──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹⁰²
صدای نفسهای عصبیش از پشت خط شنیده میشد.
چشمهام رو بستم.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد خیلی آروم گفتم:من اینجا حالم خوبه..متاسفم،اما این تصمیم به نفع همهست
قبل از اینکه کای چیزی بگه،تماس رو قطع کردم.
گوشی رو پایین آوردم و به صفحهی خاموشش خیره موندم.
حقیقت این بود..
من الان کیم رینا،وارث خاندان کیم بودم..نه یه جاسوس.
چیزی که ازش متنفر بودم خیانت بود.
و الان خودم داشتم به سازمانم خیانت میکردم..
به تمام اون هایی که جونشون رو برای اون سازمان داده بودن.
چیزی که ازش میترسیدم همین بود.
اینکه یه روزی همرنگ این قاتل ها بشم.
اینکه خودمو گم کنم..
صبح مثل همیشه بیدار شدم.
بعد از خوردن صبحونهای که خدمتکار آورده بود،یه دوش کوتاه گرفتم و لباسمو پوشیدم.(لباس اسلاید بعد)
همین که از اتاق خارج شدم و چند قدمی برداشتم با صدای جیان وایسادم.
_خانم کیم،امروز سرحال به نظر میرسید
برگشتم و برای چند لحظه نگاهش کردم.
امروز با بقیه روز ها فرق میکرد.
یه لبخندِ مرموز روی لب هاش بود و چشم هاش برق میزدن.
موهای موج دارش رو باز گذاشته بود و یه آرایش ملیح روی صورتش نشسته بود.
نیشخند کوتاهی زدم و گفتم:شماهم همینطور
چند قدم بهم نزدیک شد،دستاشو روی سینهش قفل کرد و زیرلب خندید.
_حتما یه عالمه برای فردا ذوق داری مگه نه؟
جوابش رو ندادم و فقط کمی ابروهام رو بردم بالا.
موهای توی صورتش رو آروم زد کنار و گفت:به هر حال امیدوارم خوب پیش بره
یهچیزی این وسط مشکوک میزد.
اخلاقش از این رو به اون رو شده بود و حرف های که میزد اصلا با عقل جور در نمی اومد.
اون صحنه ای که دیروز از من و جونگکوک دید حتما خیلی عصبانیش کرده..
پس چرا مثل همیشه جملاتش طعنه آمیز نیست؟
لبخند فیکی زدم و گفتم:ممنونم،بانو جیان
و بعد بدون اینکه چیزی بگم اونجا رو ترک کردم.
تا وقتی به پله ها برسم سنگینی نگاهش رو احساس میکردم.
این زن خیلی عجیبه.
هیچ وقت نمیشه حرکت بعدیش رو حدس زد.
با صدای جونگکوک از فکر و خیال دراومدم.
_منتظرت بودم
با یه کت و شلوار سیاهِ اتو خورده پایین پله ها وایساده بود.
موهاش خیلی مرتب به بالا حالت داده شده بود و فقط چند تارش روی پیشونیش افتاده بود.
چند پله آخر رو پایین رفتم و روبه روش وایسادم.
+میخوای جایی بری؟
نگاهش رو ازم گرفت و آهی کشید.
_امروز با یه خانم زیبا قرار دارم
خانم زیبا؟
ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:او..خوش بگذره
با خندهای که زیر لب کرد متعجب نگاهش کردم.
_فکر کنم زیادی بیتفاوت گفتی «خوش بگذره»
بعد دستاشو روی پهلوهام گذاشت و منو به خودش چسبوند.
خم شد و آروم جلوی گوشم زمزمه کرد:من امروز فقط برای یه نفر وقت دارم..اونم تویی...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب¹⁰²
صدای نفسهای عصبیش از پشت خط شنیده میشد.
چشمهام رو بستم.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد خیلی آروم گفتم:من اینجا حالم خوبه..متاسفم،اما این تصمیم به نفع همهست
قبل از اینکه کای چیزی بگه،تماس رو قطع کردم.
گوشی رو پایین آوردم و به صفحهی خاموشش خیره موندم.
حقیقت این بود..
من الان کیم رینا،وارث خاندان کیم بودم..نه یه جاسوس.
چیزی که ازش متنفر بودم خیانت بود.
و الان خودم داشتم به سازمانم خیانت میکردم..
به تمام اون هایی که جونشون رو برای اون سازمان داده بودن.
چیزی که ازش میترسیدم همین بود.
اینکه یه روزی همرنگ این قاتل ها بشم.
اینکه خودمو گم کنم..
صبح مثل همیشه بیدار شدم.
بعد از خوردن صبحونهای که خدمتکار آورده بود،یه دوش کوتاه گرفتم و لباسمو پوشیدم.(لباس اسلاید بعد)
همین که از اتاق خارج شدم و چند قدمی برداشتم با صدای جیان وایسادم.
_خانم کیم،امروز سرحال به نظر میرسید
برگشتم و برای چند لحظه نگاهش کردم.
امروز با بقیه روز ها فرق میکرد.
یه لبخندِ مرموز روی لب هاش بود و چشم هاش برق میزدن.
موهای موج دارش رو باز گذاشته بود و یه آرایش ملیح روی صورتش نشسته بود.
نیشخند کوتاهی زدم و گفتم:شماهم همینطور
چند قدم بهم نزدیک شد،دستاشو روی سینهش قفل کرد و زیرلب خندید.
_حتما یه عالمه برای فردا ذوق داری مگه نه؟
جوابش رو ندادم و فقط کمی ابروهام رو بردم بالا.
موهای توی صورتش رو آروم زد کنار و گفت:به هر حال امیدوارم خوب پیش بره
یهچیزی این وسط مشکوک میزد.
اخلاقش از این رو به اون رو شده بود و حرف های که میزد اصلا با عقل جور در نمی اومد.
اون صحنه ای که دیروز از من و جونگکوک دید حتما خیلی عصبانیش کرده..
پس چرا مثل همیشه جملاتش طعنه آمیز نیست؟
لبخند فیکی زدم و گفتم:ممنونم،بانو جیان
و بعد بدون اینکه چیزی بگم اونجا رو ترک کردم.
تا وقتی به پله ها برسم سنگینی نگاهش رو احساس میکردم.
این زن خیلی عجیبه.
هیچ وقت نمیشه حرکت بعدیش رو حدس زد.
با صدای جونگکوک از فکر و خیال دراومدم.
_منتظرت بودم
با یه کت و شلوار سیاهِ اتو خورده پایین پله ها وایساده بود.
موهاش خیلی مرتب به بالا حالت داده شده بود و فقط چند تارش روی پیشونیش افتاده بود.
چند پله آخر رو پایین رفتم و روبه روش وایسادم.
+میخوای جایی بری؟
نگاهش رو ازم گرفت و آهی کشید.
_امروز با یه خانم زیبا قرار دارم
خانم زیبا؟
ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:او..خوش بگذره
با خندهای که زیر لب کرد متعجب نگاهش کردم.
_فکر کنم زیادی بیتفاوت گفتی «خوش بگذره»
بعد دستاشو روی پهلوهام گذاشت و منو به خودش چسبوند.
خم شد و آروم جلوی گوشم زمزمه کرد:من امروز فقط برای یه نفر وقت دارم..اونم تویی...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱۸.۵k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط