گمشده در اعماق جنگل
گمشده در اعماق جنگل
هیونجین/ا.ت
پارت:۴
با سردرد بدی چشماش رو باز کرد. دیدش تار بود و خوب نمیدید، اما این دید تار باعث نمیشد جثه مردی که رو به روش بود رو نبینه!
چندباری سرش رو به جهت های مختلف تکون داد و پلک زد و زمانی که دیدش به حالت اول برگشت؛ تونست چهره اون مرد رو بهتر ببینه..
به طرز خیلی مسخره و مشکوکی، لباسای اون مرد خیلی عجیب بود!
اون اول متوجه نشد، اما حالا که به اطراف نگاه میکرد متوجه جایی که توش حضور داره؛ همون کلبهای هست که صبح اومده بود توش..!
الان همچی معنی میداد.. وسایل عجیب این کلبه و لباس های اون پسر.. اینجا همچی وایب جادوگری میداد.
اون پسر بعد از چند لحظه کوتاه نگاه به اون دختر برگشت سرکارش..
پشت یه میز چوبی ایستاد و با وسایل های روش کار میکرد. ماده های رنگی رو باهم قاطی میکرد و ماده جدید به وجود میآورد.
ا.ت با کنجکاوی بهش خیره شد و در آخر نتونست جلوی دهنش رو بگیره و حرفی که تو ذهنش داشت رو به زبون آورد..
ا.ت: تو کی هستی؟
اون پسر برنگشت. پشت سرش رو نگاه نکرد ولی با صدایی که سرد بود گفت:«کسی که جونت رو نجات داد.» و دوباره به کارش ادامه داد..
چیز دیگه ای نگفت. فقط همین. مثل اینکه تصمیم گرفته بود حرف نزنه!
با صدای تقهای که به شیشهٔ پنجره خورد، سرت رو چرخوندی..
دو تا دست روی شیشه بود.. دو تا دست با ناخن های بلند!
حدس میزد اینا همون دستایی باشن که از چادر بیرون کشیدنش.
«بهش نگاه نکن!»
دوباره صدای سرد و عمیق همون مرد.. اون خیلی کوتاه و مختصر حرف میزد و این ا.ت رو عذاب میداد!
بخاطر اینکه یهو اون حرف رو زد، سرت چرخید سمتش اما کمی بعد.. زمانی که حرفش تموم شد؛ دوباره سرت رو چرخوندی سمت شیشه..
اینبار اون شیشه فقط یه شیشه تمیز و معمولی نبود.
روی شیشه با چیزی شبیه رنگ یا شاید هم خون جملهای نوشته شده بود..
رنگش قرمز بود میخواستی باور کنی که رنگه اما با دیدن قطره هایی که از ته کلمه های پایین میریخت.. عقلت به دلت قلبه کرد و بهت فهموند که اون، چیزی بیشتر از یه رنگ معمولیه!
هنوز کلمه اول رو نخونده بودی که اون مرد به سمت پنجره رفت و پرده های پوسیده و پاره شدهاش رو کشید، تا اون نزاره ادامه اون جمله رو بخونی..!
اون مرد دوباره برگشت پشت میز.. حرفی نزد یا حتی کار دیگه ای هم نکرد..!
فقط نشست روی صندلیِ چوبی و غرق در کاراش شد.
کمی که گذشت با احساس ضعف و گرسنگی، سرش رو به سمت مرد چرخوند و گفت:«من گشنمه! تو که حرفی نمیزنی حداقل یچیزی برای خوردن بهم بده.»(یه نکته: ا.ت روی صندلی نشسته و دستاش با طناب بسته شده و اینکه هوا تقریبا روشن شده.)
اون مرد نگاهی بهش کرد.. نگاهی که ا.ت رو تا عمق وجودش به لرزه میانداخت..!
سعی کرد از ارتباط چشمی با اون مرد فرار کنه اما انگار توانایی رو نداشت.
اون مرد بلند شد و مدتی بعد، یه ظرف غذا رو گذاشت روی میز جلوش..
ا.ت اول نگاهی به ظرف که حالا با مرغ آبپز شده و کمی سبزیجات پر شده بود، کرد و بعد نگاهی به مرد انداخت..
ا.ت: دستامو با طناب بستی، بعد برام غذا میزاری؟ داری شنکجم میدی؟ دستامو باز کن!
صدای نفسی که از کلافگی کشید رو شنید اما طوری رفتار کرد که انگار متوجهش نشده.
با احساس دستای گرم اون مرد روی مچ دستش، به خودش اومد و به مردی که حالا تو فاصله نیم متری از صورتش بود؛ نگاه کرد..
ادامـه داد..
پارت بعد: ۲۱ لایک و ۱۹ تا کامنت
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
هیونجین/ا.ت
پارت:۴
با سردرد بدی چشماش رو باز کرد. دیدش تار بود و خوب نمیدید، اما این دید تار باعث نمیشد جثه مردی که رو به روش بود رو نبینه!
چندباری سرش رو به جهت های مختلف تکون داد و پلک زد و زمانی که دیدش به حالت اول برگشت؛ تونست چهره اون مرد رو بهتر ببینه..
به طرز خیلی مسخره و مشکوکی، لباسای اون مرد خیلی عجیب بود!
اون اول متوجه نشد، اما حالا که به اطراف نگاه میکرد متوجه جایی که توش حضور داره؛ همون کلبهای هست که صبح اومده بود توش..!
الان همچی معنی میداد.. وسایل عجیب این کلبه و لباس های اون پسر.. اینجا همچی وایب جادوگری میداد.
اون پسر بعد از چند لحظه کوتاه نگاه به اون دختر برگشت سرکارش..
پشت یه میز چوبی ایستاد و با وسایل های روش کار میکرد. ماده های رنگی رو باهم قاطی میکرد و ماده جدید به وجود میآورد.
ا.ت با کنجکاوی بهش خیره شد و در آخر نتونست جلوی دهنش رو بگیره و حرفی که تو ذهنش داشت رو به زبون آورد..
ا.ت: تو کی هستی؟
اون پسر برنگشت. پشت سرش رو نگاه نکرد ولی با صدایی که سرد بود گفت:«کسی که جونت رو نجات داد.» و دوباره به کارش ادامه داد..
چیز دیگه ای نگفت. فقط همین. مثل اینکه تصمیم گرفته بود حرف نزنه!
با صدای تقهای که به شیشهٔ پنجره خورد، سرت رو چرخوندی..
دو تا دست روی شیشه بود.. دو تا دست با ناخن های بلند!
حدس میزد اینا همون دستایی باشن که از چادر بیرون کشیدنش.
«بهش نگاه نکن!»
دوباره صدای سرد و عمیق همون مرد.. اون خیلی کوتاه و مختصر حرف میزد و این ا.ت رو عذاب میداد!
بخاطر اینکه یهو اون حرف رو زد، سرت چرخید سمتش اما کمی بعد.. زمانی که حرفش تموم شد؛ دوباره سرت رو چرخوندی سمت شیشه..
اینبار اون شیشه فقط یه شیشه تمیز و معمولی نبود.
روی شیشه با چیزی شبیه رنگ یا شاید هم خون جملهای نوشته شده بود..
رنگش قرمز بود میخواستی باور کنی که رنگه اما با دیدن قطره هایی که از ته کلمه های پایین میریخت.. عقلت به دلت قلبه کرد و بهت فهموند که اون، چیزی بیشتر از یه رنگ معمولیه!
هنوز کلمه اول رو نخونده بودی که اون مرد به سمت پنجره رفت و پرده های پوسیده و پاره شدهاش رو کشید، تا اون نزاره ادامه اون جمله رو بخونی..!
اون مرد دوباره برگشت پشت میز.. حرفی نزد یا حتی کار دیگه ای هم نکرد..!
فقط نشست روی صندلیِ چوبی و غرق در کاراش شد.
کمی که گذشت با احساس ضعف و گرسنگی، سرش رو به سمت مرد چرخوند و گفت:«من گشنمه! تو که حرفی نمیزنی حداقل یچیزی برای خوردن بهم بده.»(یه نکته: ا.ت روی صندلی نشسته و دستاش با طناب بسته شده و اینکه هوا تقریبا روشن شده.)
اون مرد نگاهی بهش کرد.. نگاهی که ا.ت رو تا عمق وجودش به لرزه میانداخت..!
سعی کرد از ارتباط چشمی با اون مرد فرار کنه اما انگار توانایی رو نداشت.
اون مرد بلند شد و مدتی بعد، یه ظرف غذا رو گذاشت روی میز جلوش..
ا.ت اول نگاهی به ظرف که حالا با مرغ آبپز شده و کمی سبزیجات پر شده بود، کرد و بعد نگاهی به مرد انداخت..
ا.ت: دستامو با طناب بستی، بعد برام غذا میزاری؟ داری شنکجم میدی؟ دستامو باز کن!
صدای نفسی که از کلافگی کشید رو شنید اما طوری رفتار کرد که انگار متوجهش نشده.
با احساس دستای گرم اون مرد روی مچ دستش، به خودش اومد و به مردی که حالا تو فاصله نیم متری از صورتش بود؛ نگاه کرد..
ادامـه داد..
پارت بعد: ۲۱ لایک و ۱۹ تا کامنت
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
- ۲.۱k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط