پارت4
(نصف شب)
(ویو نویسنده)
هنوز اونقدرا صمیمی نشده بودن که خیلی کنار هم روی تخت بخوابن
چند وقتی از اون شب گذشته بود درست بود که صمیمیتر شده بودن ولی نه در حد اینکه توی بغل هم بخوابن
.
.
.
بومگیو بیدار شد و به ساعت نگاه کرد.... 12 شب بود و بومگیو تشنه شده بود..... اطرافش رو نگاه کرد اما اثری از سوبین نبود..... رفت پایین و سوبین رو دید که نشسته روی میز و بطری مشروب رو توی لیوانش خالی میکنه رفت پایین کنارش و بهش گفت:چرا خوابیدی؟
سوبین:تو چرا خوابیدی؟
بومگیو:تشنم بود... داری گریه میکنی؟
سوبین سرش ازش برگردوند و اشکاشو پاک کرد و گفت:نه... خوبم
بومگیو جلو رفت و صورتشو قابکرد و برگردوند سمت خودش
بومگیو:در این حد میشناسمت که بدونم یه اتفاقی برات افتاده...... بهم بگو؟
سوبین نتونس جلوی بغضشو بگیره و اشک هاش دونه دونه سر خوردن از روی صورتش بومگیو ترسید نه از سوبین از اینکه اون باعث گریه اش شده؟
بغلش کرد محکم سوبین دستاشو دور کمر بومگیو حلقه کرد و بومگیو رو به خودش نزدیک تر کرد.... سرشو گذاشت روی شونه ی بومگیو و اشک میریخت...... بومگیو:سوبین..... سوبین...... میخوای بهم بگی؟
سوبینازش جدا شد و گفت:یادمه دوسال پیش بود...... یه دختر بود که دختر معاون شرکتمون بود هم من دوستش داشتم هم اون منو دوست داشت.... خانواده هامون مشکلی با رابطه داشتن مون نداشتن چون من پسر رئیس بودن و اون دختر معاون..... تا....
بومگیو:تا چی؟
سوبین بغضشو قورت داد و گفت:تا اینکه کم کم علائمی توی بدنش پیدا شدن وقتی بردیمش دکتر گفت که سرطان خون داره و بیشتر از یه ماه زنده نیست
بومگیو دستشو گذاشت روی دهنش و چشم هاش پر شد
سوبین:من تا آخرین لحظه پرپر شدنش رو دیدم..... بعد از مرگش تا دوسال افسرده شدم... وقتی پدرم تورو بهم پیشنهاد داد با خودم گفتم حالا یه جوری باهم زندگی میکنیم ولی...
سوبین ادامه داد:ولی تو دوباره بهم احساس دادی کاری کردی دوباره بتونم بخندم.... نمیدونم چجوری اینکارو میکنی.... تک تک لحظه هایی که باهاتم غنیمته وقتی اولین بار دیدمت...... وقتی دیروز بهم خندیدی..... وقتی چند وقت پیش پارچ آب از دستم افتاد و باهام شوخی کردی و خندیدی.... یا وقتی که خوابی و شکم کوچولوت بالا و پایین میره... فکر نمیکردم ولی من عاشقت شدم
بومگیو:عاشقم شدی؟
سوبین:آره
بومگیو:خب من هم اولش ترسیده بودم و توی شوک بودم ولی تو خیلی باهام مهربون بودی و شدی تنها پناهم و من هم فکر کنم دوستت دارم
سوبین به پاش اشاره کرد که بومگیو بره و روی پاش بشینه..... بومگیو جلو رفت و نشست روی پاهاش و دستشو دور گردن سوبین حلقه کرد
سوبین دستشو گذاشت پشت گردن بومگیو سرشو جلو آورد و لبشو گذاشت روی لبش
(ویو نویسنده)
هنوز اونقدرا صمیمی نشده بودن که خیلی کنار هم روی تخت بخوابن
چند وقتی از اون شب گذشته بود درست بود که صمیمیتر شده بودن ولی نه در حد اینکه توی بغل هم بخوابن
.
.
.
بومگیو بیدار شد و به ساعت نگاه کرد.... 12 شب بود و بومگیو تشنه شده بود..... اطرافش رو نگاه کرد اما اثری از سوبین نبود..... رفت پایین و سوبین رو دید که نشسته روی میز و بطری مشروب رو توی لیوانش خالی میکنه رفت پایین کنارش و بهش گفت:چرا خوابیدی؟
سوبین:تو چرا خوابیدی؟
بومگیو:تشنم بود... داری گریه میکنی؟
سوبین سرش ازش برگردوند و اشکاشو پاک کرد و گفت:نه... خوبم
بومگیو جلو رفت و صورتشو قابکرد و برگردوند سمت خودش
بومگیو:در این حد میشناسمت که بدونم یه اتفاقی برات افتاده...... بهم بگو؟
سوبین نتونس جلوی بغضشو بگیره و اشک هاش دونه دونه سر خوردن از روی صورتش بومگیو ترسید نه از سوبین از اینکه اون باعث گریه اش شده؟
بغلش کرد محکم سوبین دستاشو دور کمر بومگیو حلقه کرد و بومگیو رو به خودش نزدیک تر کرد.... سرشو گذاشت روی شونه ی بومگیو و اشک میریخت...... بومگیو:سوبین..... سوبین...... میخوای بهم بگی؟
سوبینازش جدا شد و گفت:یادمه دوسال پیش بود...... یه دختر بود که دختر معاون شرکتمون بود هم من دوستش داشتم هم اون منو دوست داشت.... خانواده هامون مشکلی با رابطه داشتن مون نداشتن چون من پسر رئیس بودن و اون دختر معاون..... تا....
بومگیو:تا چی؟
سوبین بغضشو قورت داد و گفت:تا اینکه کم کم علائمی توی بدنش پیدا شدن وقتی بردیمش دکتر گفت که سرطان خون داره و بیشتر از یه ماه زنده نیست
بومگیو دستشو گذاشت روی دهنش و چشم هاش پر شد
سوبین:من تا آخرین لحظه پرپر شدنش رو دیدم..... بعد از مرگش تا دوسال افسرده شدم... وقتی پدرم تورو بهم پیشنهاد داد با خودم گفتم حالا یه جوری باهم زندگی میکنیم ولی...
سوبین ادامه داد:ولی تو دوباره بهم احساس دادی کاری کردی دوباره بتونم بخندم.... نمیدونم چجوری اینکارو میکنی.... تک تک لحظه هایی که باهاتم غنیمته وقتی اولین بار دیدمت...... وقتی دیروز بهم خندیدی..... وقتی چند وقت پیش پارچ آب از دستم افتاد و باهام شوخی کردی و خندیدی.... یا وقتی که خوابی و شکم کوچولوت بالا و پایین میره... فکر نمیکردم ولی من عاشقت شدم
بومگیو:عاشقم شدی؟
سوبین:آره
بومگیو:خب من هم اولش ترسیده بودم و توی شوک بودم ولی تو خیلی باهام مهربون بودی و شدی تنها پناهم و من هم فکر کنم دوستت دارم
سوبین به پاش اشاره کرد که بومگیو بره و روی پاش بشینه..... بومگیو جلو رفت و نشست روی پاهاش و دستشو دور گردن سوبین حلقه کرد
سوبین دستشو گذاشت پشت گردن بومگیو سرشو جلو آورد و لبشو گذاشت روی لبش
- ۴.۹k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط