در شبي سرد پادشاه به نگهباني برخورد،گفت: "سردت نيست؟" نگه
در شبي سرد پادشاه به نگهباني برخورد،گفت: "سردت نيست؟" نگهبان گفت: "عادت دارم" شاه گفت: "ميگويم برايت لباس گرم بياورند" شاه گفته اش را فراموش کرد و طولي نکشيد جنازه نگهبان را پيدا کردند که روي ديوار قصر نوشته بود پادشاه! سالها به سرما عادت داشتم،وعده لباس گرمت مرا از پاي در آورد.
(وعده ی بیخودی نده شاید یکی به وعده هات دل میبنده )
(وعده ی بیخودی نده شاید یکی به وعده هات دل میبنده )
- ۴۹۹
- ۱۶ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط