجویی آماده کند.
اما یک نقاشی هنوز کامل نشده بود.
دریا.
یونگی پیشنهاد کرد برای چند روز به ساحل بروند.
«میخوام خود دریا رو ببینم.»
ا/ت گفت.
«برای نقاشی؟»
«برای نقاشی.»
لبخند زد.
«و شاید برای اینکه یه خاطرهی خوب داشته باشم.»
آن روز هوا آرام بود.
صدای موجها در ساحل میپیچید.
ا/ت روی شنها نشست و شروع به طراحی کرد.
یونگی کمی دورتر ایستاده بود و به او نگاه میکرد.
«چرا منو نگاه میکنی؟»
«چون قشنگ نقاشی میکشی.»
«این جواب سؤال من نبود.»
یونگی لبخند زد.
«چون دوستت دارم.»
ا/ت خندید.
دفترش را بست.
«منم دوستت دارم.»
بعد بلند شد.
به سمت آب رفت.
موج کوچکی به پاهایش خورد.
«سرده!»
یونگی خندید.
«گفتم نرو توی آب.»
«فقط یه کم!»
موج دیگری آمد.
ا/ت عقب رفت.
اما پایش روی سنگ خیس لغزید.
همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
افتادن.
صدای فریاد.
آب.
یونگی دوید.
«ا/ت!»
دستش را گرفت.
اما موج آنها را از هم جدا کرد.
«ا/ت! دستم رو بگیر!»
برای یک لحظه انگشتهایشان به هم رسید.
اما دوباره جدا شدند.
یونگی فریاد زد.
«ا/ت!»
---
بعد از آن، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.
آدمها آمدند.
امدادگران رسیدند.
جستوجو شروع شد.
اما دریا چیزی را که گرفته بود، پس نداد.
- ۳۲۳
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط