پارت ۱۶
پارت ۱۶
احتمالا قلب ساسکه حالا احساس سبکی میکرد.
بعد از اینکه سوناده، پزشک ماهر و زبردست قصر اوزوماکی، او را درمان کرده بود.
بدون خس خس سینه و با گلویی نرم، ساسکه به خواب رفت.
دمنوش آویشن-عسل سوناده تاثیر خودش را گذاشته بود، یک خواب راحت و بی دغدغه.
سوناده پتو را روی ساسکه مرتب کرد، به نرمی و مراقب. اجازه داد پادشاه سرزمین اوچیها [کسی که قلبش را پیش ناروتو توی سرزمین دیگر جا گذاشته بود] راحت و اسوده استراحت کند.
در را باز کرد و از اتاق بیرون امد.
وقتی میخواست در را ببندد، دخترک لاغر اندامی که احتمالا پیش خدمت بود جلوی رویش ظاهر شد. تعظیم کوچکی کرد:"خیلی خوش اومدین. اگه مایل باشین به اتاقتون راهنماییتون کنم."
سوناده کمی تعجب کرد، بعد بر خلاف رفتار تند همیشگی اش لبخندی زد:"اوه نه ممنون، من باید برگردم. احتمالا اونور پادشاه منتظرمه."
پیشخدمت سری تکان داد، به نشانه ی نه. صورت رنگ پریده اش نرم بود. باعث شد چیزی هم درون سوناده نرم شود.
?:"خواهش میکنم. احتمالا راه زیادی رو برای درمان اومدین. خبر اینکه پادشاه ناروتو شما رو فرستاده جایی نمیپیچه، نگران نباشین."
بعد با دستش به یکی از راهرو های خوش تزئین قصر اشاره کرد:"راحت باشین، یه شبه برگشتن احتمالا حسابی خسته تون میکنه."
سوناده نگاهی به راهرو انداخت. تابلو فرش بزرگی از بانو میکوتو روی دیوار بود. چیزی که نشان میداد ان راهرو مخصوص اقامت بانوان است.
•اووو، بخش مجزا برای زنا دارن؟ نه بابا خوشم اومد.•
سوناده فکر کرد، بعد پوزخندی روی لب هایش نشست.
چه چیزی بهتر از اینکه توی جکوزی بزرگ و تمیز قصر اوچیها استراحت کند و شراب های گران قیمت بنوشد؟
احتمالا بهتر از سر و کله زدن با جیرایا می ارزید.
Ts:"حالا که اصرار میکنین باشه، یه مدت میمونم."
●
N:"کاش به ننه سوناده میگفتم یه نامه ای چیزی بده. وای احتمالا تا فردا پس فردا نمیرسه اینجا خداااا."
ناروتو توی اتاقش هی جلوی آینه رژه میرفت.
یک دور برو، بعد برگرد. شده بود کاری که از وقتی سوناده رفته داشت انجام میداد.
بعد ناگهان چیزی یادش امد:"راستی من با ساسکه قهر بودممم."
کمرش را کج کرد، ادای مادرش را دراورد وقتی که با پدرش قهر میکرد.
N:"واسش دکترمو فرستادم باید بیاد پامو ماچ کنه برای تشکر وگرنه خودم میرم قصرش تو قهوه ش تف میکنم."
بعد مثل نامادری سیندرلا و نگاهی بدجنسانه توی چشم هایش قدم زد سمت آینه. قهقهه ی شیطانی ای توی گلویش پیچید:"دیگه تو چنگال منی ساسکه، فکر نکن من تو قاشق تو ام."
بعد ناگهان یادش امد دارد مثل یک دیوانه ی زنجیری با خودش حرف میزند و اداهای زنانه در میاورد.
خجالت اور بود.
حس میکرد از بی خبری ساسکه و نبود پیغام از سوناده به مرز جنون رسیده.
موهای بلوندش را چنگ زد:"روانی شدم خداااااا."
●
R:"اوووحححح پادشاه ناروتو آیا مایل به ازدواج با بنده هستید؟ من خیلی شیفته ی شما هستمححح"
ساعت چهار صبح بود. ناروتو به جستر عزیزش، راک لی گفته بود بیاید توی اتاقش و برایش نمایش اجرا کند.
لی، پسرک بدبختی که زیر چشم هایش از شدت خواب گود افتاده بود، داشت برای ناروتو نمایش عروسکی اجرا میکرد.
یک عروسک رقاص چوبی از ساسکه توی دستش بود.
عروسکی خوش تراش که شنل مشکی-بنفش معروف ساسکه دورش بود. با پارچه ای براق و تاج درخشان کوچک.
و توی دست دیگرش، عروسکی از ناروتو. با مخمل سفید دور گردنش و سرهمی کت شلواری زرشکی-قرمزش.
لی طوری عروسک ساسکه را نشانده بود که انگار در حال خواستگاری از ناروتوی عروسکش است:"پاتو میبوسم پادشاه ناروتو خواهشا همسر من باش~"
و ناروتو؟ او کاملا زده بود به سرش.
مثل بچه های پنج ساله که برای عروسک بازی های توی کوچه های قلمرو ذوق میکردند، برای تماشای نمایش مسخره ی لی ذوق میکرد.
ساعت چهار صبح لعنتی بود و او از دیشب نخوابیده بود. مشخصا از یک تریاکی کارتن خواب وضعیت بدتری داشت.
نیشخند زد:"ارهههههه خیلی خوشگل بود وای قلبم. حالا یکاری کن ناروتوعه...ینی چیز، من قبول کنم."
لی نگاه خسته ای که 'خدایا این چی میزنه' تویش موج میزد به ناروتو انداخت، بعد ادامه داد:"آووحح البته پادشاه من، قبول میکنم که تا ابد و روز بعد از ابد مال تو باشم."
بعد صورت های دو عروسک را به هم نزدیک کرد. نشانه ای مسخره و نمایشی از یک بوسه ی مصنوعی.
ولی ناروتو شروع کرد با ذوق روی تختش غلت زدن:"وااااااای عر عر عر خیلی خوشششگل بود من بازم میخوام. ساسونارو بدید به مننن."
احتمالا قلب ساسکه حالا احساس سبکی میکرد.
بعد از اینکه سوناده، پزشک ماهر و زبردست قصر اوزوماکی، او را درمان کرده بود.
بدون خس خس سینه و با گلویی نرم، ساسکه به خواب رفت.
دمنوش آویشن-عسل سوناده تاثیر خودش را گذاشته بود، یک خواب راحت و بی دغدغه.
سوناده پتو را روی ساسکه مرتب کرد، به نرمی و مراقب. اجازه داد پادشاه سرزمین اوچیها [کسی که قلبش را پیش ناروتو توی سرزمین دیگر جا گذاشته بود] راحت و اسوده استراحت کند.
در را باز کرد و از اتاق بیرون امد.
وقتی میخواست در را ببندد، دخترک لاغر اندامی که احتمالا پیش خدمت بود جلوی رویش ظاهر شد. تعظیم کوچکی کرد:"خیلی خوش اومدین. اگه مایل باشین به اتاقتون راهنماییتون کنم."
سوناده کمی تعجب کرد، بعد بر خلاف رفتار تند همیشگی اش لبخندی زد:"اوه نه ممنون، من باید برگردم. احتمالا اونور پادشاه منتظرمه."
پیشخدمت سری تکان داد، به نشانه ی نه. صورت رنگ پریده اش نرم بود. باعث شد چیزی هم درون سوناده نرم شود.
?:"خواهش میکنم. احتمالا راه زیادی رو برای درمان اومدین. خبر اینکه پادشاه ناروتو شما رو فرستاده جایی نمیپیچه، نگران نباشین."
بعد با دستش به یکی از راهرو های خوش تزئین قصر اشاره کرد:"راحت باشین، یه شبه برگشتن احتمالا حسابی خسته تون میکنه."
سوناده نگاهی به راهرو انداخت. تابلو فرش بزرگی از بانو میکوتو روی دیوار بود. چیزی که نشان میداد ان راهرو مخصوص اقامت بانوان است.
•اووو، بخش مجزا برای زنا دارن؟ نه بابا خوشم اومد.•
سوناده فکر کرد، بعد پوزخندی روی لب هایش نشست.
چه چیزی بهتر از اینکه توی جکوزی بزرگ و تمیز قصر اوچیها استراحت کند و شراب های گران قیمت بنوشد؟
احتمالا بهتر از سر و کله زدن با جیرایا می ارزید.
Ts:"حالا که اصرار میکنین باشه، یه مدت میمونم."
●
N:"کاش به ننه سوناده میگفتم یه نامه ای چیزی بده. وای احتمالا تا فردا پس فردا نمیرسه اینجا خداااا."
ناروتو توی اتاقش هی جلوی آینه رژه میرفت.
یک دور برو، بعد برگرد. شده بود کاری که از وقتی سوناده رفته داشت انجام میداد.
بعد ناگهان چیزی یادش امد:"راستی من با ساسکه قهر بودممم."
کمرش را کج کرد، ادای مادرش را دراورد وقتی که با پدرش قهر میکرد.
N:"واسش دکترمو فرستادم باید بیاد پامو ماچ کنه برای تشکر وگرنه خودم میرم قصرش تو قهوه ش تف میکنم."
بعد مثل نامادری سیندرلا و نگاهی بدجنسانه توی چشم هایش قدم زد سمت آینه. قهقهه ی شیطانی ای توی گلویش پیچید:"دیگه تو چنگال منی ساسکه، فکر نکن من تو قاشق تو ام."
بعد ناگهان یادش امد دارد مثل یک دیوانه ی زنجیری با خودش حرف میزند و اداهای زنانه در میاورد.
خجالت اور بود.
حس میکرد از بی خبری ساسکه و نبود پیغام از سوناده به مرز جنون رسیده.
موهای بلوندش را چنگ زد:"روانی شدم خداااااا."
●
R:"اوووحححح پادشاه ناروتو آیا مایل به ازدواج با بنده هستید؟ من خیلی شیفته ی شما هستمححح"
ساعت چهار صبح بود. ناروتو به جستر عزیزش، راک لی گفته بود بیاید توی اتاقش و برایش نمایش اجرا کند.
لی، پسرک بدبختی که زیر چشم هایش از شدت خواب گود افتاده بود، داشت برای ناروتو نمایش عروسکی اجرا میکرد.
یک عروسک رقاص چوبی از ساسکه توی دستش بود.
عروسکی خوش تراش که شنل مشکی-بنفش معروف ساسکه دورش بود. با پارچه ای براق و تاج درخشان کوچک.
و توی دست دیگرش، عروسکی از ناروتو. با مخمل سفید دور گردنش و سرهمی کت شلواری زرشکی-قرمزش.
لی طوری عروسک ساسکه را نشانده بود که انگار در حال خواستگاری از ناروتوی عروسکش است:"پاتو میبوسم پادشاه ناروتو خواهشا همسر من باش~"
و ناروتو؟ او کاملا زده بود به سرش.
مثل بچه های پنج ساله که برای عروسک بازی های توی کوچه های قلمرو ذوق میکردند، برای تماشای نمایش مسخره ی لی ذوق میکرد.
ساعت چهار صبح لعنتی بود و او از دیشب نخوابیده بود. مشخصا از یک تریاکی کارتن خواب وضعیت بدتری داشت.
نیشخند زد:"ارهههههه خیلی خوشگل بود وای قلبم. حالا یکاری کن ناروتوعه...ینی چیز، من قبول کنم."
لی نگاه خسته ای که 'خدایا این چی میزنه' تویش موج میزد به ناروتو انداخت، بعد ادامه داد:"آووحح البته پادشاه من، قبول میکنم که تا ابد و روز بعد از ابد مال تو باشم."
بعد صورت های دو عروسک را به هم نزدیک کرد. نشانه ای مسخره و نمایشی از یک بوسه ی مصنوعی.
ولی ناروتو شروع کرد با ذوق روی تختش غلت زدن:"وااااااای عر عر عر خیلی خوشششگل بود من بازم میخوام. ساسونارو بدید به مننن."
- ۲.۰k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط