{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در شبي سرد پادشاه به نگهباني برخورد،گفت: "سردت نيست؟" نگه

در شبي سرد پادشاه به نگهباني برخورد،گفت: "سردت نيست؟" نگهبان گفت: "عادت دارم" شاه گفت: "ميگويم برايت لباس گرم بياورند" شاه گفته اش را فراموش کرد و طولي نکشيد جنازه نگهبان را پيدا کردند که روي ديوار قصر نوشته بود پادشاه! سالها به سرما عادت داشتم،وعده لباس گرمت مرا از پاي در آورد.
(وعده ی بیخودی نده شاید یکی به وعده هات دل میبنده )
دیدگاه ها (۱)

♥

انکه مست امد و دستی به دل ما زد و رفتدر این خانه ندانم به چه...

حواسم را به تـــــــوحوصله ام را به سیــــگار می سپارمدود می...

" من تـــــــو را دوست دارم ! "حرفِ ساده ای ست ...هم گفتنش ،...

در شبی سرد پادشاه به نگهبانی برخورد،گفت: "سردت نیست؟" نگهبان...

پادشاهی در یک شب سرد زمستانی در کاخ به یکی از نگهبانان خود ب...

پادشاهی درزمستان به نگهبانی گفت سردت نیست؟ گفت عادت دارم. گف...

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت :سردت نیست؟گفت : نه عادت دار...

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت :سردت نیست؟گفت : نه عادت دار...

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:سردت نیست؟گفت:نه عادت دارمپا...

پادشاهی در یک شب سرد زمستانی در کاخ به یکی از نگهبانان برخور...

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:سردت نیست؟گفت:نه عادت دارمپا...

پادشاهی در زمستان به یکی ازنگهبانهای قصرش گفت :سردت نیست؟ 
گ...

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت :سردت نیست؟گفت : نه عادت دار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط