چندپارتی
p6
لبخندی زدم و با نامجون چمدون هارو بردیم داخل خونه...مامانم اینا و خالم اینا و مامانبزرگم اینا زودتر از ما رسیده بودن...
همین ک وارد خونه شدیم..همه پیشمون اومدن و سلام کردن...جین و یونگی و دایی هام باهم بازی میکردن..منو نامجون توی باغ کتاب میخوندیم،جیمین و تهیونگ و جیهوپ رفته بودن روستا رو بگردن،جونگ کوک داشت برای خودش ی چیزی سرهم میکرد ک بخوره...یوری(خواهر ا.ت)داشت با دخترخاله ام حرف میزد و در اخر مامانا هم باهم وسایل رو میچیدن و حرف میزدن...حدود نیم ساعتی میشد و منو نامی داشتیم کتاب میخوندیم،ک جونگ کوک اومد توی باغ...
«اووو زن و شوهر لنگه همن...اممم نمیاین بریم روستا رو بگردیم؟»
نامجون کتابشو بست و کش و قوسی ب بدنش داد
«اممم اوکی،چاگیا...بریم؟»
«اوهوم...»
کتابا رو گذاشتیم همون جا و از باغ خارج شدیم...ک یاد ک رودخونه خوشگل ک نزدیک بود افتادم و با ذوق گفتم
«من ی رودخونه میشناسم ک این نزدیکیاس بریم؟»
جونگ کوک با سر تایید کرد،نامجون گف
«پیاده؟چقد راهه؟»
«اره پیاده...فک کنم ی پنج دقیقه»
«اوکی راه بیوفتبد بریم»
داشتیم میرفتیم ک صدای یونگی پشت سرمون بلند شد
«کجا میرید؟»
جونگ کوک برگشت
«ی رودخونه این نزدیکیا...میای؟»
«اوهوم..بریم»
بلخره راه افتادیم...بعد چندی رسیدیم..ی رودخونه کوچیک ک دورش کلی گل و سرسبزی بود..ماهی های داخلش ب ارومی شنا میکردن و باد خنکی میوزید..یونگی لبخند لثه ای زد...
«چ خوشگلهههه»
جونگ کوک هم ک نمیدونیم کی کفشاشو دراورد و پاهاشو توی رودخونه گذاشت گفت
«ارههه...وویییی چ ابش سردههه بیاین تو اب خیلی حال میده»
منم سریع کفشامو دراوردم و نامجون رو ب زور کشیدم تو اب...
«وویییییی سردهههه»
یونگی هم اومد تو اب...شیطنت کوک هم ک گل کرده بود همش اب میپاشید رومون...البته ناگفته نماند ک نامجونم تلافی کرد...
----------
خب خب چ خبرا؟خوب شده؟ یا خراب کردم
نظرتون رو بگید حتما...لینک ناشناس توی بیو پیجمه خوشحال میشم پرش کنیداا:)
لبخندی زدم و با نامجون چمدون هارو بردیم داخل خونه...مامانم اینا و خالم اینا و مامانبزرگم اینا زودتر از ما رسیده بودن...
همین ک وارد خونه شدیم..همه پیشمون اومدن و سلام کردن...جین و یونگی و دایی هام باهم بازی میکردن..منو نامجون توی باغ کتاب میخوندیم،جیمین و تهیونگ و جیهوپ رفته بودن روستا رو بگردن،جونگ کوک داشت برای خودش ی چیزی سرهم میکرد ک بخوره...یوری(خواهر ا.ت)داشت با دخترخاله ام حرف میزد و در اخر مامانا هم باهم وسایل رو میچیدن و حرف میزدن...حدود نیم ساعتی میشد و منو نامی داشتیم کتاب میخوندیم،ک جونگ کوک اومد توی باغ...
«اووو زن و شوهر لنگه همن...اممم نمیاین بریم روستا رو بگردیم؟»
نامجون کتابشو بست و کش و قوسی ب بدنش داد
«اممم اوکی،چاگیا...بریم؟»
«اوهوم...»
کتابا رو گذاشتیم همون جا و از باغ خارج شدیم...ک یاد ک رودخونه خوشگل ک نزدیک بود افتادم و با ذوق گفتم
«من ی رودخونه میشناسم ک این نزدیکیاس بریم؟»
جونگ کوک با سر تایید کرد،نامجون گف
«پیاده؟چقد راهه؟»
«اره پیاده...فک کنم ی پنج دقیقه»
«اوکی راه بیوفتبد بریم»
داشتیم میرفتیم ک صدای یونگی پشت سرمون بلند شد
«کجا میرید؟»
جونگ کوک برگشت
«ی رودخونه این نزدیکیا...میای؟»
«اوهوم..بریم»
بلخره راه افتادیم...بعد چندی رسیدیم..ی رودخونه کوچیک ک دورش کلی گل و سرسبزی بود..ماهی های داخلش ب ارومی شنا میکردن و باد خنکی میوزید..یونگی لبخند لثه ای زد...
«چ خوشگلهههه»
جونگ کوک هم ک نمیدونیم کی کفشاشو دراورد و پاهاشو توی رودخونه گذاشت گفت
«ارههه...وویییی چ ابش سردههه بیاین تو اب خیلی حال میده»
منم سریع کفشامو دراوردم و نامجون رو ب زور کشیدم تو اب...
«وویییییی سردهههه»
یونگی هم اومد تو اب...شیطنت کوک هم ک گل کرده بود همش اب میپاشید رومون...البته ناگفته نماند ک نامجونم تلافی کرد...
----------
خب خب چ خبرا؟خوب شده؟ یا خراب کردم
نظرتون رو بگید حتما...لینک ناشناس توی بیو پیجمه خوشحال میشم پرش کنیداا:)
- ۲.۵k
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط