ht  پارت دوم

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت دوم

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت دوم

سه روز از آن اتفاق گذشته بود.

ا/ت دیگر حتی به آن پسر فکر نمی‌کرد.

خب... تقریباً.

هر بار که لیوان صورتی‌رنگش را می‌دید، ناخودآگاه یاد آن عصر می‌افتاد و جمله‌ی ساده‌ی «کیم تهیونگ» توی ذهنش تکرار می‌شد.

اما خودش را قانع کرده بود که احتمالاً دیگر هیچ‌وقت او را نمی‌بیند.

تا اینکه...

عصر همان روز، ا/ت برای خرید چند چیز وارد یک کتاب‌فروشی کوچک در یکی از خیابان‌های شلوغ شد.

چند دقیقه‌ای بین قفسه‌ها قدم زد و بالاخره کتاب موردنظرش را پیدا کرد.

همان لحظه که دستش را برای برداشتن کتاب دراز کرد، دستی دیگر همزمان به همان کتاب رسید.

ا/ت خشکش زد.

دست را دنبال کرد و سرش را بالا آورد.

تهیونگ.

چند ثانیه هر دو با تعجب به هم نگاه کردند.

تهیونگ اول لبخند زد.

— «ظاهراً دوباره همدیگه رو دیدیم.»

ا/ت خندید.

— «فکر کنم این کتاب مال تو باشه.»

تهیونگ کتاب را نگاه کرد و بعد به او.

— «نه، تو اول برداشتی.»

— «ولی دست تو زودتر رسید.»

— «پس نصفش برای من؟»

ا/ت با خنده ابرویش را بالا برد.

— «کتاب که نصف نمی‌شه!»

تهیونگ خندید.

— «پس مجبوریم یه راه دیگه پیدا کنیم.»

ا/ت کتاب را کمی بالا گرفت.

— «مثلاً؟»

تهیونگ لحظه‌ای فکر کرد.

— «تو اول بخونش. بعد بده به من.»

ا/ت لبخند زد.

— «باشه.»

تهیونگ سرش را کمی تکان داد و کنار رفت.

اما درست قبل از اینکه ا/ت از کنارش رد شود، گفت:

— «راستی...»

ا/ت برگشت.

— «هوم؟»

— «اون نوشیدنی صورتی که اون روز دستت بود...»

ا/ت با تعجب نگاهش کرد.

— «چی؟»

تهیونگ لبخند کوچکی زد.

— «خوشمزه بود؟»

ا/ت چند لحظه ماتش ماند و بعد خندید.

— «آره. خیلی.»

تهیونگ لبخند زد.

— «پس یه روز باید امتحانش کنم.»

ا/ت بدون اینکه بداند چرا، برای چند ثانیه احساس گرمای عجیبی در دلش کرد.

— «شاید...»

تهیونگ چیزی نگفت.

فقط لبخند زد و از کنار او رد شد.

ا/ت هم چند ثانیه همان‌جا ایستاد.

بعد آرام زیر لب گفت:

— «چرا هر دفعه این‌طوری لبخند می‌زنه؟...»

و خودش هم نمی‌دانست که این دیدار دوم، فقط یک اتفاق ساده نیست.

چون تهیونگ، بعد از خارج شدن از کتاب‌فروشی، برای اولین بار به این فکر کرده بود که...

شاید دیدن دوباره‌ی ا/ت آن‌قدرها هم تصادفی نبوده. 🩷
دیدگاه ها (۰)

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 2 | چیزی شبیه حسادتچند هفته از شروع ترم گذشته بود...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۴ — حالا ما چی هستیم؟باران کم‌کم آرا...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓 | دریاچند ماه بعد، بهار از راه رسید.ا/ت بالاخره تصمیم...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟟: چهار کلمها/ت هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بو...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 7 | کم‌کمچند روز دیگر گذشت.ا/ت هنوز اگر کسی از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط