**پارت ۳۲**

**پارت ۳۲**

جونگکوک همون‌طور که مچ‌هام رو بالای سرم قفل کرده بود، خم شد جلو. لب‌هاش فاصله‌ی بسیار کمی با گوشم داشت؛ اما هیچ اثری از شهوت یا نرمی توی این نزدیکی نبود. صداش مثل تیغِ سردی روی پوستِ گردنم کشیده شد:
- «اشتباهِ بزرگت اینه که فکر می‌کنی منو می‌شناسی، النا. فکر کردی این بازیِ موش و گربه‌ت برام سرگرم‌کننده‌ست؟»

قبل از اینکه فرصت کنم نفس بکشم، با یه حرکتِ خشن‌تر، زنجیرِ فلزیِ کلفت و سیاهی رو که زیرِ بالش مخفی شده بود بیرون کشید. توی کسری از ثانیه، قبل از اینکه بتونم مقاومت کنم، یکی از دست‌هام رو با اون زنجیر محکم به دسته‌ی فلزیِ تاجِ تخت قفل کرد! صدای برخوردِ آهن با آهن توی اتاق پیچید.

با چشم‌های گشاد شده از خشم و شوک بهش خیره شدم:
- «روانیِ زنجیری! بازم کردی؟ فکر کردی با این آهن‌پاره‌ها می‌تونی منو خفه کنی؟»

جونگکوک صاف ایستاد، دکمه‌های باقیمانده‌ی پیراهنش رو از هم درید و روی زمین انداخت. تنِ ورزیده و پر از زخم و خش‌اش زیر نورِ لرزانِ چراغِ اتاق می‌درخشید. با یه لبخندِ مضحک و ترسناک برگشت سمتم، خم شد و انگشتش رو محکم کشید روی لبه‌ی پاره‌ی پیراهنم و اون رو هم از تنم پاره کرد!

سردیِ هوای اتاق با داغیِ تنش ترکیب شد. بدون اینکه حتی ذره‌ای به التماس یا چشم‌غروره‌ام توجه کنه، با خشمِ مطلق روی تنم خیمه زد و غرید:
- «تو این عمارت، تو فقط یه چیز داری... و اون هم درد و عذابیه‌که من بهت میدم. از این به بعد، هر بار که به فرار فکر کنی، یادِ همین زنجیر می‌افتی!»

النا لجبازانه دندون‌هاش رو روی هم فشار داد، لبش رو گاز گرفت طوری که خون دوباره روی لبش جاری شد، اما به جای ترس، یه غرورِ شیطانی و خیره سر توی چشم‌هاش درخشید. سرش رو آورد جلو و با تمامِ توان، تف کرد روی سینه‌ی خونیِ جونگکوک!

کوهِ آتش فوران کرد! جونگکوک با چشم‌هایی که کاملاً سرخ شده بود، یقه‌ی لباسِ باقی‌مونده‌اش رو چنگ زد و غرشِ وحشیانه‌اش تمامِ عمارت رو لرزوند...
دیدگاه ها (۰)

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

واکس حتی به الستور نگاه هم نکرد. مستقیم رفت سمت لوسیفر. لوسی...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳دست‌های جونگکوک هم...

dark life = 40

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **فصل دوم - ...

قسمت ۷بعد از رفتن جیمین، هوا توی هال حسابی سنگین شده بود. جو...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۹: فض...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط