𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶
𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶
𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلب
یک هفته بعد.
بالاخره روز ارائهی پروژه رسید.
سالن کوچک دانشگاه پر از دانشجو بود.
ا/ت پشت صحنه ایستاده بود و انگشتهایش را به هم فشار میداد.
«نمیتونم.»
تهیونگ کنارش ایستاده بود.
«میتونی.»
«نه.»
«میتونی.»
«تهیونگ، من جلوی این همه آدم نمیتونم بخونم.»
تهیونگ کمی خم شد تا صورتش را ببیند.
«پس به آدمها نگاه نکن.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟»
«به من نگاه کن.»
ا/ت چند ثانیه ساکت ماند.
«چرا؟»
تهیونگ لبخند زد.
«چون من خوشگلترم.»
ا/ت با ناباوری نگاهش کرد.
«تو واقعاً خودشیفتهای.»
«ولی خندیدی.»
ا/ت خواست جواب بدهد که مجری اسمشان را اعلام کرد.
قلبش محکم کوبید.
تهیونگ آرام گفت:
«بریم.»
---
نورهای سالن روشن شدند.
ا/ت پشت پیانو نشست.
دستهایش کمی میلرزید.
صدای تشویق دانشجوها آمد.
تهیونگ کنار او ایستاد.
برای یک لحظه، ا/ت به جمعیت نگاه کرد.
صدها چشم.
همه به او خیره بودند.
نفسش بند آمد.
بعد نگاهش به تهیونگ افتاد.
او فقط لبخند زد.
و با حرکت آرام سرش گفت:
«من اینجام.»
ا/ت نفس عمیقی کشید.
انگشتهایش روی کلاویهها نشستند.
اولین نت نواخته شد.
صدای پیانو سالن را پر کرد.
بعد تهیونگ گیتارش را اضافه کرد.
و چند ثانیه بعد...
صدای ا/ت بلند شد.
آرام.
شفاف.
احساسی.
تمام سالن ساکت شده بود.
او دیگر به کسی نگاه نمیکرد.
فقط تهیونگ را میدید.
و برای اولین بار، آواز خواندن برایش ترسناک نبود.
وقتی آخرین نت نواخته شد، چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد سالن پر از تشویق شد.
ا/ت با ناباوری به جمعیت نگاه کرد.
لبخند زد.
واقعاً لبخند زد.
تهیونگ کنار او ایستاده بود و با افتخار نگاهش میکرد.
بعد آرام گفت:
«دیدی؟»
ا/ت با صدای آهسته جواب داد:
«آره.»
«گفتم میتونی.»
ا/ت نگاهش کرد.
«ممنون.»
تهیونگ لبخند زد.
«خواهش میکنم.»
---
بعد از اجرا، چند نفر دورشان جمع شدند.
همه دربارهی آهنگ تعریف میکردند.
یکی از استادها گفت:
«کیم ا/ت، صدای بسیار زیبایی داری. چرا تا حالا اجرا نکرده بودی؟»
ا/ت مکث کرد.
«چون...»
تهیونگ نگاهش کرد.
ا/ت ادامه داد:
«فکر میکردم برای این کار کافی نیستم.»
استاد لبخند زد.
«گاهی مشکل از استعداد نیست. از این است که آدم خودش را باور نمیکند.»
این جمله برای چند لحظه در ذهن ا/ت ماند.
---
آن شب، بعد از تمام شدن مراسم، ا/ت و تهیونگ روی پلههای بیرون ساختمان نشستند.
هوا خنک بود.
تهیونگ گفت:
«امروز خوشحال بودی.»
ا/ت به آسمان نگاه کرد.
«آره.»
«خیلی وقته اینطوری ندیده بودمت.»
ا/ت ساکت شد.
بعد گفت:
«فکر کنم... دلم برای این حس تنگ شده بود.»
«چه حسی؟»
ا/ت لبخند زد.
«اینکه از کاری که میکنم نترسم.»
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط کنارش نشست.
چند لحظه بعد، ا/ت آرام سرش را روی شانهی او گذاشت.
تهیونگ کاملاً بیحرکت شد.
چشمهایش گرد شد.
ا/ت هم تازه متوجه کاری که کرده بود شد.
اما سرش را برنداشت.
«تهیونگ؟»
«هوم؟»
«امروز... ممنون که کنارم بودی.»
تهیونگ لبخند زد.
«همیشه.»
و این بار، هیچکدام شوخی نکردند.
چون هر دو فهمیده بودند چیزی بینشان تغییر کرده است.
چیزی که دیگر فقط اسمش «دوستی» نبود.
𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلب
یک هفته بعد.
بالاخره روز ارائهی پروژه رسید.
سالن کوچک دانشگاه پر از دانشجو بود.
ا/ت پشت صحنه ایستاده بود و انگشتهایش را به هم فشار میداد.
«نمیتونم.»
تهیونگ کنارش ایستاده بود.
«میتونی.»
«نه.»
«میتونی.»
«تهیونگ، من جلوی این همه آدم نمیتونم بخونم.»
تهیونگ کمی خم شد تا صورتش را ببیند.
«پس به آدمها نگاه نکن.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟»
«به من نگاه کن.»
ا/ت چند ثانیه ساکت ماند.
«چرا؟»
تهیونگ لبخند زد.
«چون من خوشگلترم.»
ا/ت با ناباوری نگاهش کرد.
«تو واقعاً خودشیفتهای.»
«ولی خندیدی.»
ا/ت خواست جواب بدهد که مجری اسمشان را اعلام کرد.
قلبش محکم کوبید.
تهیونگ آرام گفت:
«بریم.»
---
نورهای سالن روشن شدند.
ا/ت پشت پیانو نشست.
دستهایش کمی میلرزید.
صدای تشویق دانشجوها آمد.
تهیونگ کنار او ایستاد.
برای یک لحظه، ا/ت به جمعیت نگاه کرد.
صدها چشم.
همه به او خیره بودند.
نفسش بند آمد.
بعد نگاهش به تهیونگ افتاد.
او فقط لبخند زد.
و با حرکت آرام سرش گفت:
«من اینجام.»
ا/ت نفس عمیقی کشید.
انگشتهایش روی کلاویهها نشستند.
اولین نت نواخته شد.
صدای پیانو سالن را پر کرد.
بعد تهیونگ گیتارش را اضافه کرد.
و چند ثانیه بعد...
صدای ا/ت بلند شد.
آرام.
شفاف.
احساسی.
تمام سالن ساکت شده بود.
او دیگر به کسی نگاه نمیکرد.
فقط تهیونگ را میدید.
و برای اولین بار، آواز خواندن برایش ترسناک نبود.
وقتی آخرین نت نواخته شد، چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد سالن پر از تشویق شد.
ا/ت با ناباوری به جمعیت نگاه کرد.
لبخند زد.
واقعاً لبخند زد.
تهیونگ کنار او ایستاده بود و با افتخار نگاهش میکرد.
بعد آرام گفت:
«دیدی؟»
ا/ت با صدای آهسته جواب داد:
«آره.»
«گفتم میتونی.»
ا/ت نگاهش کرد.
«ممنون.»
تهیونگ لبخند زد.
«خواهش میکنم.»
---
بعد از اجرا، چند نفر دورشان جمع شدند.
همه دربارهی آهنگ تعریف میکردند.
یکی از استادها گفت:
«کیم ا/ت، صدای بسیار زیبایی داری. چرا تا حالا اجرا نکرده بودی؟»
ا/ت مکث کرد.
«چون...»
تهیونگ نگاهش کرد.
ا/ت ادامه داد:
«فکر میکردم برای این کار کافی نیستم.»
استاد لبخند زد.
«گاهی مشکل از استعداد نیست. از این است که آدم خودش را باور نمیکند.»
این جمله برای چند لحظه در ذهن ا/ت ماند.
---
آن شب، بعد از تمام شدن مراسم، ا/ت و تهیونگ روی پلههای بیرون ساختمان نشستند.
هوا خنک بود.
تهیونگ گفت:
«امروز خوشحال بودی.»
ا/ت به آسمان نگاه کرد.
«آره.»
«خیلی وقته اینطوری ندیده بودمت.»
ا/ت ساکت شد.
بعد گفت:
«فکر کنم... دلم برای این حس تنگ شده بود.»
«چه حسی؟»
ا/ت لبخند زد.
«اینکه از کاری که میکنم نترسم.»
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط کنارش نشست.
چند لحظه بعد، ا/ت آرام سرش را روی شانهی او گذاشت.
تهیونگ کاملاً بیحرکت شد.
چشمهایش گرد شد.
ا/ت هم تازه متوجه کاری که کرده بود شد.
اما سرش را برنداشت.
«تهیونگ؟»
«هوم؟»
«امروز... ممنون که کنارم بودی.»
تهیونگ لبخند زد.
«همیشه.»
و این بار، هیچکدام شوخی نکردند.
چون هر دو فهمیده بودند چیزی بینشان تغییر کرده است.
چیزی که دیگر فقط اسمش «دوستی» نبود.
- ۳۲۳
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط