𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁹
ویو: ات
با صدای گوشیه جونگکوک از خواب بیدار شدم.
هنوز شب بود.
سرم رو از روی سینهش بلند کردم و آروم گفتم:
+ جونگکوک...
_ جونم؟
صداش خوابآلود بود.
+ گوشیت داره زنگ میخوره.
چشمهاش رو آروم باز کرد.
نشست و گوشی رو برداشت.
_ بله؟
چند لحظه ساکت موند.
_ ها؟
...
_ کجایین؟
...
_ مامانننن!
_ مگه نمیدونی ازشون بدم میاد؟
...
_ باشه.
...
_ خدافظ.
تماس رو قطع کرد.
+ چی شده؟
_ مامانم با عمم و دخترعمم میان فردا. 😐
+ کوک...
_ هوم؟
+ به نظرت بهتر نیست من نباشم؟
جونگکوک اخم کرد.
_ یعنی چی؟
+ خب...
_ مامانم به خاطر تو میاد. میخواد عروسش رو ببینه.
+ ولی به خاطر بابای من، بابات...
جونگکوک حرفم رو قطع کرد.
_ ات.
چیزی نگفتم.
_ دیگه دربارهی این حرف نزن.
+ اما...
_ تقصیر تو نیست، فهمیدی؟
+ باشه...
با بغض جواب دادم.
جونگکوک چند ثانیه نگام کرد.
_ فقط یه چیزی.
+ ...
_ باید جوری رفتار کنی که انگار با عشق ازدواج کردیم.
+ چی؟! عمرا!
_ ات.
+ یعنی چی؟!
_ الان باید جلوی اونا جوری باشی که انگار عاشقمی.
+ عمرا!
_ یه شرطی داشتیم.
+ هوففففف...
چند لحظه سکوت کردم.
+ باشه.
_ خوبه.
+ حالا چرا؟
_ چون دخترعمم ظاهراً عاشقمه و عمم همیشه سعی داشت مارو با هم جور کنه.
مکث کوتاهی کرد.
_ وقتی فهمید ازدواج کردم، جوش آوردن.
+ عااااا...
_ ات.
+ هوم؟
_ هر بیاحترامیای که بهت کردن رو به من بگو.
+ یعنی چی؟
_ اذیتت کردن، چیزی گفتن...
نگاهش جدی شد.
_ تو زن جئون جونگکوکی.
_ هیچکس نباید جرئت بیاحترامی کردن بهت رو داشته باشه.
_ فهمیدی؟
+ اوهوم.
_ خوبه.
جونگکوک دوباره دراز کشید.
بعد دستم رو گرفت و کشید سمت خودش.
تعادلم رو از دست دادم و روی جونگ کوک افتادم
دستش رو دورم حلقه کرد.
_ بخواب.
+ ولی...
_ هیچ ولیای در کار نیست.
چند لحظه ساکت موندم.
بعد سرم رو روی شونهش گذاشتم.
چشمهام رو بستم.
فقط یه فکر توی سرم بود...
فردا قرار بود خانوادهی جونگکوک منو ببینن.
و من حتی نمیدونستم قراره چه شکلی نقش «عروس عاشق» رو بازی کنم.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁹
ویو: ات
با صدای گوشیه جونگکوک از خواب بیدار شدم.
هنوز شب بود.
سرم رو از روی سینهش بلند کردم و آروم گفتم:
+ جونگکوک...
_ جونم؟
صداش خوابآلود بود.
+ گوشیت داره زنگ میخوره.
چشمهاش رو آروم باز کرد.
نشست و گوشی رو برداشت.
_ بله؟
چند لحظه ساکت موند.
_ ها؟
...
_ کجایین؟
...
_ مامانننن!
_ مگه نمیدونی ازشون بدم میاد؟
...
_ باشه.
...
_ خدافظ.
تماس رو قطع کرد.
+ چی شده؟
_ مامانم با عمم و دخترعمم میان فردا. 😐
+ کوک...
_ هوم؟
+ به نظرت بهتر نیست من نباشم؟
جونگکوک اخم کرد.
_ یعنی چی؟
+ خب...
_ مامانم به خاطر تو میاد. میخواد عروسش رو ببینه.
+ ولی به خاطر بابای من، بابات...
جونگکوک حرفم رو قطع کرد.
_ ات.
چیزی نگفتم.
_ دیگه دربارهی این حرف نزن.
+ اما...
_ تقصیر تو نیست، فهمیدی؟
+ باشه...
با بغض جواب دادم.
جونگکوک چند ثانیه نگام کرد.
_ فقط یه چیزی.
+ ...
_ باید جوری رفتار کنی که انگار با عشق ازدواج کردیم.
+ چی؟! عمرا!
_ ات.
+ یعنی چی؟!
_ الان باید جلوی اونا جوری باشی که انگار عاشقمی.
+ عمرا!
_ یه شرطی داشتیم.
+ هوففففف...
چند لحظه سکوت کردم.
+ باشه.
_ خوبه.
+ حالا چرا؟
_ چون دخترعمم ظاهراً عاشقمه و عمم همیشه سعی داشت مارو با هم جور کنه.
مکث کوتاهی کرد.
_ وقتی فهمید ازدواج کردم، جوش آوردن.
+ عااااا...
_ ات.
+ هوم؟
_ هر بیاحترامیای که بهت کردن رو به من بگو.
+ یعنی چی؟
_ اذیتت کردن، چیزی گفتن...
نگاهش جدی شد.
_ تو زن جئون جونگکوکی.
_ هیچکس نباید جرئت بیاحترامی کردن بهت رو داشته باشه.
_ فهمیدی؟
+ اوهوم.
_ خوبه.
جونگکوک دوباره دراز کشید.
بعد دستم رو گرفت و کشید سمت خودش.
تعادلم رو از دست دادم و روی جونگ کوک افتادم
دستش رو دورم حلقه کرد.
_ بخواب.
+ ولی...
_ هیچ ولیای در کار نیست.
چند لحظه ساکت موندم.
بعد سرم رو روی شونهش گذاشتم.
چشمهام رو بستم.
فقط یه فکر توی سرم بود...
فردا قرار بود خانوادهی جونگکوک منو ببینن.
و من حتی نمیدونستم قراره چه شکلی نقش «عروس عاشق» رو بازی کنم.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۳.۴k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط