Heir of Light and Darkness
Heir of Light and Darkness
part : 19
جونگکوک هنوز دست تهیونگ رو محکم گرفته بود. اون موجود پشت دروازه کمکم از دل مه بیرون اومد؛ مردی با موهای سفید و چشمایی که یکی طلایی و اون یکی کاملاً سیاه بود.
تهیونگ با تردید بهش نگاه کرد.
+ تو کی هستی؟
مرد لبخند عجیبی زد.
مرد: «کسی که خانوادهات سالها سعی کردن وجودش رو ازت مخفی کنن.»
جونگکوک جلوتر رفت و جلوی تهیونگ ایستاد.
- بهش نزدیک نشو!
مرد با دیدن جونگکوک خندید.
مرد: «وارث تاریکی... هنوزم فکر میکنی میتونی سرنوشتت رو عوض کنی؟»
جونگکوک برای لحظهای خشکش زد.
تهیونگ آروم دستش رو از دست جونگکوک بیرون کشید.
+ جونگکوک... تو این مرد رو میشناسی؟
جونگکوک جواب نداد و همین سکوتش باعث شد تهیونگ دوباره احساس کنه چیزی رو ازش پنهون کرده.
مرد دستش رو به سمت تهیونگ دراز کرد.
مرد: «بیا پیش من، وارث نور. من حقیقت پدر و مادرت رو میدونم.»
تهیونگ ناخودآگاه یه قدم جلو رفت، اما جونگکوک مچ دستش رو گرفت.
- به حرفش گوش نده، فندقک. اون چیزی که نشون میده نیست.
تهیونگ با ناراحتی نگاهش کرد.
+ تو دیگه حق نداری بهم بگی به کی اعتماد کنم.
همین که حرفش تموم شد، نور سفیدی دور بدنش پیچید. مرد ناگهان لبخندش رو از دست داد و به دستهای تهیونگ خیره شد.
مرد: «غیرممکنه... قدرتش زودتر از چیزی که فکر میکردم بیدار شده.»
دروازه شروع به لرزیدن کرد و صدای رئیس از پشت سرشون بلند شد.
رئیس: «ازش فاصله بگیر! اون متعلق به منه!»
مرد موسفید بهآرومی سرش رو چرخوند و خندید.
مرد: «هنوزم فکر میکنی میتونی وارث نور رو کنترل کنی؟»
با حرکت دستش، تمام چراغهای تالار خاموش شدن. وقتی دوباره روشن شدن، مرد ناپدید شده بود؛ اما یه جمله توی ذهن تهیونگ تکرار میشد.
«به پدرت اعتماد نکن... حتی اگه خودش رو قربانی نشون بده.»
تهیونگ با گیجی به جونگکوک نگاه کرد.
+ جونگکوک... پدر من واقعاً کیه؟
جونگکوک نگاهش رو دزدید.
و همین برای تهیونگ کافی بود تا بفهمه هنوز حقیقتهای زیادی باقی مونده.
از اون طرف، رئیس با عصبانیت به دروازهی بسته خیره شده بود.
رئیس: «اون برگشته... پس جنگ دوباره شروع میشه.»
و این بار، هدفش فقط قدرت تهیونگ نبود.
~~~
ادامه دارد...
اهم... امروز پرسش دفاعی دارم شما بگید اندازه یه چص نخوندم🤡...
part : 19
جونگکوک هنوز دست تهیونگ رو محکم گرفته بود. اون موجود پشت دروازه کمکم از دل مه بیرون اومد؛ مردی با موهای سفید و چشمایی که یکی طلایی و اون یکی کاملاً سیاه بود.
تهیونگ با تردید بهش نگاه کرد.
+ تو کی هستی؟
مرد لبخند عجیبی زد.
مرد: «کسی که خانوادهات سالها سعی کردن وجودش رو ازت مخفی کنن.»
جونگکوک جلوتر رفت و جلوی تهیونگ ایستاد.
- بهش نزدیک نشو!
مرد با دیدن جونگکوک خندید.
مرد: «وارث تاریکی... هنوزم فکر میکنی میتونی سرنوشتت رو عوض کنی؟»
جونگکوک برای لحظهای خشکش زد.
تهیونگ آروم دستش رو از دست جونگکوک بیرون کشید.
+ جونگکوک... تو این مرد رو میشناسی؟
جونگکوک جواب نداد و همین سکوتش باعث شد تهیونگ دوباره احساس کنه چیزی رو ازش پنهون کرده.
مرد دستش رو به سمت تهیونگ دراز کرد.
مرد: «بیا پیش من، وارث نور. من حقیقت پدر و مادرت رو میدونم.»
تهیونگ ناخودآگاه یه قدم جلو رفت، اما جونگکوک مچ دستش رو گرفت.
- به حرفش گوش نده، فندقک. اون چیزی که نشون میده نیست.
تهیونگ با ناراحتی نگاهش کرد.
+ تو دیگه حق نداری بهم بگی به کی اعتماد کنم.
همین که حرفش تموم شد، نور سفیدی دور بدنش پیچید. مرد ناگهان لبخندش رو از دست داد و به دستهای تهیونگ خیره شد.
مرد: «غیرممکنه... قدرتش زودتر از چیزی که فکر میکردم بیدار شده.»
دروازه شروع به لرزیدن کرد و صدای رئیس از پشت سرشون بلند شد.
رئیس: «ازش فاصله بگیر! اون متعلق به منه!»
مرد موسفید بهآرومی سرش رو چرخوند و خندید.
مرد: «هنوزم فکر میکنی میتونی وارث نور رو کنترل کنی؟»
با حرکت دستش، تمام چراغهای تالار خاموش شدن. وقتی دوباره روشن شدن، مرد ناپدید شده بود؛ اما یه جمله توی ذهن تهیونگ تکرار میشد.
«به پدرت اعتماد نکن... حتی اگه خودش رو قربانی نشون بده.»
تهیونگ با گیجی به جونگکوک نگاه کرد.
+ جونگکوک... پدر من واقعاً کیه؟
جونگکوک نگاهش رو دزدید.
و همین برای تهیونگ کافی بود تا بفهمه هنوز حقیقتهای زیادی باقی مونده.
از اون طرف، رئیس با عصبانیت به دروازهی بسته خیره شده بود.
رئیس: «اون برگشته... پس جنگ دوباره شروع میشه.»
و این بار، هدفش فقط قدرت تهیونگ نبود.
~~~
ادامه دارد...
اهم... امروز پرسش دفاعی دارم شما بگید اندازه یه چص نخوندم🤡...
- ۱۷۹
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط