──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹⁰⁸
عصر..
خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم رسید.
اونقدر زود که وقتی خدمتکار در اتاقم رو زد و گفت:خانم،وقت آماده شدنه
برای چند ثانیه فقط به ساعت خیره موندم.
انگار همین چند لحظه پیش بود که کنار دوهیون زیر درخت بلوط وایساده بودم.
هیراستایلیست و میکاپ آرتیست وارد اتاق شدن و چند ساعت بعدی رو مشغول آماده کردنم بودن.
موهام رو با دقت حالت دادن.
میکاپم ساده و ظریف بود..طوری که بیشتر از اینکه چیزی به صورتم اضافه کنه،چهرهی خودم رو حفظ میکرد.
گاهی توی آینه به خودم نگاه میکردم.
دختری که روبهروم نشسته بود..
همون رینا بود؟
همون رینایی که برای بار اول پا به این عمارت گذاشت؟..
داشتم با مردی که دوستش داشتم ازدواج میکردم پس چرا احساس خوشحالی نمیکردم؟
نگاهم برای لحظهای روی گردنبند مشکیرنگی که جونگکوک بهم داده بود ثابت موند.
انگشتهام آروم روی زنجیرش کشیده شد.
کربونادو..
همون سنگ سیاهی که گفته بود وقتی اولین بار دیدش،یاد من افتاده.
نفس عمیقی کشیدم.
بعد از آماده شدن،لباس عروسی رو پوشیدم.
آخرین نگاه رو به آینه انداختم.
خدمتکار در رو باز کرد.
_خانم..آمادهاید؟
چند لحظه چیزی نگفتم.
بعد خیلی آروم سرمو تکون دادم.
+آره
از اتاق بیرون رفتم.
همین که وارد راهروی عمارت شدم،صدای جمعیت از پایین به گوشم رسید.
صدای حرف زدنها..
خندههای کوتاه..
صدای قدمهایی که روی کف مرمری میپیچید.
قلبم تند میزد.
استرس عجیبی توی وجودم پیچیده بود.
چند قدم جلو رفتم.
مغزم مدام یه سؤال رو تکرار میکرد.
«مطمئنی این کار درستیه؟»
قدمهام آهستهتر شد.
دستم ناخودآگاه لباسم رو چنگ زد.
صدای جمعیت هر لحظه واضحتر میشد.
لحظهای وایسادم و نفس عمیقی کشیدم.
بعد به سمت پلهها رفتم.
همین که روی پله ها قدم گذاشتم صدای جمعیت کمی آروم تر شد.
تقریبا سنگینی نگاه همه رو روی خودم احساس میکردم.
همه پچپچ میکردن.
از میون جمعیت جونگکوک با قدم های اهستهش به طرفم اومد و پایین پله ها وایساد.
یه کت و شلوار سیاه رنگ خیلی خاص و شیک به تن داشت.(لباس اسلاید بعد)
نگاهش روی صورتم ثابت مونده بود.
اما این بار..
توی نگاهش چیزی بود که قبلاً کمتر دیده بودم.
هیجان..
و یه نگرانی خیلی نامحسوس.
دستش رو به سمتم دراز کرد.
_بیا...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب¹⁰⁸
عصر..
خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم رسید.
اونقدر زود که وقتی خدمتکار در اتاقم رو زد و گفت:خانم،وقت آماده شدنه
برای چند ثانیه فقط به ساعت خیره موندم.
انگار همین چند لحظه پیش بود که کنار دوهیون زیر درخت بلوط وایساده بودم.
هیراستایلیست و میکاپ آرتیست وارد اتاق شدن و چند ساعت بعدی رو مشغول آماده کردنم بودن.
موهام رو با دقت حالت دادن.
میکاپم ساده و ظریف بود..طوری که بیشتر از اینکه چیزی به صورتم اضافه کنه،چهرهی خودم رو حفظ میکرد.
گاهی توی آینه به خودم نگاه میکردم.
دختری که روبهروم نشسته بود..
همون رینا بود؟
همون رینایی که برای بار اول پا به این عمارت گذاشت؟..
داشتم با مردی که دوستش داشتم ازدواج میکردم پس چرا احساس خوشحالی نمیکردم؟
نگاهم برای لحظهای روی گردنبند مشکیرنگی که جونگکوک بهم داده بود ثابت موند.
انگشتهام آروم روی زنجیرش کشیده شد.
کربونادو..
همون سنگ سیاهی که گفته بود وقتی اولین بار دیدش،یاد من افتاده.
نفس عمیقی کشیدم.
بعد از آماده شدن،لباس عروسی رو پوشیدم.
آخرین نگاه رو به آینه انداختم.
خدمتکار در رو باز کرد.
_خانم..آمادهاید؟
چند لحظه چیزی نگفتم.
بعد خیلی آروم سرمو تکون دادم.
+آره
از اتاق بیرون رفتم.
همین که وارد راهروی عمارت شدم،صدای جمعیت از پایین به گوشم رسید.
صدای حرف زدنها..
خندههای کوتاه..
صدای قدمهایی که روی کف مرمری میپیچید.
قلبم تند میزد.
استرس عجیبی توی وجودم پیچیده بود.
چند قدم جلو رفتم.
مغزم مدام یه سؤال رو تکرار میکرد.
«مطمئنی این کار درستیه؟»
قدمهام آهستهتر شد.
دستم ناخودآگاه لباسم رو چنگ زد.
صدای جمعیت هر لحظه واضحتر میشد.
لحظهای وایسادم و نفس عمیقی کشیدم.
بعد به سمت پلهها رفتم.
همین که روی پله ها قدم گذاشتم صدای جمعیت کمی آروم تر شد.
تقریبا سنگینی نگاه همه رو روی خودم احساس میکردم.
همه پچپچ میکردن.
از میون جمعیت جونگکوک با قدم های اهستهش به طرفم اومد و پایین پله ها وایساد.
یه کت و شلوار سیاه رنگ خیلی خاص و شیک به تن داشت.(لباس اسلاید بعد)
نگاهش روی صورتم ثابت مونده بود.
اما این بار..
توی نگاهش چیزی بود که قبلاً کمتر دیده بودم.
هیجان..
و یه نگرانی خیلی نامحسوس.
دستش رو به سمتم دراز کرد.
_بیا...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱۱.۷k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط