يك روز ابراهيم را ديدم ...

يك روز ابراهيم را ديدم ...
با يك عصای زير بغل در كوچه راه ميرفت و به آسمان نگاه ميكرد.سرش را پايين انداخت.رفتم جلو پرسيدم:چيزی شده آقا ابرام؟؟؟!!
اول جواب نمي داد ولي با اصرار من گفت : هر روز تا اين موقع يكی از بنده های خدا به من مراجعه ميكرد،هر طور مي شد مشكلشو حل ميكرديم.
اما امروز از صبح كسی به من مراجعه نكرده،ميترسم نكنه كاری كرده باشم كه خدا توفيق خدمت رو از من گرفته باشه

علمدار کمیل #شهید_ابراهیم_هادی
دیدگاه ها (۱)

سلام و احترام 🌹آدم‌های بزرگ قامتشان بلندتر نیست! خانه‌شان بز...

You are mine...⁸یهو زیر دلم تیر کشید..ناخداگاه دستم رو روی ش...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 20| فلش بک عمارت جئو...

P26۵بار از پله ها بالا و پایین رفته بود تا یه ایده خوب برای ...

مهمونی خطرناکپارت=15ویو ات:به جونگ کوک گفتم لباسشو عوض کنه و...

#تولدت_مبارک#قهرمان_منابراهیم در همه حال به دیگران کمک میکرد...

˹﷽˼🌹 #مثل_شهدا_زندگی_کنیم♦️خواهر شهید ابراهیم هادی تعریف میک...

گذشت و بخشش

📌همراه ابراهیم راه می رفتیم.عصر یک روز تابستان بود. رسیدیم ج...

﷽همراه ابراهیم راه می رفتیم. عصر یک روز تابستان بود. رسیدیم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط