The unwanted Roommate
The unwanted Roommate
___________________________
ویو جئون جونگ کوک:
عین یه جوجه(با معذرتخواهیاز سیسیم بابت لقبش🥺💆🏻♀️) تو بغلم بود از ترس بدنش میلرزید
سرمو بردم تو گردنش لاله گوششو بوسیدم که لرزه ای کرد......... سرمو بردم تو گودی گردنش و گفتم
_«خرگوش کوچولو فقط یه رعد و برق بود»
+«خفه شو تو که میدونی فوبیای رعد و برق دارم (فین فین و گریه)
_«اوه.... بیبی حرف زشتی بود(اروم و بم)
یهو دیدم سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد
+«چی؟»
به یادم اومد چی گفتم یا خدا این چه زری بود زدم
_«اممممم...... چیزه اشتباهی بود فک کردم هانایی»
که دیدم بدتر و با تعجب تر نگام کرد
وایسا.... هینننننن خاکه عالم تو سرم چی بود گفتم میخاست از رو مبل بلند شه که از کمرش گرفتم گزاشتم رو پام.............
_«کجا؟»
+«چ.. چیزه میخوام برم بخوابم»
_«فردا که تعطیله»
+«ااممم.... هرچی خوابم میاد میخوام بخابم »
دوباره خواست بلند شه که محکم تر گرفتمش...
_«مگه اجازه دادم بری»
با مظلومیت نگام کرد که چشام رفت سمت لباش......
نه.... کوک... نباید وسوسه شی....
خب خب دخترام زودتر برگشتم و گذاشتم چون دلم برا رمان گذاشتن تنگ شده بود🙃🙃🙃🫠🫠🫠🙂🙂🤏🏻🤏🏻🤏🏻🤏🏻😭😭😭🍓🍓✨✨
ببخشید افتضاح شده یه دو روز نویسندهگی نکردم همه چی یادم رفته 💆🏻♀️💆🏻♀️💆🏻♀️💋💋🎀🎀🎀
یکم اسمات شد نه؟ 🗿🗿🗿🤣🤣🤣✨✨✨
___________________________
ویو جئون جونگ کوک:
عین یه جوجه(با معذرتخواهیاز سیسیم بابت لقبش🥺💆🏻♀️) تو بغلم بود از ترس بدنش میلرزید
سرمو بردم تو گردنش لاله گوششو بوسیدم که لرزه ای کرد......... سرمو بردم تو گودی گردنش و گفتم
_«خرگوش کوچولو فقط یه رعد و برق بود»
+«خفه شو تو که میدونی فوبیای رعد و برق دارم (فین فین و گریه)
_«اوه.... بیبی حرف زشتی بود(اروم و بم)
یهو دیدم سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد
+«چی؟»
به یادم اومد چی گفتم یا خدا این چه زری بود زدم
_«اممممم...... چیزه اشتباهی بود فک کردم هانایی»
که دیدم بدتر و با تعجب تر نگام کرد
وایسا.... هینننننن خاکه عالم تو سرم چی بود گفتم میخاست از رو مبل بلند شه که از کمرش گرفتم گزاشتم رو پام.............
_«کجا؟»
+«چ.. چیزه میخوام برم بخوابم»
_«فردا که تعطیله»
+«ااممم.... هرچی خوابم میاد میخوام بخابم »
دوباره خواست بلند شه که محکم تر گرفتمش...
_«مگه اجازه دادم بری»
با مظلومیت نگام کرد که چشام رفت سمت لباش......
نه.... کوک... نباید وسوسه شی....
خب خب دخترام زودتر برگشتم و گذاشتم چون دلم برا رمان گذاشتن تنگ شده بود🙃🙃🙃🫠🫠🫠🙂🙂🤏🏻🤏🏻🤏🏻🤏🏻😭😭😭🍓🍓✨✨
ببخشید افتضاح شده یه دو روز نویسندهگی نکردم همه چی یادم رفته 💆🏻♀️💆🏻♀️💆🏻♀️💋💋🎀🎀🎀
یکم اسمات شد نه؟ 🗿🗿🗿🤣🤣🤣✨✨✨
- ۳.۹k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط