آرامش در برزخ
(پارت۷)
صدای ذهن"
اگه بخوایم منطقی بهش نگاه کنیم امکان نداره ولی طبق چیزی که برسی کردم ممکنه بخاطر اون دوربین باشه..آه خدای من، من چقدر احمقم.. خب معلومه که بخاطر اون دوربینه.. حتی الانم دوربینه نیستش که یعنی تبدیل شده به اون دروازه ی بزرگ.. ولی دوربین من که عادی بود و چندین ساله دارم باهاش عکس میگیرم...مگه اینکه.. آه درسته!.. وقتی به اون مرد مو نقره ای برخورد کردم حتما دوربینامون جا به جا شده...و حضور اون توی موزه اینو ثابت میـ_
*رشته ی افکارم وقتی که گلومو محکم میگیره و چسبونتم به دیوار پاره میشه و با ترس بهش نگاه میکنم و دستامو میزارم روی دستش که مثل یخ سرده تا فشار دستش کمتر بشه ولی هیچ فایده ای نداشت
هادس: جواب منو بده انسان!
*تن و لحن صداش انقدر وحشتناک بود که درد خفه شدنمو یادم میره
لـ..لطفا...آه..نمـ..یتونم نـ..نفس بکشم...مـ من...من..فـ..فکر کنم فهـ..میدم..چـ..چه خبره..لطفا..ولم کـ کن..
*فشار دستش کمتر میشه و بلافاصله شروع میکنم به نفس نفس زدن و سرفیدن و میتونم حس کنم رد انگشتاش روی گردنم مونده ولی هنوز کامل ولم نکرده
هادس: حرف بزن!
"صدای ذهن"
اگه این یارو اون مو نقره ای رو بشناسه پس حتما منو ول میکنه..باید بهش بگم چه خبره
*هنوزم دستام روی دستشه که دور گردنمه
خ خب ببین..من توی راه اومدن به اینجا...ب با یکی برخورد کردم و..فکر میکنم دوربینم به دوربین اون جا به جا شده...و..و فکر میکنم اونم مثل شماها..یه موجود غیرانسانی بود و...آخ..
*دندوناشو روی هم فشار میده و فشار دستشث بیشتر میکنه
هادس: داری برام قصه تعریف میکنی؟ برو سر اصل مطلب..اون مرد چجوری بود؟!
*با نفسی که به زور داره بالا میاد حرف میزنم
مـ..مو های نـ..قره ای.. و.. و چـ..چشمای قر..مز..
*یهو گلومو ول میکنه و میوفتم رو زمین و همونطور که گلومو گرفتم میسرفه و سعی میکنم نفس بکشم
*بهش نگاه میکنم که پوزخند عصبیعی زده انگار فهمیده چه خبره
هادس: پس اون فروست لعنتی هنوزم دنبال انتقامه..اینبار با دوربین سحرآمیز...گندش بزنن
*اون مرد مو مشکی با چشمای آبی که فکر کنم جوزف صداش کرد میاد نزدیک
جوزف: قربان.. لطفا آروم باشید.. یه راهی براش پیدا میـ_
*یهو میپره وسط حرفش و با دادی که میزنه کل موزه میلرزه
هادس: چه راهی؟ ها؟ تمام مدتی که من مرده بودم اون داشته نقشه میچیده تا منو برگردونه و بتونه انتقام بگیره؛ بعد تو به من میگی آروم باشم؟
*از صدای دادش خشکم زده و مثل همیشه با صدای بلند سرجام میخکوب میشم
*میاد جلو و با عصبانیت گلومو میگیره و منو یکم از زمین فاصله میده و با خشم تو صورتم میغره
هادس: زود باش بگو اون کجاست؟!
*حس میکنم دارم خفه میشم و رنگ پوستم رو به کبودی میره و نمیتونم نفس بکشم، دهنم باز و بسته میشه ولی نمیتونم حرف بزنم و اونم انگار اصلا متوجه نیست داره خفه ام میکنه
صدای ذهن"
اگه بخوایم منطقی بهش نگاه کنیم امکان نداره ولی طبق چیزی که برسی کردم ممکنه بخاطر اون دوربین باشه..آه خدای من، من چقدر احمقم.. خب معلومه که بخاطر اون دوربینه.. حتی الانم دوربینه نیستش که یعنی تبدیل شده به اون دروازه ی بزرگ.. ولی دوربین من که عادی بود و چندین ساله دارم باهاش عکس میگیرم...مگه اینکه.. آه درسته!.. وقتی به اون مرد مو نقره ای برخورد کردم حتما دوربینامون جا به جا شده...و حضور اون توی موزه اینو ثابت میـ_
*رشته ی افکارم وقتی که گلومو محکم میگیره و چسبونتم به دیوار پاره میشه و با ترس بهش نگاه میکنم و دستامو میزارم روی دستش که مثل یخ سرده تا فشار دستش کمتر بشه ولی هیچ فایده ای نداشت
هادس: جواب منو بده انسان!
*تن و لحن صداش انقدر وحشتناک بود که درد خفه شدنمو یادم میره
لـ..لطفا...آه..نمـ..یتونم نـ..نفس بکشم...مـ من...من..فـ..فکر کنم فهـ..میدم..چـ..چه خبره..لطفا..ولم کـ کن..
*فشار دستش کمتر میشه و بلافاصله شروع میکنم به نفس نفس زدن و سرفیدن و میتونم حس کنم رد انگشتاش روی گردنم مونده ولی هنوز کامل ولم نکرده
هادس: حرف بزن!
"صدای ذهن"
اگه این یارو اون مو نقره ای رو بشناسه پس حتما منو ول میکنه..باید بهش بگم چه خبره
*هنوزم دستام روی دستشه که دور گردنمه
خ خب ببین..من توی راه اومدن به اینجا...ب با یکی برخورد کردم و..فکر میکنم دوربینم به دوربین اون جا به جا شده...و..و فکر میکنم اونم مثل شماها..یه موجود غیرانسانی بود و...آخ..
*دندوناشو روی هم فشار میده و فشار دستشث بیشتر میکنه
هادس: داری برام قصه تعریف میکنی؟ برو سر اصل مطلب..اون مرد چجوری بود؟!
*با نفسی که به زور داره بالا میاد حرف میزنم
مـ..مو های نـ..قره ای.. و.. و چـ..چشمای قر..مز..
*یهو گلومو ول میکنه و میوفتم رو زمین و همونطور که گلومو گرفتم میسرفه و سعی میکنم نفس بکشم
*بهش نگاه میکنم که پوزخند عصبیعی زده انگار فهمیده چه خبره
هادس: پس اون فروست لعنتی هنوزم دنبال انتقامه..اینبار با دوربین سحرآمیز...گندش بزنن
*اون مرد مو مشکی با چشمای آبی که فکر کنم جوزف صداش کرد میاد نزدیک
جوزف: قربان.. لطفا آروم باشید.. یه راهی براش پیدا میـ_
*یهو میپره وسط حرفش و با دادی که میزنه کل موزه میلرزه
هادس: چه راهی؟ ها؟ تمام مدتی که من مرده بودم اون داشته نقشه میچیده تا منو برگردونه و بتونه انتقام بگیره؛ بعد تو به من میگی آروم باشم؟
*از صدای دادش خشکم زده و مثل همیشه با صدای بلند سرجام میخکوب میشم
*میاد جلو و با عصبانیت گلومو میگیره و منو یکم از زمین فاصله میده و با خشم تو صورتم میغره
هادس: زود باش بگو اون کجاست؟!
*حس میکنم دارم خفه میشم و رنگ پوستم رو به کبودی میره و نمیتونم نفس بکشم، دهنم باز و بسته میشه ولی نمیتونم حرف بزنم و اونم انگار اصلا متوجه نیست داره خفه ام میکنه
- ۱۴.۵k
- ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط