Love in the dark④⓪
Love in the dark④⓪
رفتم پایین.
همه توی پذیرایی نشسته بودن.
لبخند زدم و یکی یکی سلام کردم.
ا/ت: سلام خوش اومدید.
هارین با مهربونی بلند شد و بغلم کرد.
هارین: عزیزم حالت بهتره؟
ا/ت: آره مامانجان بهترم
مینسو هم با همون حالت همیشگی نگاه کوتاهی بهم انداخت.
مینسو: سویون جان فردا میخواست بره. چون شما هم انگار حالت خوب نبود و رفتی، گفتیم امشب بیایم.
لبخند مودبانهای زدم.
ا/ت: خیلی خوش اومدید. اما سویون جان چرا میخوای بری؟ بودی خوشحال بودیم.
سویون لبخند شیرینی زد.
سویون: نه دیگه عزیزم باید برم.
ا/ت: باشه.
همون موقع جونگکوک اومد کنارم نشست.
لبخند آرومی بهش زدم.
برای چند ثانیه به چشمهام خیره شد.
بعد دستم رو گرفت.
انگشتاش گرم بود.
کمی به سمتم خم شد و آروم توی گوشم گفت:
کوک: اینجا دیگه نمیتونی دعوا شروع کنی.
لبخندم عمیقتر شد.
سرمو کمی کج کردم و آروم جواب دادم:
ا/ت: ببینیم.
اما دستم رو از دستش نکشیدم.
چند لحظه بعد سویون گفت:
سویون: جونگکوک من خیلی دوست دارم خونهتون رو کامل ببینم
جونگکوک بدون اینکه دستم رو ول کنه گفت:
کوک: باشه اگه دوست داری ا/ت راهنماییت میکنه.
نگاهش کردم.
بعد رو به سویون گفتم:
ا/ت: حتماً بریم
بلند شدم
سویون هم بلند شد
اما قبل از اینکه حرکت کنیم دست جونگکوک دوباره دور مچم حلقه شد
کوک: صبر کن
متعجب نگاهش کردم
کوک: منم میام
سویون لحظهای مکث کرد
سویون: اوه لازم نیست من و ا/ت
جونگکوک حرفشو برید
کوک: نه منم میام
بلند شد و کنارم ایستاد
دستش هنوز روی کمرم بود
حرکت کردیم سمت راهرو
طبقه پایین رو نشونش دادم
ا/ت: این آشپزخونهست اونجا اتاق کار جونگکوکه…
سویون اطراف رو نگاه میکرد
سویون: خیلی قشنگه
جونگکوک کنارم ایستاده بود
خیلی نزدیک
انقدر نزدیک که گرمای بدنش رو حس میکردم
گاهی هم بیدلیل دستش روی شونهام قرار میگرفت
یا انگشتاش آروم کمرمو لمس میکرد
انگار عمداً میخواست این نزدیکی دیده بشه
رفتیم سمت پلهها
ا/ت: طبقه بالا اتاقهاست
وقتی بالا رسیدیم جونگکوک ناگهان بازومو گرفت
کوک: مواظب باش
متعجب نگاهش کردم
کوک: هنوز حالت کامل خوب نشده
دستم رو محکمتر گرفت
اونقدر طبیعی رفتار میکرد که انگار از اول شب هیچ دعوایی بینمون نبوده
سویون همهچیز رو میدید.
چشمهاش لحظهای روی دستهای درهم ما مکث کرد
رفتیم سمت یکی از اتاقها
ا/ت: این اتاق مهمانه
سویون سر تکون داد.
بعد به در اتاق جونگکوک نگاه کرد
سویون: این اتاق شما دوتاست؟
جونگکوک قبل از من جواب داد
کوک: آره
بعد خیلی طبیعی دستشو دور شونهام انداخت
کوک: اتاق ماست
قلبم برای لحظهای تند زد
سویون لبخند کوچیکی زد، ولی لبخندش مصنوعی بود
سویون: قشنگ
جونگکوک به در اشاره کرد
کوک: میخوای داخلش رو هم ببینی؟
سویون سریع گفت:
سویون: نه لازم نیست
چند لحظه سکوت شد.
جونگکوک نگاه کوتاهی به من انداخت
بعد خم شد و خیلی آروم توی گوشم گفت:
کوک: هنوز قهری؟
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
ا/ت: آره.
لبخند کمرنگی زد.
کوک: باشه ولی امشب کنارمی
سویون صدای آهسته حرف زدن ما رو میشنید ولی متوجه کلمات نمیشد.
اما چیزی که کاملاً مشخص بود
این بود که جونگکوک امشب حتی برای یک لحظه هم از کنارم فاصله نمیگرفت
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
رفتم پایین.
همه توی پذیرایی نشسته بودن.
لبخند زدم و یکی یکی سلام کردم.
ا/ت: سلام خوش اومدید.
هارین با مهربونی بلند شد و بغلم کرد.
هارین: عزیزم حالت بهتره؟
ا/ت: آره مامانجان بهترم
مینسو هم با همون حالت همیشگی نگاه کوتاهی بهم انداخت.
مینسو: سویون جان فردا میخواست بره. چون شما هم انگار حالت خوب نبود و رفتی، گفتیم امشب بیایم.
لبخند مودبانهای زدم.
ا/ت: خیلی خوش اومدید. اما سویون جان چرا میخوای بری؟ بودی خوشحال بودیم.
سویون لبخند شیرینی زد.
سویون: نه دیگه عزیزم باید برم.
ا/ت: باشه.
همون موقع جونگکوک اومد کنارم نشست.
لبخند آرومی بهش زدم.
برای چند ثانیه به چشمهام خیره شد.
بعد دستم رو گرفت.
انگشتاش گرم بود.
کمی به سمتم خم شد و آروم توی گوشم گفت:
کوک: اینجا دیگه نمیتونی دعوا شروع کنی.
لبخندم عمیقتر شد.
سرمو کمی کج کردم و آروم جواب دادم:
ا/ت: ببینیم.
اما دستم رو از دستش نکشیدم.
چند لحظه بعد سویون گفت:
سویون: جونگکوک من خیلی دوست دارم خونهتون رو کامل ببینم
جونگکوک بدون اینکه دستم رو ول کنه گفت:
کوک: باشه اگه دوست داری ا/ت راهنماییت میکنه.
نگاهش کردم.
بعد رو به سویون گفتم:
ا/ت: حتماً بریم
بلند شدم
سویون هم بلند شد
اما قبل از اینکه حرکت کنیم دست جونگکوک دوباره دور مچم حلقه شد
کوک: صبر کن
متعجب نگاهش کردم
کوک: منم میام
سویون لحظهای مکث کرد
سویون: اوه لازم نیست من و ا/ت
جونگکوک حرفشو برید
کوک: نه منم میام
بلند شد و کنارم ایستاد
دستش هنوز روی کمرم بود
حرکت کردیم سمت راهرو
طبقه پایین رو نشونش دادم
ا/ت: این آشپزخونهست اونجا اتاق کار جونگکوکه…
سویون اطراف رو نگاه میکرد
سویون: خیلی قشنگه
جونگکوک کنارم ایستاده بود
خیلی نزدیک
انقدر نزدیک که گرمای بدنش رو حس میکردم
گاهی هم بیدلیل دستش روی شونهام قرار میگرفت
یا انگشتاش آروم کمرمو لمس میکرد
انگار عمداً میخواست این نزدیکی دیده بشه
رفتیم سمت پلهها
ا/ت: طبقه بالا اتاقهاست
وقتی بالا رسیدیم جونگکوک ناگهان بازومو گرفت
کوک: مواظب باش
متعجب نگاهش کردم
کوک: هنوز حالت کامل خوب نشده
دستم رو محکمتر گرفت
اونقدر طبیعی رفتار میکرد که انگار از اول شب هیچ دعوایی بینمون نبوده
سویون همهچیز رو میدید.
چشمهاش لحظهای روی دستهای درهم ما مکث کرد
رفتیم سمت یکی از اتاقها
ا/ت: این اتاق مهمانه
سویون سر تکون داد.
بعد به در اتاق جونگکوک نگاه کرد
سویون: این اتاق شما دوتاست؟
جونگکوک قبل از من جواب داد
کوک: آره
بعد خیلی طبیعی دستشو دور شونهام انداخت
کوک: اتاق ماست
قلبم برای لحظهای تند زد
سویون لبخند کوچیکی زد، ولی لبخندش مصنوعی بود
سویون: قشنگ
جونگکوک به در اشاره کرد
کوک: میخوای داخلش رو هم ببینی؟
سویون سریع گفت:
سویون: نه لازم نیست
چند لحظه سکوت شد.
جونگکوک نگاه کوتاهی به من انداخت
بعد خم شد و خیلی آروم توی گوشم گفت:
کوک: هنوز قهری؟
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
ا/ت: آره.
لبخند کمرنگی زد.
کوک: باشه ولی امشب کنارمی
سویون صدای آهسته حرف زدن ما رو میشنید ولی متوجه کلمات نمیشد.
اما چیزی که کاملاً مشخص بود
این بود که جونگکوک امشب حتی برای یک لحظه هم از کنارم فاصله نمیگرفت
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۷.۱k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط