***

***

### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **پارت ۱۵ (پایانی):

به محض اینکه ماشینِ جیمین توی پارکینگِ زیرزمینی و فوق‌امنیتیش توی شهر ترمز کرد، انگار دنیا از روی شونه‌هام برداشته شده بود. لیسا با جیغ پرید بغلِ جیمین و منم روی صندلیِ عقب پخش شدم و نفسِ عمیقی کشیدم.

اما من ا/ت بودم؛ کسی که یاد گرفته بود هیچ‌وقت دست‌خالی برنگرده.

همون‌طور که داشتم آب می‌خوردم، لپ‌تاپِ پیشرفته‌ی جیمین رو که روی صندلی جلو بود برداشتم. با چندتا کلیک سریع، وارد سیستمِ امنیتیِ شبکه‌ی زیرزمینیِ مافیا شدم. جونگ‌کوک فکر کرده بود چون توی اون روستا گیرمون انداخته، برنده‌ی بازیه؟ حیف که دسترسیِ هکری که موقعِ زندگی توی عمارت یاد گرفته بودم رو دست کم گرفته بود!

با یک لبخندِ موذیانه، مستقیم واردِ حسابِ بانکیِ اصلی و محرمانه‌ی سازمانِ جونگ‌کوک شدم—همون جایی که پول‌های کثیفِ معامله‌های بزرگش رو قایم می‌کرد. تمامِ موجودیِ اون حساب رو توی کمتر از دو دقیقه منتقل کردم به حسابِ خیریه‌ای که مدیرش خودم بودم! و بالاتر از اون، یک ویدئوی کوتاه از دوربینِ مداربسته روی تمامِ اسکرین‌های عمارتِ جونگ‌کوک و نامجون هک کردم؛ جایی که من و لیسا براشون دست تکون می‌دادیم و زیرش با خطِ درشت نوشیم:
*«بازی تازه شروع شده، رییس!»*

چند ثانیه بعد، صدای کوبیده شدنِ چیزهای مختلف به دیوار و فریادهای بلندِ جونگ‌کوک از طریقِ ردیابِ صوتیِ هک‌شده توی اتاق پیچید! نامجون داشت داد می‌زد:
- «عوضی‌ها... حساب‌ها خالی شد! دارن بازیچه‌مون می‌کنن!»

جیمین با چشم‌های چهارتا شده به مانیتور نگاه کرد و سوتی کشید:
- «وای... ا/ت! تو رسماً پادشاهِ مافیا رو ورشکست کردی و تحقیرش کردی! این دیگه خیلی جیگر می‌خواست!»

لیسا زد زیرِ خنده و محکم بغلم کرد:
- «عاشقتم دختر! قیافه‌ی جونگ‌کوک الان دیدنیه!»

جونگ‌کوک و نامجون هرچقدر توی شهر و کوهستان دنبالِ ما گشتن، حتی سایه‌مون رو هم پیدا نکردن؛ چون ما وسطِ قلبِ شهر، از روی مبلِ راحتیم داشتیم بهشون می‌خندیدیم.

پایانِ فصل اول.
و این تازه شروعِ فاجعه بود... 😎🔥

***

بچه ها این هم از پارت اخر و پایان فصل 🥰
اگر خوشتون اومده کامنت بزارین تا فصل دو هم سریع بزارم با ی داستان هیجانی😊
دیدگاه ها (۵)

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **فصل دوم - ...

۳ پارتی

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

سناریو

### پارت ۱۲: فراتر از سایه‌هادو هفته از اون شبِ جهنمی توی ان...

دنیای جونگ‌کوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه پس...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴⁰ویو میکا_____سکوت سنگی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط