◝ تیمــــآرم کــن . . ◟
◝ تیمــــآرم کــن . . ◟
- #ParT_2 "
┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄
دستمو رو شونه هاش گذاشتم..
سعی داشتم هلش بدم عقب اما ذره ای جابجا نشد!
پچ زدم:
- آقا.. خوا.. خواهش میکنم..
لطفا بزارین برم!
کمرمو محکم تر چسبید..
با لحن و حالت چندشی لب زد:
- کجا بری عروسکم؟!
با حالت زاری نگاش میکردم..
اما اون بی توجه به من میبو | سی.. د..
ناخودآگاه چشمم به ساعت خورد و تند گفتم:
- تایم داروهای جونگکوکه..
یهو براق شد تو صورتم..
جوری قرمز نگام کرد که ناخودآگاه حتی نفس هم نکشیدم
غرش کرد:
- به من میگی اقا ولی به اون میرسه جونگکوک جونگکوک میکنی؟!
احمق دو هزاری..
و بعد با یه حرکت ولم کرد که پخش زمین شدم..
به زحمت خودمو جمع و جور کردم
از اون اتاق که بیشتر به جهنم شبیه بود دور شدم!......
شرایط ادامه ی رمان : 6 لایک
- #ParT_2 "
┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄
دستمو رو شونه هاش گذاشتم..
سعی داشتم هلش بدم عقب اما ذره ای جابجا نشد!
پچ زدم:
- آقا.. خوا.. خواهش میکنم..
لطفا بزارین برم!
کمرمو محکم تر چسبید..
با لحن و حالت چندشی لب زد:
- کجا بری عروسکم؟!
با حالت زاری نگاش میکردم..
اما اون بی توجه به من میبو | سی.. د..
ناخودآگاه چشمم به ساعت خورد و تند گفتم:
- تایم داروهای جونگکوکه..
یهو براق شد تو صورتم..
جوری قرمز نگام کرد که ناخودآگاه حتی نفس هم نکشیدم
غرش کرد:
- به من میگی اقا ولی به اون میرسه جونگکوک جونگکوک میکنی؟!
احمق دو هزاری..
و بعد با یه حرکت ولم کرد که پخش زمین شدم..
به زحمت خودمو جمع و جور کردم
از اون اتاق که بیشتر به جهنم شبیه بود دور شدم!......
شرایط ادامه ی رمان : 6 لایک
- ۹۴۰
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط