رمان زندگی سیگاری قسمت ( 120)
زندگی سیگاری
پارت نود و هشت 10
از اتاقی که ایوار و اروان توش بودن دور شدم و از پله ها اروم اردم اومدم پایین وقت نکرده بودم نگاهی به نام بندازم و حالا می فهمیدم چه قدر درر میکنه و چه قدر دور مچ پام کبود شده
روی پله ها نشستم و اروم پام و ماساژ دا
دم که صدای قدمایی و شنیدم.
برگشتم و با دیدن ایوار اخم کردم و دوباره سرم و برگردوندم اومد کنارم رو پله نشست و با دیدن پاهام اخم کرد و گفت
پاهات چی شده؟
با پوزخند گفتم
به تو چه
یهو بازوم و با خشونت ایواری گرفت و گفت
چی گفتی؟
با حرص گفتم
بازوم و ول کن الان اوضاع فرق کرده من زیر دست شماها نیستم این جاهم مال داداشمه
بازوم و بیشتر فشرد و گفت
فکر کردی این فرقی به حالت داره؟
سرش و بهم نزدیک کرد و گفت
زندگی سیگاری
وقتی نگاه من رویه چیزی زیادی خیره میمونه یعنی اون چیز برای منه.... تمام و کمال چه جسمی.. چه روحی !
سرش و سمتم خم کرد و من با ترس کمی عقب رفتم که گفت
الانم چشم من رو تو خیره مونده
با بهت نگاهش میکردم چشمام داشت از کاسه در میومد...
بدون توجه به بهت من به پله رفت پایین و جلوی پام خم نشد این قدر مغروره پاهام و بلند کرد و گذاشت رو پاهاش
خواستم پامو بکشم که نزاشت و کمی پامو بر انداز کرد و در اخر
از جا بلند شد و گفت
ضرب دیده فقط برو ماساژش بده و ببندش
با حرص نگاهش کردم و خواست بره که گفتم
الان این خیره شدن نگاهت و اینا ابراز علاقه بود؟
برگشت سمتم و با پوزخند گفت
چه توهمی آیوار هیچ وقت به کسی علاقه من نمیشه...
با حرص و سراسر از خشم نگاهش کردم و اون با پوزخند از پله ها بالا رفت.
از حرص نمی دونستم چی کار کنم برم اون و بزنم یا خودم و به خاطر سوال مسخرم بکشم
با حرص بدون توجه به درد پام از پله اومدم پایین که با کسی برخورد کردم و اون کسی جز شهرزاد نبود ...
با لبخند بامزه ای گفت
قول شرم کجا می ری با این عجله
با مهربونی نگاهش کردم کل خشمم رفت و جاش و به حس پر از لطافت داد ...
زندگی سیگاری
خواستم بگم دور بزنم... آزادی حس خوبی داره
لبخندی زد و گفت
حسش زیادی خوبه
با هم هم قدم شدیم و رفتیم سمت باغ و از خونه خارج شدیم کنار هم روی تاب چوبی نشستیم و من خیلی دوست
داشتم دست تو موهای نرم و قهوه ایش که رو به بالا فشن شده بود ببرم
رو بهش گفتم
اسمت چرا شهرزاده!؟
برگشت سمتم و با لبخند گفت
چون افراد سازمان تا سه سالگیم فکر میکردن دخترم اسمم و گذاشتن شهرزادا
با بهت خندیدم و گفتم
یعنی نفهمیدن
شهرزاد نه صورتم دخترونه بود و کوچیکیامم که ناز تر بودم و موهامم بلند بود.
با لبخند گفتم
کی فهمیدن دختر نیستی؟
یهو لبخند رو لبای شهرزاد خشک شد و برگشت سمتم و با نگاهی پر از غم گفت
وقتی که میخواستن بهم تجاوز کنن....
زندگی سیگاری
با بهت نگاهش کردم و با چشمایی که به اشک نشسته بود به چشماش نگاه کردم و گفتم
اون موقع که تو سه سالت بوده
شهرزاد پوزخندی زد و گفت
خوشگل بودم... همین براشون بس بود.
با بهت بهش نگاه می کردم که گفت
وقتی فهمیدن پسرم ... زیادی عصبی شدن کتکم زدن برام تونل وحشت درست کردن و فرستادنم توش.... شلاق خوردم.... فقط به جرم پسر بودنم
بعدم انداختنم تو تو خوابگاه پسرا اونا هم اذیتم کردن چون فکر میکردن از ترسوییم خودم و جای دخترا جا زدم.... در اصل این خاطرات نباید یادم باشه میدونم ولی من احمق یادمه... همه چی رو با جزعیات
چون یکم شکل دخترا بودم باهام مثل دخترا رفتار کردن ازارم دادن
با گریه نگاهش کردم که گفت
چهار سالم که شد ... برنامه ریزی کردم. خودمم میدونم نسبت به سنم نابغه محسوب میشم.. تونستم سیستم امنیتی سازمان و هک کنم و درها رو باز کنم فرار کردم ... سه روز گشنگی کشیدم تا تونستم خودم و به به ماشین برسونم...
بعد که پیدام کردن نجاتم دادن و برم گردوندن از طریق صفارت ایران
و فرستادنم پرورشگاه...
بزرگ شدم و ... دزد شدم ... هکر شدم و از طریق هک درآمد داشتم تا این که مچم و گرفتن و افتادم دست پلیسا... مجبور شدم همه چیو به پلیسا بگم امین ازم بازجویی می کرد ....
وقتی فهمیدن که شانسی یکی از بچه های دزدیده شده ی سازمان و پیدا کردن رو هوا بودن
پارت نود و هشت 10
از اتاقی که ایوار و اروان توش بودن دور شدم و از پله ها اروم اردم اومدم پایین وقت نکرده بودم نگاهی به نام بندازم و حالا می فهمیدم چه قدر درر میکنه و چه قدر دور مچ پام کبود شده
روی پله ها نشستم و اروم پام و ماساژ دا
دم که صدای قدمایی و شنیدم.
برگشتم و با دیدن ایوار اخم کردم و دوباره سرم و برگردوندم اومد کنارم رو پله نشست و با دیدن پاهام اخم کرد و گفت
پاهات چی شده؟
با پوزخند گفتم
به تو چه
یهو بازوم و با خشونت ایواری گرفت و گفت
چی گفتی؟
با حرص گفتم
بازوم و ول کن الان اوضاع فرق کرده من زیر دست شماها نیستم این جاهم مال داداشمه
بازوم و بیشتر فشرد و گفت
فکر کردی این فرقی به حالت داره؟
سرش و بهم نزدیک کرد و گفت
زندگی سیگاری
وقتی نگاه من رویه چیزی زیادی خیره میمونه یعنی اون چیز برای منه.... تمام و کمال چه جسمی.. چه روحی !
سرش و سمتم خم کرد و من با ترس کمی عقب رفتم که گفت
الانم چشم من رو تو خیره مونده
با بهت نگاهش میکردم چشمام داشت از کاسه در میومد...
بدون توجه به بهت من به پله رفت پایین و جلوی پام خم نشد این قدر مغروره پاهام و بلند کرد و گذاشت رو پاهاش
خواستم پامو بکشم که نزاشت و کمی پامو بر انداز کرد و در اخر
از جا بلند شد و گفت
ضرب دیده فقط برو ماساژش بده و ببندش
با حرص نگاهش کردم و خواست بره که گفتم
الان این خیره شدن نگاهت و اینا ابراز علاقه بود؟
برگشت سمتم و با پوزخند گفت
چه توهمی آیوار هیچ وقت به کسی علاقه من نمیشه...
با حرص و سراسر از خشم نگاهش کردم و اون با پوزخند از پله ها بالا رفت.
از حرص نمی دونستم چی کار کنم برم اون و بزنم یا خودم و به خاطر سوال مسخرم بکشم
با حرص بدون توجه به درد پام از پله اومدم پایین که با کسی برخورد کردم و اون کسی جز شهرزاد نبود ...
با لبخند بامزه ای گفت
قول شرم کجا می ری با این عجله
با مهربونی نگاهش کردم کل خشمم رفت و جاش و به حس پر از لطافت داد ...
زندگی سیگاری
خواستم بگم دور بزنم... آزادی حس خوبی داره
لبخندی زد و گفت
حسش زیادی خوبه
با هم هم قدم شدیم و رفتیم سمت باغ و از خونه خارج شدیم کنار هم روی تاب چوبی نشستیم و من خیلی دوست
داشتم دست تو موهای نرم و قهوه ایش که رو به بالا فشن شده بود ببرم
رو بهش گفتم
اسمت چرا شهرزاده!؟
برگشت سمتم و با لبخند گفت
چون افراد سازمان تا سه سالگیم فکر میکردن دخترم اسمم و گذاشتن شهرزادا
با بهت خندیدم و گفتم
یعنی نفهمیدن
شهرزاد نه صورتم دخترونه بود و کوچیکیامم که ناز تر بودم و موهامم بلند بود.
با لبخند گفتم
کی فهمیدن دختر نیستی؟
یهو لبخند رو لبای شهرزاد خشک شد و برگشت سمتم و با نگاهی پر از غم گفت
وقتی که میخواستن بهم تجاوز کنن....
زندگی سیگاری
با بهت نگاهش کردم و با چشمایی که به اشک نشسته بود به چشماش نگاه کردم و گفتم
اون موقع که تو سه سالت بوده
شهرزاد پوزخندی زد و گفت
خوشگل بودم... همین براشون بس بود.
با بهت بهش نگاه می کردم که گفت
وقتی فهمیدن پسرم ... زیادی عصبی شدن کتکم زدن برام تونل وحشت درست کردن و فرستادنم توش.... شلاق خوردم.... فقط به جرم پسر بودنم
بعدم انداختنم تو تو خوابگاه پسرا اونا هم اذیتم کردن چون فکر میکردن از ترسوییم خودم و جای دخترا جا زدم.... در اصل این خاطرات نباید یادم باشه میدونم ولی من احمق یادمه... همه چی رو با جزعیات
چون یکم شکل دخترا بودم باهام مثل دخترا رفتار کردن ازارم دادن
با گریه نگاهش کردم که گفت
چهار سالم که شد ... برنامه ریزی کردم. خودمم میدونم نسبت به سنم نابغه محسوب میشم.. تونستم سیستم امنیتی سازمان و هک کنم و درها رو باز کنم فرار کردم ... سه روز گشنگی کشیدم تا تونستم خودم و به به ماشین برسونم...
بعد که پیدام کردن نجاتم دادن و برم گردوندن از طریق صفارت ایران
و فرستادنم پرورشگاه...
بزرگ شدم و ... دزد شدم ... هکر شدم و از طریق هک درآمد داشتم تا این که مچم و گرفتن و افتادم دست پلیسا... مجبور شدم همه چیو به پلیسا بگم امین ازم بازجویی می کرد ....
وقتی فهمیدن که شانسی یکی از بچه های دزدیده شده ی سازمان و پیدا کردن رو هوا بودن
- ۴.۸k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط