{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعضی خاطرهها را نمیشود فقط شنید.

🔴 بعضی خاطره‌ها را نمی‌شود فقط شنید.

باید نشست.
باید آرام خواندشان.
باید گذاشت کلمه‌ها ته‌نشین شوند.

این خاطره را حاج‌آقای ماندگاری از مرحوم آیت‌الله موسوی اردبیلی نقل می‌کند؛ خاطره‌ای از روزهای آخر عمر امام که هرچه بیشتر در آن می‌مانی، بیشتر احساس می‌کنی امام، آن روز در جماران، فقط با آدم‌های داخل آن اتاق حرف نمی‌زده است.
انگار حرفش را برای سال‌های بعد گذاشته بود.
برای ما.

🔹می‌گفتند در روزهای آخر عمر حضرت امام، مسئولان را احضار کردند.
حدود پنجاه، شصت نفر آمدند و در اتاق کوچک امام در جماران نشستند.
اما هیچ‌کس نمی‌دانست چرا.
حتی حاج احمد آقا.
وقتی از او پرسیدند چه خبر است، گفته بود:
«من هم نمی‌دانم.»

تصورش را بکنید.
پنجاه، شصت نفر در اتاقی کوچک نشسته‌اند.
همه منتظر.
همه ساکت.
و آن پیرمردی که سال‌ها یک ملت را از میان آتش و خون عبور داده، روبه‌روی آنها نشسته است.
کسی نمی‌داند قرار است چه بشنود.
سکوت، سنگین‌تر از همیشه روی اتاق افتاده.

تا اینکه امام سکوت را می‌شکند:
«بسم‌الله الرحمن الرحیم.»

و بعد می‌فرماید:
«تا دیشب برای من مسجل نبود که این نهضت تا ظهور باقی می‌ماند؛ اما دیشب در عالم بالا تثبیتش کردند.»

همین یک جمله کافی بود که آدم را میخکوب کند.

اما امام هنوز حرفش تمام نشده بود.
فرمودند:
«شما را خواستم که بگویم از قطار این نهضت پیاده نشوید.»

تمام شد.
نه سخنرانی بلندی بود.
نه استدلالی طولانی.
نه نقشه‌ای روی میز بود.

فقط یک جمله:
از قطار نظام و نهضت پیاده نشوید.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۹چراغ‌ها ناگهان روشن شدند.اتاق ک...

#حکایت_قدیمی «سواره از پیاده خبر ندارد، سیر از گرسنه»در زمان...

#عاشقانه_های_من#موزیک #ترانه #آهنگ#ویدیو_موزیک #موزیک_ویدیو#...

چند پارتی (درخواستی)

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۸بعد از اینکه ا.ت با ...

تکاپو پارت 109:بطری ها🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍از مأموریت ایستگاه قطار چند ...

last part

.....پارت چهارم.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط