{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان معکوس من

رمان معکوس من
قسمت سوم .......................................................
سوار شدمو و رو به بهناز گفتم:
-خووووووب الان کجا برییم ؟؟
بهناز یه چش غره بهم رفتو و گفت :
-تو منو کشوندی بیرون بعد میگی کجا بریم ... عجبا
عین بچه مظلوما نشستمو و زل زدم روبرو ، در اصل داشتم فکر میکردم کجا بریم .
همونطور داشتیم تو خیابونا دور میزدیم که یهوووو یه چیزی یادم اومد . وااایی بدبخت شدم ، البته بدبختم نه چیزی تا بدبختیم نمونده .
-بنی برو مجتمع خرید پیش سپنتا ، فردا تولده بیتاس من هیچی نخریدم اصن یادم رفته بود .
بهناز-من اگه دوستی مثل تو داشتم عمرا باهاش میموندم . نوووچ نوووچ
زدم به بازوو و گفتم :
-هوووی یابو ، دوستی با من بی شک ارزوی کله ملته .
-اون که بعله البته به احتمال صفر در صد
میخواستم جوابشو بدم که رسیدیم پریدم پایینو منتظر بنی شدم وقتی اومد با هم وارد شدیمو و مشغول دید زدنه لباسا شدیم .
من کلا عاشق اینجا بودم . کلا وسایلایی که میخواستم بود و علاوه بر اون کافی شاپش عالی تر بود مخصوصا با حضور سپنتا . (البته اون مثل داداشمه هااااا مدیونی اگه فکرای دیگه ای کنی . خوب بگذریم )
یه لباس سبز همرنگ چشام که از جنس لمه بود و خیلی ظریف کار شده بود یه جفت کفشه مشکی و چندتا خرت و پرت دیگه .
بعدشم رفتیم پیش سپنتا . سپنتا ۷ سال از من بزرگتره ، میلاد و این همسنن ، تا اونجایی که یادم میاد از وقتی دوربریامو شناختم سپنتاشون بودن در نتیجه دوست چندین چندساله مام اینان .
سپنتا رو دیدم که پشت به من داره با یکی حرف میزنه شیطنتم گل کرد خریدا رو شوت کردم بغل بهناز و عین عجوزه ها رفتم سمتش .
دستامو گذاشتم رو چشاش . به ثانیه نکشیده درجا گفت :
-باران
نیشم که میخواست باز شه خفه شد . این چرا اینقد زود فهمید . اییییش
برگشتو و نگام کرد .
سپنتا-سلاممم باران خانوم ما خوبی عزیزم ؟؟
قیافم که زار میزد حالم گرفته شده گفتم :
-سلام خوبی منم خوبم ، بریم سر میز
جلو جلو رفتم که صدای خندش بلند شد . اهمیتی ندادم که خودشو اومد باهام هم قدم شد و گفت :
-حالا چرا ناراحت شدی ... میخواستی نشناسمت ، من از دو فرسخیم میتونم بفهمم تویی یا نه .
-والا من دستام اونقد بلند نیست از دو فرسخی بتونه چشاتو بگیره
بلندتر خندید و دستمو گرفت و گفت :
-حالا ما چیکار کنیم ابجی خانوم مارو عفو کنه .
-بیخیال بیا بریم باید زود برم تولد بیتا فرداس خونه کلی کار دارم
-عه چرا .... -دیگه تو که منو میشناسی واسه مهمونیا کلی برنامه میچینم
-باشه
رسیدیم به میز . بهناز نگام کرد و با حرص گفت :
-یعنی فرشته ها بخوان ادم بشن اسون تره جا اینکه بخوان تو رو ادم کنن . روانی اون چه رفتاری بود از خودت در اوردی .
خندیدمو و چیزی نگفتم . سپنتام خندشو قورت دادو و گفت :
-خوب چی میل ... نه نه کوفت میکنین
اخم کردمو و گفتم :
-میخوای کوفت کنم که نه من هیچی میل ندارم
از قصد رو میل تاکید کردم . کلا کلمه کوفتو حق انحصاریشو من داشتم . رو که نیست عمرا سنگ پا قزوینه .
سپنتا خندیدو و گفت :
-هیچی هم همه نوعش هست . با طعم گرسنگی ، زهرمار،حناق ۲۴ ساعته،البته با دوام ترش ۴٨ ساعته... انواع هیچی با نوع روده بزرگ و کوچیک .
هی اینارو میگفت و عین این خانومایی که تو مغازه ها میخوان از برنداشون تعریف کنن ادا در میاورد .
خندم گرفته بود در لایه ای از ابهام داشت همه فحشای شخص شاخصمو به رخ میکشید . بین حرفاش یه دقیقه زبون به دهن گرفتو و ادامه داد .
-من اگه ندونم شما چی میخورین که به درد جرز لای دیوار میخورم .
بعدشم پاشد رفت . از تو کیفم صدای عر عر خر میامد ، گوشیو برداشتم عکس مامان در حالی که اندازه قطر زمین باز بود افتاده بود رو گوشی اکی کردمو و گفتم :
-الو مامان
-سلام یاد نداری
-سلام علیکم و رحمه الله و برکاته خداوند همه امرزندگانتونو ببخشه .
-زبون نریز باران . زودتر بیا خونه خاله فریبا و فهیمه دارن میان زود بیا تا چند ساعت دیگه میرسن .
چشام شد قده گوجه سبز
-مگه قرار نبود یه ماه دیگه بیان
-فعلا که الان دارن میان . تا یه ساعت دیگه خونه ای باران دیر کنی من میدونمو و تو ... بای
ای حرصم گرفته بود ، اخه الان وقت اومدنه ! با اون ارشای دیوونه من که دق میکنم . وااای خدا اون بیاد باید جنازه منو ببرن .
با قیافه ای ماتم زده به بهناز نگا کردم ، بهناز که قیافه زاغارتمو دید گفت :
-چته ، چرا قیافت شبیه این سکته ای ها شده ؟؟؟
-هیچی خاله فریبا و فهیمه دارن میان
بهناز خندید و گفت :
-واقعا
-اره ، میان اون ارشا منو دقم بده
بهناز خندش شدید تر شد حتما یاد کارای اون عفریته افتاده بود .
همون موقع سپنتا با یه سینی اومد سمتمون سینی رو گذاشت رو میزو خیره شد به من که همینطوری داشتم فکر واسه فرار میکردم .
سپنتا-چی شده ؟؟
بهناز که خندش قطع شده بود گ
دیدگاه ها (۱)

هیچی داشتم دنبالتون می گشتممی خواستم ببینم که کجائید آخه خیل...

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

پارت شانزده

یونگی ویومامان ا/ت که رفت بیرون با صورت خیلی کیوت می خندید و...

بچها این دوستم رو میشناسید دیگه؟ توی خیلی از پست ها و استوری...

فیک شوگا پارت هشتم مافیای بیرحم دختر لجباز

پارت سوم معرفی کتاب زرد پوست: اما من نوشیدنی می‌خوردم که میل...

پارت ۲ :تو فکر اون دختره بودم که مامان اومد تو و کنارم رو مب...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۲۷رویاوقتی رسیدم قصر، هنوز گیج خوا...

بچه ها براتون بگم یه لحظه تعداد پستم هام رو دیدم و یه چیزی ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط