تکپارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شود
تکپارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شود
ویو ا/ت
امروز قرار بود برم خونهی جونگ کوک تا با هم گیم بزنیم و راستش از صبح ذوق داشتم! بالاخره رسیدم جلوی خونهاش.
دینگ دینگ دینگ!
زنگ رو زدم و چند ثانیه بعد، جونگ کوک در رو باز کرد.
جونگ کوک: اووو، سلام! بالاخره تشریف آوردین، خانم محترم! بیا تو. 😂
هنوز یک قدم برنداشته بودم که چشمش افتاد به کیسههایی که دستم بود و چشماش برق زد.
جونگ کوک: برای من غذا خریدی؟! ممنونم!
ا/ت: خواهش میکنم، بگیر اینا رو.
کیسهها رو از دستم گرفت و با کنجکاوی شروع کرد به نگاه کردن داخلشون.
جونگ کوک: فقط امیدوارم شیرموز هم خریده باشی...
با خنده گفتم:
ا/ت: آره، خریدم.
جونگ کوک: آخجووون! برو بشین، الان میام.
رفتم سمت مبل و خودمو روش انداختم. چند لحظه بعد جونگ کوک هم برگشت، دستههای بازی رو برداشت و یکیشون رو به من داد.
ا/ت: جونگ کوک، امروز دیگه میبازی!
جونگ کوک: هر روز همینو میگی، ولی آخرش خودت میبازی. 😂
چشمهام رو ریز کردم و گفتم:
ا/ت: بیا یه شرط بذاریم!
جونگ کوک: باشه، شرط چی؟
ا/ت: هرکی باخت، باید به کسی که دوستش داره اعتراف کنه.
لبخند جونگ کوک همون لحظه محو شد.
چند ثانیه ساکت موند و بعد با یه خندهی عصبی گفت:
جونگ کوک: واقعاً؟! من دیگه بازی نمیکنم. 😐
ا/ت: جونگ کوک، دیگه شرطه!
جونگ کوک: اوففف... باشه!
بازی شروع شد.
اوایلش عالی بازی میکردم و حتی چند بار جلو افتادم. با اعتمادبهنفس گفتم:
ا/ت: دیدی؟! گفتم امروز میبرم!
اما چند دقیقه بعد...
ا/ت: نهههههه! باختممممم! 😭 تو تقلب کردییی!
جونگ کوک از خوشحالی از جا پرید.
جونگ کوک: هوررررااا! نه دیگه، تقلب نکردم! حالا شرط رو یادت نرفته که؟ بگو ببینم کیو دوست داری؟ 👀
ا/ت: خب... نمیتونم بگم.
جونگ کوک: نه دیگه! شرطه. باید بگی.
چند لحظه سکوت کردم و بالاخره نفس عمیقی کشیدم.
ا/ت: باشه...
نگاهم رو پایین انداختم و با صدای آروم گفتم:
ا/ت: جئون جونگ کوک دوست دارم.
جونگ کوک کاملاً شوکه شد.
چند ثانیه فقط نگام کرد؛ انگار حتی نمیدونست باید چی بگه.
جونگ کوک: چی...؟
با خجالت سرم رو بالا آوردم.
ا/ت: شنیدی دیگه...
جونگ کوک بالاخره لبخند زد و با تعجب سرش رو تکون داد.
جونگ کوک: خب... اعتراف غیرمنتظرهای بود.
ا/ت: یعنی... ناراحت نشدی؟
جونگ کوک: ناراحت؟ نه!
کمی مکث کرد و با لبخند گفت:
جونگ کوک: اتفاقاً فکر کنم منم باید یه اعترافی بکنم...
ا/ت: چی؟
جونگ کوک خندید.
جونگ کوک: منم مدتها بود میخواستم همینو بهت بگم.
چند لحظه هر دو ساکت موندیم و بعد هردومون زدیم زیر خنده.
فکر کنم قرار بود امروز فقط گیم بزنیم...
ولی آخرش، بازی تبدیل شد به عجیبترین و مهمترین مسابقهی زندگیمون.
<پایان>
لایک و فالو یادت نره بوس بهت😭💋
ویو ا/ت
امروز قرار بود برم خونهی جونگ کوک تا با هم گیم بزنیم و راستش از صبح ذوق داشتم! بالاخره رسیدم جلوی خونهاش.
دینگ دینگ دینگ!
زنگ رو زدم و چند ثانیه بعد، جونگ کوک در رو باز کرد.
جونگ کوک: اووو، سلام! بالاخره تشریف آوردین، خانم محترم! بیا تو. 😂
هنوز یک قدم برنداشته بودم که چشمش افتاد به کیسههایی که دستم بود و چشماش برق زد.
جونگ کوک: برای من غذا خریدی؟! ممنونم!
ا/ت: خواهش میکنم، بگیر اینا رو.
کیسهها رو از دستم گرفت و با کنجکاوی شروع کرد به نگاه کردن داخلشون.
جونگ کوک: فقط امیدوارم شیرموز هم خریده باشی...
با خنده گفتم:
ا/ت: آره، خریدم.
جونگ کوک: آخجووون! برو بشین، الان میام.
رفتم سمت مبل و خودمو روش انداختم. چند لحظه بعد جونگ کوک هم برگشت، دستههای بازی رو برداشت و یکیشون رو به من داد.
ا/ت: جونگ کوک، امروز دیگه میبازی!
جونگ کوک: هر روز همینو میگی، ولی آخرش خودت میبازی. 😂
چشمهام رو ریز کردم و گفتم:
ا/ت: بیا یه شرط بذاریم!
جونگ کوک: باشه، شرط چی؟
ا/ت: هرکی باخت، باید به کسی که دوستش داره اعتراف کنه.
لبخند جونگ کوک همون لحظه محو شد.
چند ثانیه ساکت موند و بعد با یه خندهی عصبی گفت:
جونگ کوک: واقعاً؟! من دیگه بازی نمیکنم. 😐
ا/ت: جونگ کوک، دیگه شرطه!
جونگ کوک: اوففف... باشه!
بازی شروع شد.
اوایلش عالی بازی میکردم و حتی چند بار جلو افتادم. با اعتمادبهنفس گفتم:
ا/ت: دیدی؟! گفتم امروز میبرم!
اما چند دقیقه بعد...
ا/ت: نهههههه! باختممممم! 😭 تو تقلب کردییی!
جونگ کوک از خوشحالی از جا پرید.
جونگ کوک: هوررررااا! نه دیگه، تقلب نکردم! حالا شرط رو یادت نرفته که؟ بگو ببینم کیو دوست داری؟ 👀
ا/ت: خب... نمیتونم بگم.
جونگ کوک: نه دیگه! شرطه. باید بگی.
چند لحظه سکوت کردم و بالاخره نفس عمیقی کشیدم.
ا/ت: باشه...
نگاهم رو پایین انداختم و با صدای آروم گفتم:
ا/ت: جئون جونگ کوک دوست دارم.
جونگ کوک کاملاً شوکه شد.
چند ثانیه فقط نگام کرد؛ انگار حتی نمیدونست باید چی بگه.
جونگ کوک: چی...؟
با خجالت سرم رو بالا آوردم.
ا/ت: شنیدی دیگه...
جونگ کوک بالاخره لبخند زد و با تعجب سرش رو تکون داد.
جونگ کوک: خب... اعتراف غیرمنتظرهای بود.
ا/ت: یعنی... ناراحت نشدی؟
جونگ کوک: ناراحت؟ نه!
کمی مکث کرد و با لبخند گفت:
جونگ کوک: اتفاقاً فکر کنم منم باید یه اعترافی بکنم...
ا/ت: چی؟
جونگ کوک خندید.
جونگ کوک: منم مدتها بود میخواستم همینو بهت بگم.
چند لحظه هر دو ساکت موندیم و بعد هردومون زدیم زیر خنده.
فکر کنم قرار بود امروز فقط گیم بزنیم...
ولی آخرش، بازی تبدیل شد به عجیبترین و مهمترین مسابقهی زندگیمون.
<پایان>
لایک و فالو یادت نره بوس بهت😭💋
- ۳۹۶
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط