پرنسس ناخواسته

P14
آلیس:
با هر قدمی که به جلو میگذارد، من هم یک قدم عقب میروم تا وقتی که به لبه آبشار میرسیم و جایی برای فرار ندارم.

«آلیس.»

نامم را طوری بر زبان می آورد انگار دارد شعری زیبا را زمزمه میکند.

چشمانم را می بندم تا بیش از این وسوسه چشمانش نشوم.

«بهم گوش کن، آلیس!»

لب هایم میلرزد و قطره ای اشک از چشمانم سرازیر میشود.

«خواهش میکنم... ویلیام. سختش نکن.
ما... از اولش هم اشتباه بودیم. این رابطه اشتباه بود.»

صدایش بالا می رود«آلیس!»

چشمانم را باز میکنم و به چشمانش خیره میشوم.

«گوش کن... این هیچوقت اشتباه نبوده. فقط.... باید بهم فرصت بدی.
من میتونم پدرم رو راضی کنم...»

حرفش را قطع میکنم «ویلیام.
بسه دیگه»

«منظورت چیه؟»

سرم را پایین می اندازم«من... از اولش هم علاقه ای بهت نداشتم...»

آب دهانم را به سختی قورت می دهم و بریده بریده ادامه میدهم«شاه... زاده.»

قطره ای اشک دیگر از چشمانم پایین میچکد.

ای کاش او این اشک ها را نمی دید. اینطوری همه چیز راحت تر میشد.

چانه ام را میگیرد و سرم را آرام بالا می آورد.«به چشم هام نگاه کن آلیس.»

سعی میکنم بی تفاوت به نظر برسم و دوباره خیره چشمانش میشوم.

«حالا دوباره بگو. بگو از اول دوسم نداشتی.
بگو همه اش دروغ بود»

تُن صدایش بالاتر میرود.«بگو ویلیام هر چی که ما با هم تجربه کردیم دروغ بود.
فقط توی چشم هام نگاه کن و این دو کلمه رو به زبون بیار»

صدایش به سان فریاد است«بگو آلیس.»

آرام زمزمه میکند «فقط اینطوری دست از سرت برمیدارم»

نفس لرزانی میکشم و درست در چشمانش زل میزنم.

آرام میگویم «دوست... ندارم شاهزاده.»

پوزخندی میزند. دستانش صورتم را قاب میگیرند و با انگشت شصت اشکان سرگردانم را پاک میکند.

«شاید زبونت دروغ بگه... آلیس
اما این چشم ها.... این اشک ها...»

دستش رو روی قلبم که حالا با شدت در سینه ام میکوبد میگذارد. «و این قلب... هیچوقت دروغ نمیگن.»

چیزی نمیگویم که او دوباره سکوت را میشکند.

«من... من دوست دارم آلیس. با تمام وجودم و تا آخرین لحظه عمرم دست از دوست داشتنت نمی کشم.
قسم میخورم تا آخرین لحظه عمر، بهت باور داشته باشم و ازت مراقبت کنم.»

لبخند به لبم می آید. نمی دانم دقیقا چند دقیقه است که به هم خیره شده و محو تماشای یکدیگر هستیم...

اما قدمی عقب میگذارم و خود را در آبشار می اندازم.

او وحشت زده فریاد میزند «آلیس!»
و به دنبالم در آبشار می پرد.

سرم را از آب بیرون اورده و میخندم.«چیه... شاهزاده. نکنه فکر کردی نمیتونم شنا کنم.»

او هم متقابلا لبخندی میزند«اوه من رو ببخشید مادمازل، فراموش کرده بودم شما از پس هر کاری برمیاید.»

بعد از کمی مکث میگوید«افتخار رقص میدید بانو؟»

«اینجا؟»

«چرا که نه. همیشه رویای رقص در آب رو داشتم»

خنده ام میگیرد و تاسف بار نگاهش میکنن
به طرفش میروم و دستانش را میگیرم و میرقصیم....

«منم دوست دارم... شاهزاده.»

«چی؟»

«حرفم رو تکرار نمیکنم.»

«تو...»

لبخند میزند.

«امشب قصد داری من رو دیوانه کنی؟»

«شاید...»

«پس اگه خیلی دیوونه شدم به دل نگیر.»

«منظورت چ...»

او الان...مرا بوسید؟

ازم جدا میشود و خیره چشمانم است«چیشد... پرنسس خوشتون نیومد؟😏»

مکثی میکنم و سپس شانه هایش را میگیرم و خودم را کمی بالا تر میکشم تا قدم با او یکسان شود و بعد...

شاید این رابطه اشتباه باشد...
شاید ما فقط خودمان را درگیر یک اشتباه و تباهی کرده باشیم...اما الان.....
فقط میدانم که دلم نمیخواهد این اشتباه تمام شود.....
🌹💎
دیدگاه ها (۰)

جنگل نفرین شده پارت ۱۱

فاصله یک لبخند تا جنون

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۱

رمان لونا و ویلیام : قسمت ۱۴

قسمت ۸(بخش یک)

عکس_زیبا

چنان که زندگی روی خوش نشون نداد تصمیم گرفتم که دیگر با روی خ...

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۵

ات با ترس به جیمین نگاه کرد.ـ جیمین... اینجا چه خبره؟!جیمین ...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 28یونگی که کنار دیوار ایستاده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط