ابلیس

part 41
به اکادمی برگشت و دید همه یه جا جمع شدن با کنجکاوی سمتشون رفت و یه جسد اون وسط دید
یوسانو سمت دازای اومد و دست به کمر ایستاد و گفت
" امروز صبح اینجا افتاده فقط هم همین مرده انگاری کاری به برده نداشتن "
دازای سکوت کرد و بی تفاوت از کنار یوسانو رد شد
_ همه ی اینا....خیلی مشکوکه یه اتفاقی داره میوفته!
.....................
سر کلاس نشسته بود که چویا سریع سمت دازای رفت و کنارش نشست و گفت
+ ببینم تونستی بخوابی؟
_ اره یکم
+ خوشحالم
_ خوابم درست شده چویا جای نگرانی نیست
چویا لبخندی به دازای زد و معلم وارد شد.
کلاس که به اتمام رسید دازای رو به چویا کرد. گفت
_ هی چویا...من یه جایی باید برم...تو هم همراهم میای
+ کجا؟
_ چویا
+ هوم؟
_ تو قمار بلدی؟
چویا سری تکون داد و گفت
+ تاحالا کسی تو قمار حریف من نشده...راستش پدرم همیشه بازی میکرد و منم یاد گرفتم تو تموم بازیا من بالا سرش بودمو تموم کلک و حقه ها رو بلدم
دازای لبخند زد و گفت
_ هوش ذکاوتت تحسین برانگیزه ناکاهارا
چویا لبخند دندون نمایی زد و بعد گفت
+ راستی برای چی پرسیدی؟
_ من....
نگاهشو دزدید و ادامه داد
_ قمار بلد نیستمو این یه ماموریت از طرف مافیاست
چویا ذوق زده گفت
+ منم میام ماموریت؟ جدی میگی؟ قول میدم که نه تو و نه رئیس رو پشیمون نمیکنم
_ چویا اگه ببازی ما دیگه نمیتونیم کنار هم باشیم
چویا متوجه قضیه شد و لبخند کوچیکی زد
+ خیالت راحت
_ فردا باید بریم....اونجا تو میشی ارباب و بازی میکنیو منم دستیارت میشم
چویا سری تکون داد و رفتن دازای رو تماشا کرد....دیگه ساکت نبود....شوخی هاش کم بیش برگشته بود ولی حالش خوب نبوو اینو میشد از تو مدل نگاهش فهمید ولی داشت خوب میشد
...................
اتسوشی سمت چویا دوید و با نفس نفس گفت
" چویا نیکولای گم شده "
دازای بی تفاوت بود که باعث شد اتسوشی به انسان بودش شک کنه
+ یعنی چی؟
" نمیدونم....همه چی مشکوکه "
_ از اولم میدونستی اینجا به مدرسه ی عادی نیست مگه نه؟ با پای خودتون اومدید پس تعجبی نداره بلاکه اینجا جایه که از کسایی مثل من یه هیولا بسازن و از کسایی مثل شما یه اشغال
اتسوشی اخم کرد و سمتش برگشت
" شماها خودتون وجودتون خطرناکه...کسایی که اشغالن ما نیستیم شمایید....شما بزرگا اگه نبودید ما هم اینجا نبودیم "
چویا ضربه ای به سرش زد و گفت
+ اتسوشی داری با رئیس اینده بحث میکنی؟ تا به گوش رئیس فعلی نرسیده معذرت خواهی کن
" چرا باید... "
+ گفتم معذرت خواهی کن
اتسوشی لبش رو گزید و اروم گفت
" م...معذرت میخوام "
+ بلند تر
" معذرت میخوام دازای ساما!! "
+ حالا میریم دنبال نیکولای بگردیم زود باش....دازای تو برو استراحت کن
دازای سی تکون داد و سمت اتاق رفت و سعی کرد بخوابه اما دوباره اون صداهای وحشتناک و التماس های کودکانه تو. سرش اکو شد و باعث شد از خواب بپره
_ چرا....چرا نمیتونم بخوابم...چم شده چه بلایی سرم اوردی رئیس
بلند شد و سمت سرویس رفت و تو روشویی ابی به صورتش زد و به اینه به چشمای کدرش نگاه کرد
_ دوباره شدم دازایه قبل چویا
خندید و مشت محکمی به دیوار زد و یه تبکه از شیشه خورد شده رو تو دستش گرفت و سمت وان رفت و پر ابش کردو با لباس درون وان حموم نشست و چشماشو بست
_ ببخش اگه تنهات میزارم چویا
شیشه رو روی مچ دستاش کشید و خون از رنگ هاش به بیرون هجوم بردن....می سوخت....درد داشت ولی به لذت اخرش می ارزید
_ تموم شو لعنتی!
کم کم هوشیاریش رو از دست داد و قبل از اینکه کامل بیهوش بشه با لبخند گفت
_ فکرشو نمیگردم...انقدر...عالی باشه
و از هوش رفت و درون وان به طور کامل با خونش رنگ شده بود.
____________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۴)

رمان سوم پارت دوزدهم * بخش هنتای *دوست نداری نخون گلم 🔪࿙᷍࿚ː࿙...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

ابلیس

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

روباه کوچولوی من پارت یک 😜꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشتم م...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

این قسمت گاو یوکوهاما (سناریو طنز دازای و چویا)

عشق بی رحم (ویژه)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط