Custom bride part : 19
احتمالا با هم بزرگ شده بودن تصویری از عشق اول کودکانه و شیرین توی ذهنم سوسو زد اولین بوسه ها رقصها و چیزهای دیگه ای که نمیخوام بهشون فکر کنم
نامجون اولین نفر من خواهد بود و از این که زن جلوی من اولین نفره اونه متنفرم فوراً اون رو به خاطر چیزی که حتی تقصیر اون نیست دوست نداشتم دیگه اما من نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم دارم حس حسادتی که نامجون دقایقی پیش داشت رو میچشم وای کارما مطمئناً سریع کار میکنه
_ آره، اگه زنم رو از این گرما وارد خونه نکنم و سیرش نکنم احتمالاً تنش تو قبر میلرزه شرط میبندم حتی ناهار هم نخوردی ، نه؟
قسمت آخر رو به آرامی کنار گوشم گفت و نگرانی اش برام مشخص بود
+ من...
حتی نمیتونم فکر کنم چی بگم خیلی مشغول فهمیدن این بودم که چه اتفاقی بین نامجون و جون افتاده
پیشنهاد دادم : + چرا نرم داخل و برای خودمون چند تا ساندویچ درست نکنم در حالی که تو با جون صحبت میکنی؟
_ مطمئن نیستم که چیز زیادی برای صحبت کردن وجود داشته باشه جون اگه پدرت به چیزی نیاز داره میتونه با من تماس بگیره به هر حال قصد داشتم امشب در مورد گم شدن سامی باهاش تماس بگیرم
> چرا اینجوری هستی؟
لب های براقش رو جمع کرد
واقعاً نمیخوام اینجا باشم دوست دارم بهش بگم که بره و از شوهرم دوری کنه اما حقیقت اینه که من نمیخوام نامجون نسبت به زن دیگه احساسی داشته باشه بهتره قبل از اینکه بیشتر عاشقش بشم این موضوع رو الان بفهمم
نمیخوام همچین چیزی توی مغزم باشه حتی اگه اون همسایه اش باشه همیشه توی ذهنم میمونه اگه چیزی که در موردشون فکر میکنم درست باشه ممکنه هنوزم حسی بینشون باقی مونده باشه
_ من هیچ جوری نیستم فقط امروز برای بازیهای کوچولوت وقت ندارم حوصله ندارم ، هرگز هم وارد بازی هات نمیشم
دستهاش به سمت لگنش رفت
> باورم نمیشه که با اون ازدواج کنی اگه زن می خواستی میدونستی که این کار رو برات میکردم به این جنگ کوچیکی که بین خانواده هامون در جریانه پایان بده زمین ها رو یکی کنیم ما با هم خوب می شدیم چرا نمیتونی این رو بپذیری؟
سعی کردم از چنگ نامجون بیرون بیام از اینکه بینشون بایستم معذب بودم اما نامجون من رو محکم تر گرفت
_ این شهر لعنتی
نامجون گفت : _ شرط میبندم که جوهر جواز ازدواج هنوز خشک نشده همه فهمیدن
> آره، چون هیچ کس نمیتونه باور کنه که تو این کارو میکنی ما فقط منتظر بودیم که سر عقل بیایی و از من خواستگاری کنی
_ من با کلارا ازدواج میکنم همین جمعه ای که میاد پس فکر میکنم تو و این شهر باید بهش عادت کنید
لحنش هنوز خسته بود شک دارم واقعاً براش مهم باشه که شهر بهش عادت کنه یا نه شک دارم که نامجون براش مهم باشه دیگران در موردش چه فکری میکنند به نظر نمی رسه که به اینجور چیزها اهمیت بده
اون با شوک نفس نفس زد
> این انگشتر مامانته؟
و یک قدم به سمت من برداشت و میخواست دستم رو بگیره اما قبل از اینکه بتونه دوباره روی شانه نامجون رفتم
نامجون گفت: _ جون برو خونه و بدون دعوت برنگرد
صداش رو شنیدم که دم در ورودی خونه داد میزد: > این کارو نکن نامجون اون برای این زندگی ساخته نشده
+ لطفا منو بذار زمین
از اینکه چقدر صدام ضعیفه متنفرم
نمی دونم بخاطر اتفاقی که افتاده چیکار کنم کمی ناراحت شدم اما اون رو دوست داشتم اینکه فکر کنم با هم بودن یا زمانی چیز خاصی بینشون بوده ناراحتم میکرد حتی خانوادهاش رو هم میشناخت اما خوشم اومد که چطوری نامجون مشخص کرد من مال اونم و تصمیم اخرشه
اونقدر باهاش سرد برخورد میکرد که باعث شد فکر کنم شاید جون به نامجون صدمه زده واضح بود که نامجون نمیخواد با اون باشه
جون خودش رو دو دستی تقدیمش کرد اما نامجون اون رو رد کرد انگار چیزی نبود احساسات بیست و چهار ساعت گذشته انگار بهم فشار می آوردن وزنشون فقط باعث میشد که بخوام توی رختخواب فرو برم
شاید حق با اون باشه نمیدونم برای این زندگی ساخته شده ام یا نه میدونم که نامجون اینطوری فکر نمیکنه با توجه به اینکه چطوری با من رفتار میکنه که انگار من از شیشه ساخته شدم
_ عزیزم این کارو نکن
صدای قفل رو شنیدم که در جلو بسته شد، سپس من رو روی مبل دراز کرد و اومد روی بدنم
_ عصبانی شو ، اما با صدات این کارو نکن
+ صدای من؟
سرش توی گردنم فرو برد انگار میخواست با بینی اش من رو نوازش کنه موهای کوتاه صورتش پوستم رو نوازش کرد
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید عروس سفارشی لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا روح نباشید عزیزان
لایک : 50
کامنت : 40
ریپست : 16
نامجون اولین نفر من خواهد بود و از این که زن جلوی من اولین نفره اونه متنفرم فوراً اون رو به خاطر چیزی که حتی تقصیر اون نیست دوست نداشتم دیگه اما من نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم دارم حس حسادتی که نامجون دقایقی پیش داشت رو میچشم وای کارما مطمئناً سریع کار میکنه
_ آره، اگه زنم رو از این گرما وارد خونه نکنم و سیرش نکنم احتمالاً تنش تو قبر میلرزه شرط میبندم حتی ناهار هم نخوردی ، نه؟
قسمت آخر رو به آرامی کنار گوشم گفت و نگرانی اش برام مشخص بود
+ من...
حتی نمیتونم فکر کنم چی بگم خیلی مشغول فهمیدن این بودم که چه اتفاقی بین نامجون و جون افتاده
پیشنهاد دادم : + چرا نرم داخل و برای خودمون چند تا ساندویچ درست نکنم در حالی که تو با جون صحبت میکنی؟
_ مطمئن نیستم که چیز زیادی برای صحبت کردن وجود داشته باشه جون اگه پدرت به چیزی نیاز داره میتونه با من تماس بگیره به هر حال قصد داشتم امشب در مورد گم شدن سامی باهاش تماس بگیرم
> چرا اینجوری هستی؟
لب های براقش رو جمع کرد
واقعاً نمیخوام اینجا باشم دوست دارم بهش بگم که بره و از شوهرم دوری کنه اما حقیقت اینه که من نمیخوام نامجون نسبت به زن دیگه احساسی داشته باشه بهتره قبل از اینکه بیشتر عاشقش بشم این موضوع رو الان بفهمم
نمیخوام همچین چیزی توی مغزم باشه حتی اگه اون همسایه اش باشه همیشه توی ذهنم میمونه اگه چیزی که در موردشون فکر میکنم درست باشه ممکنه هنوزم حسی بینشون باقی مونده باشه
_ من هیچ جوری نیستم فقط امروز برای بازیهای کوچولوت وقت ندارم حوصله ندارم ، هرگز هم وارد بازی هات نمیشم
دستهاش به سمت لگنش رفت
> باورم نمیشه که با اون ازدواج کنی اگه زن می خواستی میدونستی که این کار رو برات میکردم به این جنگ کوچیکی که بین خانواده هامون در جریانه پایان بده زمین ها رو یکی کنیم ما با هم خوب می شدیم چرا نمیتونی این رو بپذیری؟
سعی کردم از چنگ نامجون بیرون بیام از اینکه بینشون بایستم معذب بودم اما نامجون من رو محکم تر گرفت
_ این شهر لعنتی
نامجون گفت : _ شرط میبندم که جوهر جواز ازدواج هنوز خشک نشده همه فهمیدن
> آره، چون هیچ کس نمیتونه باور کنه که تو این کارو میکنی ما فقط منتظر بودیم که سر عقل بیایی و از من خواستگاری کنی
_ من با کلارا ازدواج میکنم همین جمعه ای که میاد پس فکر میکنم تو و این شهر باید بهش عادت کنید
لحنش هنوز خسته بود شک دارم واقعاً براش مهم باشه که شهر بهش عادت کنه یا نه شک دارم که نامجون براش مهم باشه دیگران در موردش چه فکری میکنند به نظر نمی رسه که به اینجور چیزها اهمیت بده
اون با شوک نفس نفس زد
> این انگشتر مامانته؟
و یک قدم به سمت من برداشت و میخواست دستم رو بگیره اما قبل از اینکه بتونه دوباره روی شانه نامجون رفتم
نامجون گفت: _ جون برو خونه و بدون دعوت برنگرد
صداش رو شنیدم که دم در ورودی خونه داد میزد: > این کارو نکن نامجون اون برای این زندگی ساخته نشده
+ لطفا منو بذار زمین
از اینکه چقدر صدام ضعیفه متنفرم
نمی دونم بخاطر اتفاقی که افتاده چیکار کنم کمی ناراحت شدم اما اون رو دوست داشتم اینکه فکر کنم با هم بودن یا زمانی چیز خاصی بینشون بوده ناراحتم میکرد حتی خانوادهاش رو هم میشناخت اما خوشم اومد که چطوری نامجون مشخص کرد من مال اونم و تصمیم اخرشه
اونقدر باهاش سرد برخورد میکرد که باعث شد فکر کنم شاید جون به نامجون صدمه زده واضح بود که نامجون نمیخواد با اون باشه
جون خودش رو دو دستی تقدیمش کرد اما نامجون اون رو رد کرد انگار چیزی نبود احساسات بیست و چهار ساعت گذشته انگار بهم فشار می آوردن وزنشون فقط باعث میشد که بخوام توی رختخواب فرو برم
شاید حق با اون باشه نمیدونم برای این زندگی ساخته شده ام یا نه میدونم که نامجون اینطوری فکر نمیکنه با توجه به اینکه چطوری با من رفتار میکنه که انگار من از شیشه ساخته شدم
_ عزیزم این کارو نکن
صدای قفل رو شنیدم که در جلو بسته شد، سپس من رو روی مبل دراز کرد و اومد روی بدنم
_ عصبانی شو ، اما با صدات این کارو نکن
+ صدای من؟
سرش توی گردنم فرو برد انگار میخواست با بینی اش من رو نوازش کنه موهای کوتاه صورتش پوستم رو نوازش کرد
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید عروس سفارشی لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا روح نباشید عزیزان
لایک : 50
کامنت : 40
ریپست : 16
- ۳۹۲
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط