#تولدت_مبارک

#تولدت_مبارک
#قهرمان_من
ابراهیم در همه حال به دیگران کمک میکرد.آنروز #ابراهیم_هادی را دیدم که در کوچه راه میرفت؛ مرتب به آسمان نگاه میکرد و سرش را پایین
می انداخت . رفتم جلو و پرسیدم: چیزی شده؟ اول جواب نداد. اما با اصرار من گفت: هر روز تااینموقع حداقل یکی از بندگان خدا به ما مراجعه میکرد و هر طور شده مشکلش را حل میکردیم. اما امروز از صبح کسی به من مراجعه نکرده! میترسم کاری کرده باشم که خدا توفیق خدمت را از من گرفته باشد...
دیدگاه ها (۳)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۴۷_بیا حداقل به خودت...

يك روز ابراهيم را ديدم ...با يك عصای زير بغل در كوچه راه مير...

از دیگــر کارهائی که در مجموعه ورزش باســتانی انجام میشــد ا...

چهار سال بود همدیگر را میخواستنددر این چهار سال مرد و مردانه...

part:48

قرارداد با قلب

فیکشن متاهل پارت۱۶

دو پارتی p2

پارت ۱۶ احتمالا قلب ساسکه حالا احساس سبکی میکرد.بعد از اینکه...

فصل دوازدهمای جانم به دست و پنجت الناز؛ گُل کاشتی دختر. حرفِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط