چند پارتی..
چند پارتی..
وقتی زیر بارون بهت اعتراف میکنه..
Part 1
(ویو ا.ت)
صبح زود با برخورد مستقیم نور خورشید دقیقا تو چشمای من.. از خواب بیدار شدم..
قبل از شروع هر کاری مستقیم توی همون حالت رفتن تو گوشیم و چیزی که هر صبح باهاش مواجه میشم.. نوتیف پیام جونگکوک بالای صفحه گوشیم.. لبخندی زدم و چند دقیقه به صفحه خیره شدم..
بعد پیام رو باز کردم..
_صبحت بخیر پرنسس کوچولو.. چطوری دورت بگردم؟
_خوب خوابیدی جوجه؟
_وای چرا آنلاین نمیشی بچه کارت دارم..
نگاهی به همه ی پیاما انداختم و لبخندم پر رنگ تر شد..
انگشتم رو روی صفحه قرار دادم و شروع کردم به نوشتن..
+صبحت بخیر کوکیییی جونمممممم.. عالیم تو خوبیییی؟
+آره.. تو خوب خوابیدیییی؟
+چیکارم داریییی؟
همینطور که پیاما سین میخورد پیاممو مینوشتم.. اون همیشه خیلی زود سین میزد.. واقعا جزوی از زندگیم شده بود.. شایدم.. بهترین بخش زندگیم..
آشنایی و رفاقت صمیمانه با جونگکوک، بهترین اتفاقی بود که میتونست بیوفته..
تقریبا دو سالی میشه که باهم رفیقیم.. و من هم جز اون تا حالا دوست جنس مخالف نداشتم.. اونم همینظور
و خیلی خوشحالم که یهویی وارد. زندگیم شد و زیبا ترش کرد...
(فلش بک به دو سال قبل)...
تند تند داشتم میدوییدم.. بارون تمام بدنم و لباسام رو خیس کرده بود.. به جرعت میتونم بگم شبیه موش آب کشیده شده بودم.. کولم رو بالای سرم گرفته بودم و فقط جلوی پاهام رو نگاه میکردم...
از بچگی عاشق بارون بودم.. همیشه میخواستم یکی پیشم باشه که قبول کنه کل شب رو با هم زیر بارون بمونیم و کاما خیس بشیم..
اما.. خب الان فرق داشت..
هم تنها بودم هم شب بود..
همینطور که میدوییدم یهو با جسم سنگینی برخورد کردم و یه ذره دیگه نزدیک بود زمین بخورم.. همینطور عقب عقب که میخواستم بیوفتم.. یهو دستی خیلی سریع دور کمرم رو گرفت و مانعش شد.. هوفی کشیدم و سریع بلند شدم..
سرمو بالا اوردم و با پسری که چشماش انگار از شب تاریک تر بود مواجه شدم.. با استایلی کاملا مشکی.. اونم مثل من کاملا خیس بود..
صدای برخورد قطرات بارون با زمین شدت گرفته بود..
همینطور به من زل زده بود
+ممنونم آقا پسر..(کیوت)
کمی عمیق تر نگاهم کرد و.. بعد با صدای بم جوابم رو داد..
_خواهش میکنم..
_تو چرا شبیه موش آب کشیده شدی؟
+آخه تصمیم گرفتم دیر برم خونه.. اما نمیدونستم قراره بارون بیاد..
_دختر خیلی خیس شدی.. زود باش باهام بیا
+نه ممنونم.. خودم می..
یهو دستشو برد زیر پاهام و براید استایل بغلم کرد..
محکم میزدم به سینش و تقلا میکردم ولم کنه.. اما فایده ای نداشت
+من خودم میتونم برم.. ولم کننننن
یهو گذاشتم زمین و همونجا وایسادیم..
بهم نگاه میکرد.. که یهو بارون شدت گرفت و کم کم داشت تبدیل به تگرگ میشد..
_خیلی خب.. برو
+عاممم.. چی؟(کمی نگران)
_برو دیگه.. مگه نمیخواستی بری.. میدونی تا خونت چقدر راهه؟ حالا برو..
+یعنی واقعا میخوای منو تو این بارون بزاری و بری؟(بغض و کیوت)
_(پوزخند)
_پس خفه شو و فقط بزار کارمو بکنم بچه
+بی ادب.. باشه ایش..
اومد سمتم و محکم دستمو گرفت.. و شروع کرد به دوییدن..
دوتامو تو بارون دست تو دست هم میدوییدیم..
همینطور که تند تند حرکت میکردیم ازش پرسیدم..
+ببینم تا ماشینت خیلی راهه؟
_نه.. فقط عجله کن
+باشه
5 مین بعد بالاخره به ماشینش رسیدیم.. در رو برام باز کرد و نشستم..
در رو بست و خودشم اومد و نشست..
_هوففف
+بالاخره.. رسیدیم(نفس نفس)
_اره.. واقعا مسخواستی تو این بارون خودت بری؟
+ممنونم....
_اسمم جونگکوکه
+ممنونم جونگکوک
_اوهوم.. اسم تو چیه؟
+ من ا.تم
_اهان.. خوشبختم
+منم همینطور..
شروع به حرکت کردیم.. تو راه فقط صدای برخورد تگرگ شدید با پنجره های ماشین شنیده میشد..
واقعا اگه این پسر نبود چطور میتونستم به خونم برسم..
باید براش جبران کنم..
15 مین بعد..
بالاخره جلوی خونم توقف کرد..
_اینجاست؟
+اره.. بازم ممنونم... کوکی
_نیازی به تشکر نیست بچه.. یادت باشه دفعه بعد قبل از اینکه تاریک بشه بری خونه..
+اوهوم.. خب من دیگه برم..
_صبر کن.. گوشیتو بده..
+اممم.. باشه
گوشیمو دراوردم و رمزشو زدم و دادم بهش..
یکم باهاش کار کرد..
_این شماره منه.. دوست دارم باهم اشنا بشیم.. یا.. شایدم دو تا رفیق خوب.. نظرته؟
+امممم.. با.. باشه کوکی.. خوشحال میشم.
_خوبه.. حالام زود برو خونه..
+خدافظ
(پایان فلش بک)
از تخت پا شدم و رفتم سمت سرویس.. کار های لازم رو انجام دادم و رفتم و روتین صبحم رو انجام دادم..
لباس هامم عوض کردم و رفتم سمت اشپزخونه..
صبحونه ای اماده کردم و نشستم روی صندلی...
همینطور که صبحونه میخوردم.. صدای زنگ در رو شنیدم..
کی میتونه باشه این وقت صبح؟
بلند شدم و سمت در پا تند کردم..
وقتی زیر بارون بهت اعتراف میکنه..
Part 1
(ویو ا.ت)
صبح زود با برخورد مستقیم نور خورشید دقیقا تو چشمای من.. از خواب بیدار شدم..
قبل از شروع هر کاری مستقیم توی همون حالت رفتن تو گوشیم و چیزی که هر صبح باهاش مواجه میشم.. نوتیف پیام جونگکوک بالای صفحه گوشیم.. لبخندی زدم و چند دقیقه به صفحه خیره شدم..
بعد پیام رو باز کردم..
_صبحت بخیر پرنسس کوچولو.. چطوری دورت بگردم؟
_خوب خوابیدی جوجه؟
_وای چرا آنلاین نمیشی بچه کارت دارم..
نگاهی به همه ی پیاما انداختم و لبخندم پر رنگ تر شد..
انگشتم رو روی صفحه قرار دادم و شروع کردم به نوشتن..
+صبحت بخیر کوکیییی جونمممممم.. عالیم تو خوبیییی؟
+آره.. تو خوب خوابیدیییی؟
+چیکارم داریییی؟
همینطور که پیاما سین میخورد پیاممو مینوشتم.. اون همیشه خیلی زود سین میزد.. واقعا جزوی از زندگیم شده بود.. شایدم.. بهترین بخش زندگیم..
آشنایی و رفاقت صمیمانه با جونگکوک، بهترین اتفاقی بود که میتونست بیوفته..
تقریبا دو سالی میشه که باهم رفیقیم.. و من هم جز اون تا حالا دوست جنس مخالف نداشتم.. اونم همینظور
و خیلی خوشحالم که یهویی وارد. زندگیم شد و زیبا ترش کرد...
(فلش بک به دو سال قبل)...
تند تند داشتم میدوییدم.. بارون تمام بدنم و لباسام رو خیس کرده بود.. به جرعت میتونم بگم شبیه موش آب کشیده شده بودم.. کولم رو بالای سرم گرفته بودم و فقط جلوی پاهام رو نگاه میکردم...
از بچگی عاشق بارون بودم.. همیشه میخواستم یکی پیشم باشه که قبول کنه کل شب رو با هم زیر بارون بمونیم و کاما خیس بشیم..
اما.. خب الان فرق داشت..
هم تنها بودم هم شب بود..
همینطور که میدوییدم یهو با جسم سنگینی برخورد کردم و یه ذره دیگه نزدیک بود زمین بخورم.. همینطور عقب عقب که میخواستم بیوفتم.. یهو دستی خیلی سریع دور کمرم رو گرفت و مانعش شد.. هوفی کشیدم و سریع بلند شدم..
سرمو بالا اوردم و با پسری که چشماش انگار از شب تاریک تر بود مواجه شدم.. با استایلی کاملا مشکی.. اونم مثل من کاملا خیس بود..
صدای برخورد قطرات بارون با زمین شدت گرفته بود..
همینطور به من زل زده بود
+ممنونم آقا پسر..(کیوت)
کمی عمیق تر نگاهم کرد و.. بعد با صدای بم جوابم رو داد..
_خواهش میکنم..
_تو چرا شبیه موش آب کشیده شدی؟
+آخه تصمیم گرفتم دیر برم خونه.. اما نمیدونستم قراره بارون بیاد..
_دختر خیلی خیس شدی.. زود باش باهام بیا
+نه ممنونم.. خودم می..
یهو دستشو برد زیر پاهام و براید استایل بغلم کرد..
محکم میزدم به سینش و تقلا میکردم ولم کنه.. اما فایده ای نداشت
+من خودم میتونم برم.. ولم کننننن
یهو گذاشتم زمین و همونجا وایسادیم..
بهم نگاه میکرد.. که یهو بارون شدت گرفت و کم کم داشت تبدیل به تگرگ میشد..
_خیلی خب.. برو
+عاممم.. چی؟(کمی نگران)
_برو دیگه.. مگه نمیخواستی بری.. میدونی تا خونت چقدر راهه؟ حالا برو..
+یعنی واقعا میخوای منو تو این بارون بزاری و بری؟(بغض و کیوت)
_(پوزخند)
_پس خفه شو و فقط بزار کارمو بکنم بچه
+بی ادب.. باشه ایش..
اومد سمتم و محکم دستمو گرفت.. و شروع کرد به دوییدن..
دوتامو تو بارون دست تو دست هم میدوییدیم..
همینطور که تند تند حرکت میکردیم ازش پرسیدم..
+ببینم تا ماشینت خیلی راهه؟
_نه.. فقط عجله کن
+باشه
5 مین بعد بالاخره به ماشینش رسیدیم.. در رو برام باز کرد و نشستم..
در رو بست و خودشم اومد و نشست..
_هوففف
+بالاخره.. رسیدیم(نفس نفس)
_اره.. واقعا مسخواستی تو این بارون خودت بری؟
+ممنونم....
_اسمم جونگکوکه
+ممنونم جونگکوک
_اوهوم.. اسم تو چیه؟
+ من ا.تم
_اهان.. خوشبختم
+منم همینطور..
شروع به حرکت کردیم.. تو راه فقط صدای برخورد تگرگ شدید با پنجره های ماشین شنیده میشد..
واقعا اگه این پسر نبود چطور میتونستم به خونم برسم..
باید براش جبران کنم..
15 مین بعد..
بالاخره جلوی خونم توقف کرد..
_اینجاست؟
+اره.. بازم ممنونم... کوکی
_نیازی به تشکر نیست بچه.. یادت باشه دفعه بعد قبل از اینکه تاریک بشه بری خونه..
+اوهوم.. خب من دیگه برم..
_صبر کن.. گوشیتو بده..
+اممم.. باشه
گوشیمو دراوردم و رمزشو زدم و دادم بهش..
یکم باهاش کار کرد..
_این شماره منه.. دوست دارم باهم اشنا بشیم.. یا.. شایدم دو تا رفیق خوب.. نظرته؟
+امممم.. با.. باشه کوکی.. خوشحال میشم.
_خوبه.. حالام زود برو خونه..
+خدافظ
(پایان فلش بک)
از تخت پا شدم و رفتم سمت سرویس.. کار های لازم رو انجام دادم و رفتم و روتین صبحم رو انجام دادم..
لباس هامم عوض کردم و رفتم سمت اشپزخونه..
صبحونه ای اماده کردم و نشستم روی صندلی...
همینطور که صبحونه میخوردم.. صدای زنگ در رو شنیدم..
کی میتونه باشه این وقت صبح؟
بلند شدم و سمت در پا تند کردم..
- ۱.۹k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط