{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در شبی سرد پادشاه به نگهبانی برخورد،گفت: "سردت نیست؟" نگه

در شبی سرد پادشاه به نگهبانی برخورد،گفت: "سردت نیست؟" نگهبان گفت: "عادت دارم" شاه گفت: "میگویم برایت لباس گرم بیاورند" شاه گفته اش را فراموش کرد و طولی نکشید جنازه نگهبان را پیدا کردند که روی دیوار قصر نوشته بود پادشاه! سالها به سرما عادت داشتم،وعده لباس گرمت مرا از پای در آورد.
دیدگاه ها (۱)

پارت ۴۱ — چیزی که باقی مانده بودقصر آن شب بیش از همیشه ساکت ...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۶: احضار ته‌سونسوآ و تهیونگ با عجله اما ب...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗تالار بزرگ قصر امشب پر از نور...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

پارت۲بوسه‌ی کاتسوکی بویِ تندِ عرق، بارون و انفجارهایِ مهارنش...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل دوم: رقص با ...

『 #Dark Fantasy Romance 』 The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پ...

~عشق و جدایی~~فصل دوم~ Part :"16"ویو اتهنوز حقیقت اون روز بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط