وای خدا منو دید بدبخت شدم.....از ترس داشتم سکته
وای خدا منو دید بدبخت شدم.....از ترس داشتم سکته
میکردم...آب دهنمو قورت دادم
دیدم ارتین داره...خیلی بد بهم نگاه میکنه و دندوناشو محکم میزنه به هم...
هیچکس نفهمید
منم بدو بدوووو داشتم فرار میکردم...یهو صدای خنده ی بچه ها بلند شد...
خوشم اومده بود که تونسم لجشو در بیارم
آرتین پاشد با مشت کوبید روی چوبا افتاد دنبالم ...
دیدم داره بهم نزدیک میشه...فاتحمو خوندم..
حالا من بدو اون بدووو
دستمو گرفت دیگه داشتم میمردم نفس نفس میزدم...
منو چسبوند به دیوار ....
یه نگاه کردم دیدم هیچکس نیس..
داشتم میلرزیدم وای خدایا ....داشتم از ترس میمردم...
دستچشو محکم خوبید اینوره صورتم ...دیگه نمیتونستم کاری کنم
صورتشو اورد جلو نفسای گرمش تو صورتم میخورد ...بوی عطرشو تازه احساس کردم ..چه بوی خاصی داشت ...ولی همچنان ترس تو وجودم داشت بزرگتر میشد
یهو آروم و خیلی بد گفت
-ببین درافتادن با من مثه بازی کردن با دمه شیره خانوم کوچولو دیگه همچین اشتباهیو تکرار نمیکنی چون بد میبینی...
خیلی بدم میومد میگفت خانوم کوچولو...بیشعوره ایکبیری
به خودم قدرت دادم و با جدیت گفتم
-فک نکن ازت میترسم تو اندازه ی انگلم واسه من نیسی چه برسه دمه شیر اگه هم دمه شیر باشی من قیچیت میکنم...
با تعجب بهم نگاه کرد انگار ...فکر نمیکرد اینجوری جوابشو بدم
یهو اومد نزدیک تر....من نفسمو نگه داشتمو چسبیده بودم به دیوار ...انگار دستامو پاهام خشکه خشک شده بودن...
با خشم گفت
-فقط یه بار دیگه این کارای مسخرت تکرار شه اون رومو بد میبینی کوچولو
بهش با صدای بلند گفتم
-هی به من نگو کوچولو ها اگه من کوچولوهم توهم بابا لنگ درازی
دستمو ول کردم...
و یهو رفت....
دستمم خیلی درد گرفته بود
پشته سرش یهو عصبانیتمو خالی کردم با صدای نسبتا بلند گفتم
-الاغه...بیشعور عوضی ..وحشی....بابا لنگ دراز شاسگول...روانی..تیمارستانی
بعدش با اعتماد به نفس و خیلی خونسرد رفتم سمت آلاچیق ..رسیدم..
رفتم سره جام نشستم خیلی عادی نگاهمم افتاد به ارتین
....داشت زیر چشمی عصبی نگام میکرد..
یهو دستشو مشت کردو پاشد رفت
سحر و بهار ریختن روی سرم....
سحر گفت
-وای مهتاب چیشد؟؟چرا افتاد دنبالت؟؟زدت؟بگو دیگه دارم از فضولی هلاک میشم.....
خیلی با افتخار گفتم
-نه مگه میتونس منو بزنه اون از یه انگل واسم کمتر بود ..هرچی باشه من مهتابم
سحرو بهار گیج مونده بودن
یهو سامیار پاشد و رفت....دنباله ارتین چن دقیقه بعد آرتین با خونسردی اومد نشست
...ولی همچنان چپ چپ بهم نگاه میکرد...
سلین یهو پرید بالا و گفت
-بچه ها بچه ها بیاین بریم وسطی دخترا با دخترا پسرا با پسرا
همه موافق بودن
که یهو....آراد پاشدو گفت
-عه نمیشه دخترا بیشترن
آرتین با سرعت پاشد
....رو به آراد کرد و گفت بیخیال بابا اینا که واسه ما عددی نیسن فک کردی با یه نفر میتونن مارو شکست بدن نه بابا
لجم گرفته بود از حرفش.....باید نشونش میدادم دختر هیلی کارا میتونه بکنه و ....دخترارو نباید دسته کم میگرفت
همه قبول کردن
....من سکه ای از توی جیبم در اوردم
ارتین گفتم ما شیر
منم گفتم ماهم خط....
انداختم بالا و زود گرفتمش
شیر بود
ای به خشکی شانس....ولی پشیمون نشدم و ادامه دادم
رفتم کنار پسرا اومدن وسط توپو چند بار تو دستم قل دادم....
هرسه تا پسرا...چشاشون به من بود منم محکم زدم خیلی محکم زدم....
بهار زد اراد رفت بیرون
آخ جون.....
توپ اومد دسته من ....دیگه عصبانی شدم فقط دوس داشتم ارتینو بزنم....بهش قدرته دخترونمو نشون بدم....با تمامه زورو توانم زم اونم هول شد....همینحوری یه داده بلند زدو افتاد زمین.....
رنگم پرید نمیدونم چش بود وای خدا چرا اینجوری شد پس....
آبه دهنمو قورت دادم
....یهو به خودم اومدم وای خدا خورده بود تو جای ممیزیش
...پایین تر از شکمش واییییی خدا.....چرا یهو اینجوری شد پس...نمیدونستم چیکار کنم آرتبن فقط افتاده بود ....
سلین اومد بغله گوشم گفت
-مهتاب بد جایی زدی خدا بهت رحم کنه چیزیش نشه....
با خودم گفتم وای اگه دیگه نتونه بچه دار شه چی؟؟؟من چه غلطی بکنم ینی با این دردش عقیم شده بود چی؟؟؟....
دیگه بیحال شده بود....
من شوکه شده بودم ....
دیگه بدنم شروع به لرزیدن کرد..
یهو ارتین بلند شد گفت
-چیزیم نیس اراد ولم کن خوبم
ولی هنوز پاهاش داشت میلرزید....
ادامه داد
-بیاین بازیمونو بکنیم...
صداش میلرزید معلوم بود هنوز درد داره
یه نگاههه خیلی بدی کرد بهم ...ترسم بدتر شد
خلاصه همشونو زدیمـ.....اومدیم وسط
اولین پرتابو ارتین داشت میکرد با قدرت دسته خیلی محکمی و جدی.....پرتاب کرد انگار سرم داشت گیج میرف نمیتونم چیشد....
یهو یه دردی تو سینه هام پخش شد که همونجور افتادم زمین چشام باز بود ولی نمیتونستم...حرفی بزنم یا دست و پامو حرکت بدم....آرتین رنگش پرید ...
میدونسم از قصدش این بودتلافی در بیاره ...
میکردم...آب دهنمو قورت دادم
دیدم ارتین داره...خیلی بد بهم نگاه میکنه و دندوناشو محکم میزنه به هم...
هیچکس نفهمید
منم بدو بدوووو داشتم فرار میکردم...یهو صدای خنده ی بچه ها بلند شد...
خوشم اومده بود که تونسم لجشو در بیارم
آرتین پاشد با مشت کوبید روی چوبا افتاد دنبالم ...
دیدم داره بهم نزدیک میشه...فاتحمو خوندم..
حالا من بدو اون بدووو
دستمو گرفت دیگه داشتم میمردم نفس نفس میزدم...
منو چسبوند به دیوار ....
یه نگاه کردم دیدم هیچکس نیس..
داشتم میلرزیدم وای خدایا ....داشتم از ترس میمردم...
دستچشو محکم خوبید اینوره صورتم ...دیگه نمیتونستم کاری کنم
صورتشو اورد جلو نفسای گرمش تو صورتم میخورد ...بوی عطرشو تازه احساس کردم ..چه بوی خاصی داشت ...ولی همچنان ترس تو وجودم داشت بزرگتر میشد
یهو آروم و خیلی بد گفت
-ببین درافتادن با من مثه بازی کردن با دمه شیره خانوم کوچولو دیگه همچین اشتباهیو تکرار نمیکنی چون بد میبینی...
خیلی بدم میومد میگفت خانوم کوچولو...بیشعوره ایکبیری
به خودم قدرت دادم و با جدیت گفتم
-فک نکن ازت میترسم تو اندازه ی انگلم واسه من نیسی چه برسه دمه شیر اگه هم دمه شیر باشی من قیچیت میکنم...
با تعجب بهم نگاه کرد انگار ...فکر نمیکرد اینجوری جوابشو بدم
یهو اومد نزدیک تر....من نفسمو نگه داشتمو چسبیده بودم به دیوار ...انگار دستامو پاهام خشکه خشک شده بودن...
با خشم گفت
-فقط یه بار دیگه این کارای مسخرت تکرار شه اون رومو بد میبینی کوچولو
بهش با صدای بلند گفتم
-هی به من نگو کوچولو ها اگه من کوچولوهم توهم بابا لنگ درازی
دستمو ول کردم...
و یهو رفت....
دستمم خیلی درد گرفته بود
پشته سرش یهو عصبانیتمو خالی کردم با صدای نسبتا بلند گفتم
-الاغه...بیشعور عوضی ..وحشی....بابا لنگ دراز شاسگول...روانی..تیمارستانی
بعدش با اعتماد به نفس و خیلی خونسرد رفتم سمت آلاچیق ..رسیدم..
رفتم سره جام نشستم خیلی عادی نگاهمم افتاد به ارتین
....داشت زیر چشمی عصبی نگام میکرد..
یهو دستشو مشت کردو پاشد رفت
سحر و بهار ریختن روی سرم....
سحر گفت
-وای مهتاب چیشد؟؟چرا افتاد دنبالت؟؟زدت؟بگو دیگه دارم از فضولی هلاک میشم.....
خیلی با افتخار گفتم
-نه مگه میتونس منو بزنه اون از یه انگل واسم کمتر بود ..هرچی باشه من مهتابم
سحرو بهار گیج مونده بودن
یهو سامیار پاشد و رفت....دنباله ارتین چن دقیقه بعد آرتین با خونسردی اومد نشست
...ولی همچنان چپ چپ بهم نگاه میکرد...
سلین یهو پرید بالا و گفت
-بچه ها بچه ها بیاین بریم وسطی دخترا با دخترا پسرا با پسرا
همه موافق بودن
که یهو....آراد پاشدو گفت
-عه نمیشه دخترا بیشترن
آرتین با سرعت پاشد
....رو به آراد کرد و گفت بیخیال بابا اینا که واسه ما عددی نیسن فک کردی با یه نفر میتونن مارو شکست بدن نه بابا
لجم گرفته بود از حرفش.....باید نشونش میدادم دختر هیلی کارا میتونه بکنه و ....دخترارو نباید دسته کم میگرفت
همه قبول کردن
....من سکه ای از توی جیبم در اوردم
ارتین گفتم ما شیر
منم گفتم ماهم خط....
انداختم بالا و زود گرفتمش
شیر بود
ای به خشکی شانس....ولی پشیمون نشدم و ادامه دادم
رفتم کنار پسرا اومدن وسط توپو چند بار تو دستم قل دادم....
هرسه تا پسرا...چشاشون به من بود منم محکم زدم خیلی محکم زدم....
بهار زد اراد رفت بیرون
آخ جون.....
توپ اومد دسته من ....دیگه عصبانی شدم فقط دوس داشتم ارتینو بزنم....بهش قدرته دخترونمو نشون بدم....با تمامه زورو توانم زم اونم هول شد....همینحوری یه داده بلند زدو افتاد زمین.....
رنگم پرید نمیدونم چش بود وای خدا چرا اینجوری شد پس....
آبه دهنمو قورت دادم
....یهو به خودم اومدم وای خدا خورده بود تو جای ممیزیش
...پایین تر از شکمش واییییی خدا.....چرا یهو اینجوری شد پس...نمیدونستم چیکار کنم آرتبن فقط افتاده بود ....
سلین اومد بغله گوشم گفت
-مهتاب بد جایی زدی خدا بهت رحم کنه چیزیش نشه....
با خودم گفتم وای اگه دیگه نتونه بچه دار شه چی؟؟؟من چه غلطی بکنم ینی با این دردش عقیم شده بود چی؟؟؟....
دیگه بیحال شده بود....
من شوکه شده بودم ....
دیگه بدنم شروع به لرزیدن کرد..
یهو ارتین بلند شد گفت
-چیزیم نیس اراد ولم کن خوبم
ولی هنوز پاهاش داشت میلرزید....
ادامه داد
-بیاین بازیمونو بکنیم...
صداش میلرزید معلوم بود هنوز درد داره
یه نگاههه خیلی بدی کرد بهم ...ترسم بدتر شد
خلاصه همشونو زدیمـ.....اومدیم وسط
اولین پرتابو ارتین داشت میکرد با قدرت دسته خیلی محکمی و جدی.....پرتاب کرد انگار سرم داشت گیج میرف نمیتونم چیشد....
یهو یه دردی تو سینه هام پخش شد که همونجور افتادم زمین چشام باز بود ولی نمیتونستم...حرفی بزنم یا دست و پامو حرکت بدم....آرتین رنگش پرید ...
میدونسم از قصدش این بودتلافی در بیاره ...
- ۱۴.۰k
- ۲۶ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط