پارت چهارم: پنجشنبه، کاغذی که جدا میشه
پارت چهارم: پنجشنبه، کاغذی که جدا میشه
پنجشنبه شد و مدرسه نصفه بود. پنجرههای سالن، نورِ زردِ کمفروغی رو به زمین باز میکردن؛ صدای کمِ رادیوی بیرون.
سنا اومد جلوتر از وقت، دفترچهش رو گذاشت روی میز کنار پنجره، و قبل از اینکه بشینه، یه تیکه کاغذ بهاریِ آبی توش گذاشت و با خط ریز نوشت:
«از وقتی داری توی کنارم هستی، دیگه برای بارون دعا نمیکنم.»
وقتی جونکوک رسید و دفترچه رو باز کرد، لبخندی زد و توی دفتر خودش (که جدید بود و یه صفحهی خالیِ وسطش) اولین جملهی واقعی رو نوشت:
«من ۱۷ ساله و ستارهی تیم بسکتبالم، ولی هیچوقت ندونستم باختن یعنی چی. این روزها فهمیدم که گاهی باختنِ یه درد، یعنی بردنِ خودم.»
سنا کنارش نشست و با انگشت، تیتر توی صفحهی خالی جونکوک رو نگاه کرد که هنوز خالی مونده بود. بعد انگشتش رو گذاشت روی جایِ خالی و گفت:
— «اسمش رو چی میذاری؟»
جونکوک بلند شد و یه خط زیر صفحه کشید، با آبیِ خودش خواست… اما پاککنِ قدیمی رو که برامون بود، یه تیکه کاغذِ جدا از دفتر گذاشت بالاش. نوشت:
«گریهی بیصدا — جلدِ تازه.»
سنا سرش رو از روی پنجره برگردوند — نه برای اینکه خیس باشه، بلکه برای اینکه برای اولین بار جلوی این پسر، توی مدرسه، توی روز، توی نور، اجازه داد کمیلباشه. لبخندش یه دونه نداشت، ولی نورش پر بود.
«حالا بذار خودمون بنویسیمش. نه برای بارون، برای فردا.»
پنجشنبه شد و مدرسه نصفه بود. پنجرههای سالن، نورِ زردِ کمفروغی رو به زمین باز میکردن؛ صدای کمِ رادیوی بیرون.
سنا اومد جلوتر از وقت، دفترچهش رو گذاشت روی میز کنار پنجره، و قبل از اینکه بشینه، یه تیکه کاغذ بهاریِ آبی توش گذاشت و با خط ریز نوشت:
«از وقتی داری توی کنارم هستی، دیگه برای بارون دعا نمیکنم.»
وقتی جونکوک رسید و دفترچه رو باز کرد، لبخندی زد و توی دفتر خودش (که جدید بود و یه صفحهی خالیِ وسطش) اولین جملهی واقعی رو نوشت:
«من ۱۷ ساله و ستارهی تیم بسکتبالم، ولی هیچوقت ندونستم باختن یعنی چی. این روزها فهمیدم که گاهی باختنِ یه درد، یعنی بردنِ خودم.»
سنا کنارش نشست و با انگشت، تیتر توی صفحهی خالی جونکوک رو نگاه کرد که هنوز خالی مونده بود. بعد انگشتش رو گذاشت روی جایِ خالی و گفت:
— «اسمش رو چی میذاری؟»
جونکوک بلند شد و یه خط زیر صفحه کشید، با آبیِ خودش خواست… اما پاککنِ قدیمی رو که برامون بود، یه تیکه کاغذِ جدا از دفتر گذاشت بالاش. نوشت:
«گریهی بیصدا — جلدِ تازه.»
سنا سرش رو از روی پنجره برگردوند — نه برای اینکه خیس باشه، بلکه برای اینکه برای اولین بار جلوی این پسر، توی مدرسه، توی روز، توی نور، اجازه داد کمیلباشه. لبخندش یه دونه نداشت، ولی نورش پر بود.
«حالا بذار خودمون بنویسیمش. نه برای بارون، برای فردا.»
- ۱۴۳
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط