نمیدانم چه حکمتی است ؟
نمیدانم چه حکمتی است ؟
اما، همینکه بتو فکر میکنم...
نوایِ موسیقیِ آرامی به گوشم می رسد!!
آنطرف تر انگار فرشته ها مرا به مراسمی پرعطش دعوت می کنند !!
#خدا را حس میکنم که به حرمت عشق تمام قد ایستاده است...
و فارغ از تمام غل و زنجیر هایی که به اسمِ او به دست و پای ما زده اند...
تو را بمن میبخشد و مارا به لذتی سیری ناپذیر فرا میخواند...
ای زیبای اهورایی...
ای مرد استوایی...
هیچ میدانی وقتی بتو می نگرم...
به خماری چشمانت..
به مستی لبانت...
به سپیدی گردنت...
به استوای کمرت..
به ستیغ کوه میان پاهایت..
به سیمینِ ساقهایت...
همه و همه ی اینها و خیلی چیزهای دیگر حسی را در من شعله ور میکند شبیه به سوختن...
ای گیلاس لب، شراب دهان، شربت زبان ...
تشنه ام بر لب و دهان و زبانت...
لبت را می نوشم ...
لبت خنک که نمیکند عطشم را هیچ ، تشنه ترم میکند و عطشی می افزاید بر عطش هایم...
چشمان پر هوس ات در عمق جانم تورنادوی شهوت ایجاد می کند..
اشارتی از تو مرا آتش می زند... و من در جهنم آغوش تو خاکستر میشوم...
بیخود از خود به لباسهایت حمله میکنم...
خودمانیم ،این لباس ها هم دشمنان حسود و نتوان ببینی هستند میان من و تو....
لباسهایت را یکی یکی از سد راه برمیدارم تا تنت را بی فاصله بو بکشم ...
و بذر لاله های کبود بنشانم بر خاک حاصلخیز خلقتت...
تمام خاک آفرینش تو ،یک طرف
گِل مقدسِ نرینگی ات ، یک طرف دیگر...
مظهر جذابیت و لذت است این خاک ...
اصلا میدانی ؟ آلتت صنم است ..
وقتی سفت و خوش فرم می شود و با انگشتان و لب و دهان من سخن میگوید...
او مرا به عشق بازی دعوت میکند و من هم اجابتش میکنم...
مینشینم میانش و آرام آرام با تاریکیه درونم آشنایش میسازم
دردهای لذت بخشم را بلند فریاد میکنم...
و تو بلند تر در گوشم عطش را ترانه کن ...
تمامت را در من جای بده و مرا هزاران بار در خود تکرار کن ...
من و تو با هربار یکی شدن تا بی نهایت جوان می شویم....
من و تو تا ابد تکرار می شویم...
اما، همینکه بتو فکر میکنم...
نوایِ موسیقیِ آرامی به گوشم می رسد!!
آنطرف تر انگار فرشته ها مرا به مراسمی پرعطش دعوت می کنند !!
#خدا را حس میکنم که به حرمت عشق تمام قد ایستاده است...
و فارغ از تمام غل و زنجیر هایی که به اسمِ او به دست و پای ما زده اند...
تو را بمن میبخشد و مارا به لذتی سیری ناپذیر فرا میخواند...
ای زیبای اهورایی...
ای مرد استوایی...
هیچ میدانی وقتی بتو می نگرم...
به خماری چشمانت..
به مستی لبانت...
به سپیدی گردنت...
به استوای کمرت..
به ستیغ کوه میان پاهایت..
به سیمینِ ساقهایت...
همه و همه ی اینها و خیلی چیزهای دیگر حسی را در من شعله ور میکند شبیه به سوختن...
ای گیلاس لب، شراب دهان، شربت زبان ...
تشنه ام بر لب و دهان و زبانت...
لبت را می نوشم ...
لبت خنک که نمیکند عطشم را هیچ ، تشنه ترم میکند و عطشی می افزاید بر عطش هایم...
چشمان پر هوس ات در عمق جانم تورنادوی شهوت ایجاد می کند..
اشارتی از تو مرا آتش می زند... و من در جهنم آغوش تو خاکستر میشوم...
بیخود از خود به لباسهایت حمله میکنم...
خودمانیم ،این لباس ها هم دشمنان حسود و نتوان ببینی هستند میان من و تو....
لباسهایت را یکی یکی از سد راه برمیدارم تا تنت را بی فاصله بو بکشم ...
و بذر لاله های کبود بنشانم بر خاک حاصلخیز خلقتت...
تمام خاک آفرینش تو ،یک طرف
گِل مقدسِ نرینگی ات ، یک طرف دیگر...
مظهر جذابیت و لذت است این خاک ...
اصلا میدانی ؟ آلتت صنم است ..
وقتی سفت و خوش فرم می شود و با انگشتان و لب و دهان من سخن میگوید...
او مرا به عشق بازی دعوت میکند و من هم اجابتش میکنم...
مینشینم میانش و آرام آرام با تاریکیه درونم آشنایش میسازم
دردهای لذت بخشم را بلند فریاد میکنم...
و تو بلند تر در گوشم عطش را ترانه کن ...
تمامت را در من جای بده و مرا هزاران بار در خود تکرار کن ...
من و تو با هربار یکی شدن تا بی نهایت جوان می شویم....
من و تو تا ابد تکرار می شویم...
- ۳.۴k
- ۰۲ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط