اخرین دعا 38
#آخرین_دعا
𝙿𝚊𝚛𝚝 38:
"چویا"
از دیروز هیچی نخورده بودم..
از فکر اینکه فقط چند ساعت مونده بود تا با یه مرد ازدواج کنم، اونم وقتی که خودم مردم، هیچی از گلوم پایین نمیرفت
نمیدونستم تو فکر لعنتی پدرم چی میگذشت..
نمیدونستم اصلا فکری داره یا نه
فقط امیدوار بودم یجوری مراسم به هم بخوره.. یا من کشته بشم.. یا فئودور..
البته.. هنوز هم فکر واسه خودم داشتم..
دیشب اکوتاگاوا یه لباس واسم اماده کرده بود.. واسه اینکه اگه واقعا با اون مردک ازدواج کنم، حداقل یه راه برای فرار داشته باشم..
- بانوی من..
با شنیدن صدایی از پشت در، از فکر بیرون اومدم
+ بیا داخل
حدس میزدم طبق معمول اکوتاگاوا باشه اما...
با دیدن فئودور، از تعجب نفسمو حبس کردم
یه سینی غذا توی دستش گرفته بود و با چهره ای به ظاهر نگران اومد داخل
سینی رو جلوم گذاشت و روبروم نشست
- بانوی من.. چیزی شده؟ شنیدم که از دیروز غذا نخوردید
سینی رو پس زدم
+ اشتها ندارم..
- اما بانوی من اینطوری بیمار میشه..
+ اهمیتی نداره
لبخندی زد و دور و برشو نگاه کرد
- اون لباس..
فوری به لباسی که اکو برای فرارم اورده بود نگاه کردم
+ از اکوتاگاواست.. برای.. جشن فردا
- اوه.. البته..
دستشو جلو اورد و چونهمو گرفت تا صورتمو بکشه سمت خودش
با اخم بهش زل زدم
- بانوی من.. خوشحال بنظر نمیاید..
مکث کرد و انگشتش رو روی لبهام کشید
- شاید بتونم شما رو سر حال بیارم..
اخمم تبدیل به تعجب شد و طولی نکشید که با بلند شدنش ناخوداگاه منم از جام بلند شدم تا برم عقب
اما دیر بود..
دستش رو پشت گردنم گرفت و سرمو کشید سمت خودش
نفهمیدم چی شد..
اصلا چطور این اتفاق افتاد..
اما وقتی حواسم جمع شد، خودمو بی هیچ فاصله ای ازش دیدم..
لبهامون.. همدیگه رو لمس کرده بودن و.. هنوز هم ادامه داشت..!
دستامو توی سینش کوبیدم تا بفرستمش عقب اما سرمو بدجوری چسبیده بود و ولم نمیکرد
اونیکی دستش رو هم بلند کرد و شروع کرد از شونه ام دستشو کشید تا پهلوهام و خواست پایینتر از این بره که دستشو گرفتم و سرمو به زور ازش فاصله دادم
بدون اینکه فرصتی بهش بدم، سیلی محکمی توی گوشش خوابوندم
+ معلوم هست چیکار میکنی؟؟؟
خندید..!
دو قدم عقب رفت و دستشو روی گونهش گذاشت
- پس درست فهمیدم..
سرشو بالا اورد و با همون نیشخندش که کل تنمو میلرزوند ادامه داد: خودتی.. ناکاهارا چویا...
𝙿𝚊𝚛𝚝 38:
"چویا"
از دیروز هیچی نخورده بودم..
از فکر اینکه فقط چند ساعت مونده بود تا با یه مرد ازدواج کنم، اونم وقتی که خودم مردم، هیچی از گلوم پایین نمیرفت
نمیدونستم تو فکر لعنتی پدرم چی میگذشت..
نمیدونستم اصلا فکری داره یا نه
فقط امیدوار بودم یجوری مراسم به هم بخوره.. یا من کشته بشم.. یا فئودور..
البته.. هنوز هم فکر واسه خودم داشتم..
دیشب اکوتاگاوا یه لباس واسم اماده کرده بود.. واسه اینکه اگه واقعا با اون مردک ازدواج کنم، حداقل یه راه برای فرار داشته باشم..
- بانوی من..
با شنیدن صدایی از پشت در، از فکر بیرون اومدم
+ بیا داخل
حدس میزدم طبق معمول اکوتاگاوا باشه اما...
با دیدن فئودور، از تعجب نفسمو حبس کردم
یه سینی غذا توی دستش گرفته بود و با چهره ای به ظاهر نگران اومد داخل
سینی رو جلوم گذاشت و روبروم نشست
- بانوی من.. چیزی شده؟ شنیدم که از دیروز غذا نخوردید
سینی رو پس زدم
+ اشتها ندارم..
- اما بانوی من اینطوری بیمار میشه..
+ اهمیتی نداره
لبخندی زد و دور و برشو نگاه کرد
- اون لباس..
فوری به لباسی که اکو برای فرارم اورده بود نگاه کردم
+ از اکوتاگاواست.. برای.. جشن فردا
- اوه.. البته..
دستشو جلو اورد و چونهمو گرفت تا صورتمو بکشه سمت خودش
با اخم بهش زل زدم
- بانوی من.. خوشحال بنظر نمیاید..
مکث کرد و انگشتش رو روی لبهام کشید
- شاید بتونم شما رو سر حال بیارم..
اخمم تبدیل به تعجب شد و طولی نکشید که با بلند شدنش ناخوداگاه منم از جام بلند شدم تا برم عقب
اما دیر بود..
دستش رو پشت گردنم گرفت و سرمو کشید سمت خودش
نفهمیدم چی شد..
اصلا چطور این اتفاق افتاد..
اما وقتی حواسم جمع شد، خودمو بی هیچ فاصله ای ازش دیدم..
لبهامون.. همدیگه رو لمس کرده بودن و.. هنوز هم ادامه داشت..!
دستامو توی سینش کوبیدم تا بفرستمش عقب اما سرمو بدجوری چسبیده بود و ولم نمیکرد
اونیکی دستش رو هم بلند کرد و شروع کرد از شونه ام دستشو کشید تا پهلوهام و خواست پایینتر از این بره که دستشو گرفتم و سرمو به زور ازش فاصله دادم
بدون اینکه فرصتی بهش بدم، سیلی محکمی توی گوشش خوابوندم
+ معلوم هست چیکار میکنی؟؟؟
خندید..!
دو قدم عقب رفت و دستشو روی گونهش گذاشت
- پس درست فهمیدم..
سرشو بالا اورد و با همون نیشخندش که کل تنمو میلرزوند ادامه داد: خودتی.. ناکاهارا چویا...
- ۵.۰k
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط