{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پادشاهی در یک شب سرد زمستانی در کاخ به یکی از نگهبانان خو

پادشاهی در یک شب سرد زمستانی در کاخ به یکی از نگهبانان خود برخورد پرسید:

سردت نیست؟؟ نگهبان گفت عــادت دارم

شاه گفت میگویم برایت لباس گــــرم بیاورند...شــاه فراموش کرد!!!

صبح جنــازه نگهبان را پیدا کردند روی

دیوار قصـــر نوشته بود:

من به سرما عادت داشتم وعده لبـاس گــرمت مرا از پای در اورد.
دیدگاه ها (۲)

این پست را ســــــکوت می کنم تو بنویس ! . . . تــــــــو ...

ﺑـﻪ بعضیا ﺑﺎﻳـﺪ ﮔﻔﺖ :ﺗـﻮ ﺍﮔــﻪ ﻣﻮﻧﺪﻧﻰ ﺑــﻮﺩﻯﺗﻮ ﻫﻤﻮﻥ ﺩﻫﺎﺗﺘﻮﻥ ...

مِــهــــرَبـُـون بــاشــــی ، مــیــشــی هــَــوَسســـَـرد ...

بَـچــہ جـوךּ !تـو اَگــہ بِگیـر بودـﮯ {جـلو جیشـتـو } میگــر...

پارت ۴۱ — چیزی که باقی مانده بودقصر آن شب بیش از همیشه ساکت ...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره های خونی 。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۲: پیام مخفیصبح داخل قصر…نور ملایم آفتاب ...

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت شانزدهم: برخوردِ سردِ دو برا...

پارت ۳۹ — «سه روز»شب اول بعد از صدور حکم، یورا دوباره برای ب...

dark life = 16

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل دوم: رقص با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط