Cruel Love
Cruel Love
پارت۸
که صدای بابابزرگ اومد ماهم مجبور شدیم بریم تو رفتیم و نشستیم همه پایین بودن انگار که بابا بزرگ میخواست یه چیزی بگه حرفشو شروع کرد(بابابزرگ با ب ب نشون میدم )
ب ب :خوب نوه هایه عزیزم میخوام درباره ی دو چیز با هاتون صحبت کنم اول اینکه ،برای اینکه نوه ی گلم جونگکوک از آمیریکا برگشته میخوایم جشن بگیریم دو روز دیگه که همه کسانی که میشناسم رو دعوت میکنم و موضوع دوم که خیلی مهم هست رو الان نمیگم چون وقتش نیست ولی منتظر باشید که یک ماه دیگه خبر رو بهتون میگم ، حالا همه برن سر میز که شام بخوریم
ویو راوی
از وقتی بابابزرگ ،حرف میزد همه با دقت به حرفاش گوش میدادم بعد از حرف زدن بابابزرگ همه سر میز شام نشستن غذا رو خوردیم بعد از غذا همه رو کاناپه نشستیم یکم حرف زدیم و تصمیم گرفتیم بریم عمارت خودمون خدافظی کردیم و رفتیم من با ماشین تهیونگ رفتم جونگکوک ولارا هم با من اومدن
تو ماشین جونگکوک گفت که قراره چند روز دیگه خودش عمارت بگیره و بره اونجا منم بهش فکر کردم راستش بد نیست که بره منم فکرم آزاد میشه همش فکرم پیشش گیره، خلاصه رسیدیم و پیاده شدم رفتم یه دوش گرفتم لباس خواب پوشیدم روتین مو و پوستم و انجام دادم و ویتامین هامو خوردم یکم میوه خوردم و رفتم مسواک زدم گوشی مو چک کردم بعد خوابیدم .}
صبح با صدای آلارم بیدار شدم ولی خسته بودم خاموشش کردم و خوابیدم ، با تابش نور به صورتم چشام رو باز کردم گوشی و دیدم ساعت ۱۱رو نشون میداد، چرا بیدارم نکردن دست و صورتم رو شستم موهامو گوجه ای بستم لباس خوابمو عوض کردم ورفتم پایین بقیه درحال خوردن صبحانه بودن منم که این وسط پیازم رفتم سر میز که هیچ کس متوجه اومدنم نشد اه از وقتی جونگکوک اومده همش به اون توجه میکنم اصلا به من اهمیت نمیدن دیگه عصبانی شدم و دستم و کوبیدم رو میز همه برگشتن طرفم من شروع کردم به حرف زدن
+:اه،بسه دیگه از وقتی جونگکوک اومده همش به اون توجه میکنید اصلا به من اهمیت نمیدین نمیگین بچتوم گشنه س یه غذایی بهش بدیم همش جونگکوک، جونگکوک منم این وسط پیازم دیگه ها (بالکن عصبانی ولی کیوت)
همه زدن زیر خنده منم بیشتر عصبانی شدم که تهیونگ خان گفت
&:باشه حالا خانوم کوچولو انقد حسودی نکن بشین غذاتو بخور
+: اولن من حسودی نمیکنم دومن نگفتم خانوم کوچولو صدام نکنید
$:خب دیگه بشنید غذاتونو بخورید که آخرین صبحانه با من و مامانتونه
+:یعنی چی کجا میخواید برید ؟
(برو پارت بعدو بخون بدو بدو )
{کجا میری پارت بعد و ننوشتم دارم مینویسم هنوز صبر کن }
پارت۸
که صدای بابابزرگ اومد ماهم مجبور شدیم بریم تو رفتیم و نشستیم همه پایین بودن انگار که بابا بزرگ میخواست یه چیزی بگه حرفشو شروع کرد(بابابزرگ با ب ب نشون میدم )
ب ب :خوب نوه هایه عزیزم میخوام درباره ی دو چیز با هاتون صحبت کنم اول اینکه ،برای اینکه نوه ی گلم جونگکوک از آمیریکا برگشته میخوایم جشن بگیریم دو روز دیگه که همه کسانی که میشناسم رو دعوت میکنم و موضوع دوم که خیلی مهم هست رو الان نمیگم چون وقتش نیست ولی منتظر باشید که یک ماه دیگه خبر رو بهتون میگم ، حالا همه برن سر میز که شام بخوریم
ویو راوی
از وقتی بابابزرگ ،حرف میزد همه با دقت به حرفاش گوش میدادم بعد از حرف زدن بابابزرگ همه سر میز شام نشستن غذا رو خوردیم بعد از غذا همه رو کاناپه نشستیم یکم حرف زدیم و تصمیم گرفتیم بریم عمارت خودمون خدافظی کردیم و رفتیم من با ماشین تهیونگ رفتم جونگکوک ولارا هم با من اومدن
تو ماشین جونگکوک گفت که قراره چند روز دیگه خودش عمارت بگیره و بره اونجا منم بهش فکر کردم راستش بد نیست که بره منم فکرم آزاد میشه همش فکرم پیشش گیره، خلاصه رسیدیم و پیاده شدم رفتم یه دوش گرفتم لباس خواب پوشیدم روتین مو و پوستم و انجام دادم و ویتامین هامو خوردم یکم میوه خوردم و رفتم مسواک زدم گوشی مو چک کردم بعد خوابیدم .}
صبح با صدای آلارم بیدار شدم ولی خسته بودم خاموشش کردم و خوابیدم ، با تابش نور به صورتم چشام رو باز کردم گوشی و دیدم ساعت ۱۱رو نشون میداد، چرا بیدارم نکردن دست و صورتم رو شستم موهامو گوجه ای بستم لباس خوابمو عوض کردم ورفتم پایین بقیه درحال خوردن صبحانه بودن منم که این وسط پیازم رفتم سر میز که هیچ کس متوجه اومدنم نشد اه از وقتی جونگکوک اومده همش به اون توجه میکنم اصلا به من اهمیت نمیدن دیگه عصبانی شدم و دستم و کوبیدم رو میز همه برگشتن طرفم من شروع کردم به حرف زدن
+:اه،بسه دیگه از وقتی جونگکوک اومده همش به اون توجه میکنید اصلا به من اهمیت نمیدین نمیگین بچتوم گشنه س یه غذایی بهش بدیم همش جونگکوک، جونگکوک منم این وسط پیازم دیگه ها (بالکن عصبانی ولی کیوت)
همه زدن زیر خنده منم بیشتر عصبانی شدم که تهیونگ خان گفت
&:باشه حالا خانوم کوچولو انقد حسودی نکن بشین غذاتو بخور
+: اولن من حسودی نمیکنم دومن نگفتم خانوم کوچولو صدام نکنید
$:خب دیگه بشنید غذاتونو بخورید که آخرین صبحانه با من و مامانتونه
+:یعنی چی کجا میخواید برید ؟
(برو پارت بعدو بخون بدو بدو )
{کجا میری پارت بعد و ننوشتم دارم مینویسم هنوز صبر کن }
- ۱۶۶
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط