{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بعد هن

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بعد هنگام صرف صبحانه زن متوجه شد که همسایه اش در حال آویزان کردن رخت های شسته است.

رو به همسرش کرد و گفت: لباس ها را چندان تمیز نشسته است. احتمالا بلد نیست لباس بشوید شاید هم باید پودرش را عوض کند.

مرد هیچ نگفت.مدتی به همین منوال گذشت و هر بار که زن همسایه لباس های شسته را آویزان می کرد، او همان حرف ها را تکرار می کرد.

یک روز با تعجب متوجه شد همسایه لباس های تمیز را روی طناب پهن کرده است به همسرش گفت: یاد گرفته چه طور لباس بشوید.

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره هایمان را تمیز کردم!
دیدگاه ها (۱۰)

اینم تقدیم به تو خخخ

سلام

همین الان^_^ کیو بیشتر دوس داری

یارو داشته زنش رو کتک می زده، خودش هم داد می زده کمک،کمک ...

#حکایت_قدیمی در گذشته های دور مهمانی سرزده و دیروقت به خانه ...

★彡   Part 41 彡★ فکر میکردم بالا پایین رفتن از این همه پله کا...

گمشده در اعماق جنگلهیونجین/ا.تپارت:۴با سردرد بدی چشماش رو با...

....پارت دهم.....

پارت ۴۸ — دیرتر از همیشهیونگی آن شب تقریباً هیچ نخوابید.فرما...

......پارت. دوازدهم......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط