{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های قلب

سایه‌های قلب

ℙ𝔸ℝ𝕋 𝟛: یک قدم نزدیک‌تر

صبح روز بعد، ا/ت وارد محوطه‌ی دانشگاه شد.

تمام شب گذشته به یک سؤال فکر کرده بود:

«جونگ‌کوک هنوز رزی رو دوست داره؟»

آن‌قدر در فکر بود که متوجه کسی که روبه‌رویش ایستاده بود نشد.

— «صبح بخیر.»

ا/ت سرش را بالا آورد.

جونگ‌کوک.

لبخند آرامی روی صورتش بود.

— «صبح بخیر.»

جونگ‌کوک چند لحظه به او نگاه کرد.

— «هنوز ناراحتی؟»

ا/ت اخم کوچکی کرد.

— «برای چی باید ناراحت باشم؟»

— «برای دیشب.»

ا/ت نگاهش را دزدید.

— «فقط... یه کم گیج شدم.»

جونگ‌کوک آهسته گفت:

— «می‌خوای برات توضیح بدم؟»

ا/ت به چشم‌هایش نگاه کرد.

— «آره.»

جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.

— «من و رزی یه رابطه‌ی قدیمی داشتیم. تموم شده. مدت زیادیه که تموم شده.»

ا/ت چیزی نگفت.

— «اما...» جونگ‌کوک ادامه داد، «یه چیز دیگه هم هست.»

— «چی؟»

جونگ‌کوک کمی نزدیک‌تر شد.

— «از وقتی تو رو دیدم، خودم هم نمی‌دونم چرا... ولی مدام بهت فکر می‌کنم.»

قلب ا/ت تندتر زد.

— «جونگ‌کوک...»

— «می‌دونم شاید زوده. خودمم نمی‌خوام عجله کنم.»

لبخند کوچکی زد.

— «فقط نمی‌خواستم فکر کنی هنوز منتظر برگشتن به رابطه‌ی قبلیم.»

ا/ت آرام گفت:

— «ممنون که بهم گفتی.»

برای چند لحظه، هر دو فقط به هم نگاه کردند.

تا اینکه صدای رزی از پشت سرشان آمد:

— «ا/ت!»

هر دو برگشتند.

رزی نزدیک شد.

اما وقتی نگاهش به فاصله‌ی کم میان آن دو افتاد، لبخندش کمی محو شد.

— «باید باهات حرف بزنم.»

ا/ت متعجب پرسید:

— «الان؟»

رزی نگاه کوتاهی به جونگ‌کوک انداخت.

— «آره. خصوصی.»

جونگ‌کوک بدون حرف کنار رفت.

رزی دست ا/ت را گرفت و او را کمی دورتر برد.

— «ا/ت...»

— «چی شده؟»

رزی چند لحظه سکوت کرد.

— «من دیروز همه‌ی حقیقت رو بهت نگفتم.»

ا/ت اخم کرد.

— «چه حقیقتی؟»

رزی با صدایی آرام گفت:

— «رابطه‌ی من و جونگ‌کوک فقط یه رابطه‌ی معمولی نبود.»

ا/ت منتظر ادامه‌ی حرفش ماند.

رزی گفت:

— «قبل از اینکه از هم جدا بشیم، جونگ‌کوک ازم خواست باهاش ازدواج کنم.»

ا/ت خشکش زد.

— «چی؟»

رزی لبخند تلخی زد.

— «اما من قبول نکردم.»

سکوت سنگینی بینشان افتاد.

ا/ت نمی‌دانست چه بگوید.

رزی ادامه داد:

— «برای همین وقتی دیدم تو داری بهش نزدیک می‌شی... ترسیدم.»

— «از چی؟»

رزی مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد.

— «از اینکه دوباره همون آدمی رو که یک بار از دست دادم، این بار واقعاً برای همیشه از دست بدم.»

ا/ت آرام پرسید:

— «یعنی می‌خوای دوباره باهاش باشی؟»

رزی جواب نداد.

فقط نگاهش را پایین انداخت.

اما چند متر آن‌طرف‌تر، جونگ‌کوک ایستاده بود.

او تمام حرف‌های آخر رزی را شنیده بود.

و حالا باید تصمیم می‌گرفت...

بین گذشته‌ای که هنوز رزی را به خودش گره زده بود،

و احساسی تازه که هر روز بیشتر نسبت به ا/ت پیدا می‌کرد.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟜: انتخاب سختبعد از رفتن ا/ت، محوطه‌ی دانشگ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟝: حرف‌های ناگفتهروز بعد، ا/ت از ساختمان دا...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟚: راز رزیکافه کم‌کم شلوغ‌تر می‌شد، اما ا/ت...

اولین فیکم😄سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟙: برخورد اولسئول، ساعت هشت صبح.ص...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟟: چهار کلمها/ت هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بو...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟙𝟘: حقیقتصدای قدم‌های رزی در راهروی تاریک ن...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟠: راز فاش‌شدهصبح روز بعد، دانشگاه مثل همیش...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط