ابلیس
part 113
متعجب بهش خیره شد و چویا با صدای خیسی ازش جدا شد که لویی با چشمایی خیس به صفحه رو به روش خیره شد
" م...معلوم هست...دارید چه غلطی میکنید؟...دازای!! "
چویا دستشو رو دهن دازای گذاشت و رو به لویی گفت
+ اوه لویی تویی؟ خب عزیزم تو با دوست پسرت وقت میگذرونی...دازای نمیتونه با دوست دخترش وقت بگذرونه؟ همه چی باید عادلانه باشه
" منظورت چیه؟ من دوست پسری ندارم "
دازای نشست و از کمر چویا گرفت و از رو پاش پایینش آورد
چویا عکسو نشونش داد که لویی دو قدم عقب رفت و نگاه ترسیده اش رو به دازای داد که با خونسردی داشت نگاه میکرد
" اونطوری که فکر میکنی نیست بزار توضی... "
_ لویی چان...عزیزم گمشو بیرون
لویی متعجب شد
_ یکم دیگه اینجا بمونی میفرستمت پیش اون داداش بی خاصیتت
لویی از اتاق بیرون رفت و دازای عکسو پاک کرد و گوشیو کنار انداخت و چویا رو روی تخت دراز کرد و روش خیمه زد
_ خودتو با هر&زه بازی های لویی خراب نکن...تو پاکی
چویا از هیجان قلبش به تپش افتاده بود و نمیدونست چیکار کنه...همه چی بسرعت پیش رفته بود
+ چیکار میکنی؟
_ چرا ازش عکس گرفتی؟ چرا تعقیبش کردی؟
+ چون نمیخوام کنار به هر&زه بخوابی
_ مطمئن باشم؟
چویا آب دهنشو با صدا قورت داد که زانوشو بین پاهاش حس کرد و ناخواسته ناله خیلی کوتاه و ریزی از بین لب هاش فرار کرد
+ ولم کن...من...و تو دوستیم...یه همکار
سمتش خم شد و کنار لبش رو بوسید و از روش بلند شد
_ دفعه ی بعد بهم هشدار بده که تو کیس رفتن بهت کمک کنم
+ خفه شو
_ بانمک شدی
چویا چشم غره رفت و دازای خندید و لباسشو پوشیدو چشمکی بهش زد و از اتاق بیرون رفت
+ مرتیکه لاس زن...چویای احمققق!!!!!!!
بالشت رو کوبید تو صورتش و داد زد
+ میتونستی الان یه رابطه هات و باحال رو داشته باشی...احمق موقعیتت رو از دست دادی!!!!
رو تخت نشست دوباره با خودش گفت
+ امشب دیگه بهش میگم...من لویی رو لو دادم که دازای بیاد سمتم بعد دارم پسش میزنم؟
از جاش بلند شد و بعد پوشیدن لباساشاز اتاق بیرون رفت.
.....................................................
ساعت نزدیک دو بامداد بود و کل مافیا رو سکوت برداشته بود و دازای سمت اتاق رئیس حرکت میکرد.
وقتی رسید آروم درو اروم باز کرد و با صحنه ای مواجه شد که به هیچ عنوان انتظارش رو نداشت.
فردی با لباس های مشگی و ماسکی که فقط چشماش رو مشخص میکردن بالا سر رئیس با چاقوی خونی ایستاده بود...رئیس...اون مرده بود!
دازای متعجب بهش نگاه میگرد...اون چشما...اون چشما براش اشنا بود...
__________________________________________________________
ادامه دارد...
متعجب بهش خیره شد و چویا با صدای خیسی ازش جدا شد که لویی با چشمایی خیس به صفحه رو به روش خیره شد
" م...معلوم هست...دارید چه غلطی میکنید؟...دازای!! "
چویا دستشو رو دهن دازای گذاشت و رو به لویی گفت
+ اوه لویی تویی؟ خب عزیزم تو با دوست پسرت وقت میگذرونی...دازای نمیتونه با دوست دخترش وقت بگذرونه؟ همه چی باید عادلانه باشه
" منظورت چیه؟ من دوست پسری ندارم "
دازای نشست و از کمر چویا گرفت و از رو پاش پایینش آورد
چویا عکسو نشونش داد که لویی دو قدم عقب رفت و نگاه ترسیده اش رو به دازای داد که با خونسردی داشت نگاه میکرد
" اونطوری که فکر میکنی نیست بزار توضی... "
_ لویی چان...عزیزم گمشو بیرون
لویی متعجب شد
_ یکم دیگه اینجا بمونی میفرستمت پیش اون داداش بی خاصیتت
لویی از اتاق بیرون رفت و دازای عکسو پاک کرد و گوشیو کنار انداخت و چویا رو روی تخت دراز کرد و روش خیمه زد
_ خودتو با هر&زه بازی های لویی خراب نکن...تو پاکی
چویا از هیجان قلبش به تپش افتاده بود و نمیدونست چیکار کنه...همه چی بسرعت پیش رفته بود
+ چیکار میکنی؟
_ چرا ازش عکس گرفتی؟ چرا تعقیبش کردی؟
+ چون نمیخوام کنار به هر&زه بخوابی
_ مطمئن باشم؟
چویا آب دهنشو با صدا قورت داد که زانوشو بین پاهاش حس کرد و ناخواسته ناله خیلی کوتاه و ریزی از بین لب هاش فرار کرد
+ ولم کن...من...و تو دوستیم...یه همکار
سمتش خم شد و کنار لبش رو بوسید و از روش بلند شد
_ دفعه ی بعد بهم هشدار بده که تو کیس رفتن بهت کمک کنم
+ خفه شو
_ بانمک شدی
چویا چشم غره رفت و دازای خندید و لباسشو پوشیدو چشمکی بهش زد و از اتاق بیرون رفت
+ مرتیکه لاس زن...چویای احمققق!!!!!!!
بالشت رو کوبید تو صورتش و داد زد
+ میتونستی الان یه رابطه هات و باحال رو داشته باشی...احمق موقعیتت رو از دست دادی!!!!
رو تخت نشست دوباره با خودش گفت
+ امشب دیگه بهش میگم...من لویی رو لو دادم که دازای بیاد سمتم بعد دارم پسش میزنم؟
از جاش بلند شد و بعد پوشیدن لباساشاز اتاق بیرون رفت.
.....................................................
ساعت نزدیک دو بامداد بود و کل مافیا رو سکوت برداشته بود و دازای سمت اتاق رئیس حرکت میکرد.
وقتی رسید آروم درو اروم باز کرد و با صحنه ای مواجه شد که به هیچ عنوان انتظارش رو نداشت.
فردی با لباس های مشگی و ماسکی که فقط چشماش رو مشخص میکردن بالا سر رئیس با چاقوی خونی ایستاده بود...رئیس...اون مرده بود!
دازای متعجب بهش نگاه میگرد...اون چشما...اون چشما براش اشنا بود...
__________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۲۲.۷k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط