«سوگند عشق»
«سوگند عشق»
³:part
صبح، آرامتر از همیشه از راه رسید. نور طلایی خورشید از میان پردههای سفید اتاق عبور میکرد و روی صورت آیا میافتاد. دخترک هنوز خواب بود. موهای قرمزش روی بالش پخش شده بود و عروسک کوچکش را محکم در آغوش گرفته بود. چویا کنار تخت نشسته بود و آرام موهایش را کنار زد. لبخندی روی لبش نشست. پنج سال تمام، هر صبح همین کار را کرده بود. اما امروز یک چیز فرق داشت. صدای دازای از آشپزخانه میآمد.
— چویا! فکر کنم صبحانه آمادهست!
چویا با تعجب بلند شد.
— تو آشپزی کردی؟
— البته.
— پس چرا بوی سوختگی میاد؟
چند ثانیه سکوت شد.
— این... بخشی از دستور غذاست.
چویا با ناباوری به آشپزخانه رفت. دازای کنار میز ایستاده بود و یک بشقاب روی میز گذاشته بود. چویا به غذا نگاه کرد. بعد به دازای.
— این چیه؟
دازای با افتخار گفت:
— صبحانه.
— این زغال سنگه!
— نان تست.
— این یکی چرا خیسه؟
— چای.
چویا دستش را روی صورتش گذاشت.
— پنج سال نبودی و حالا برگشتی که منو بکشی؟
دازای خندید.
— حداقل تلاش کردم.
چویا خواست جواب بدهد که صدای کوچکی از پشت سرشان آمد.
— بابا...
هر دو برگشتند. آیا خوابآلود کنار در ایستاده بود. دازای فوراً حالتش عوض شد.
— صبح بخیر، کوچولو.
آیا جلو آمد.
— صبح بخیر.
دازای خم شد و او را بغل کرد. چویا برای چند لحظه فقط نگاهشان کرد. صحنهای ساده بود. اما برای او... باارزشتر از هر چیزی در دنیا.
« ادامه در کامنت اینجا جا نمیشه»
³:part
صبح، آرامتر از همیشه از راه رسید. نور طلایی خورشید از میان پردههای سفید اتاق عبور میکرد و روی صورت آیا میافتاد. دخترک هنوز خواب بود. موهای قرمزش روی بالش پخش شده بود و عروسک کوچکش را محکم در آغوش گرفته بود. چویا کنار تخت نشسته بود و آرام موهایش را کنار زد. لبخندی روی لبش نشست. پنج سال تمام، هر صبح همین کار را کرده بود. اما امروز یک چیز فرق داشت. صدای دازای از آشپزخانه میآمد.
— چویا! فکر کنم صبحانه آمادهست!
چویا با تعجب بلند شد.
— تو آشپزی کردی؟
— البته.
— پس چرا بوی سوختگی میاد؟
چند ثانیه سکوت شد.
— این... بخشی از دستور غذاست.
چویا با ناباوری به آشپزخانه رفت. دازای کنار میز ایستاده بود و یک بشقاب روی میز گذاشته بود. چویا به غذا نگاه کرد. بعد به دازای.
— این چیه؟
دازای با افتخار گفت:
— صبحانه.
— این زغال سنگه!
— نان تست.
— این یکی چرا خیسه؟
— چای.
چویا دستش را روی صورتش گذاشت.
— پنج سال نبودی و حالا برگشتی که منو بکشی؟
دازای خندید.
— حداقل تلاش کردم.
چویا خواست جواب بدهد که صدای کوچکی از پشت سرشان آمد.
— بابا...
هر دو برگشتند. آیا خوابآلود کنار در ایستاده بود. دازای فوراً حالتش عوض شد.
— صبح بخیر، کوچولو.
آیا جلو آمد.
— صبح بخیر.
دازای خم شد و او را بغل کرد. چویا برای چند لحظه فقط نگاهشان کرد. صحنهای ساده بود. اما برای او... باارزشتر از هر چیزی در دنیا.
« ادامه در کامنت اینجا جا نمیشه»
- ۵۳۸
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط