تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
° راستی میدونی چرا نمیومدم ؟
+چرا ؟
° خب هیون که نمیزاشت پیش کسی به جز خودش بخوابی ، بعدشم قرار بود همش صدای ناله هاتونو بشنوم مگه نه ؟
+ یااا، یجی...
خنده ای کردیم که در زده شد و خدمتکار درو باز کرد
خدمتکار: خ...خوش....اومدین..اق..اقا
چرا اینقدر از هیون میترسیدن ؟ هیون که کاری باهاشون نکرده بود که بخوان ازش بترسن
÷ بابایییییی
_ پسرم
هیونین پرید بغل هیون ، و هیون بوسه ای روی گونش گذاشت...
=خوش اومدی پسرم، بیا پایین ، مگه نمیبینی بچم تازه اومده خستشه ؟
یه طوری این زن رفتار میکرد که انگار نه انگار این بچه نوه اشه...
_ مامان ، هیونین پسرمه ، لطفاً درست برخورد کن...
یونجی رو به من کرد و زیر لب زمزمه ای کرد تا فقط هیون بشنوه..
= اره ، بچه ی نامشروع این زن...
_ حواست به رفتارت باشه مامان ، وگرنه کاری که با اون خدمتکار کردم با شماهم میکنم....
+ پسرم ، بیا پایین از بغل بابات ، خستشونه...
÷چشم مامانی ، بابا ، میشه منم بیام اتاقت ؟
_ خیلی خوب بزن بریم
لبخند کمرنگی بهشون زدم که هیونم لبخندی بهم زد و رفتن بالا....
ویو هیونجین
رفتیم توی اتاقم و کتمو در آوردم و شروع به داوردن پیراهنم شدم که هیونین صدام زد...
÷ بابایی...میگم ، چرا با عمو یوجون دعوا کردی ؟
_ دعوا ؟ تو از کجا میدونی ؟
÷ خب...
_ پسرم بهم بگو چیشده ؟
÷اگه بگم به مامان نمیگی ؟
_ نمیگم ، بگو...
÷ دیشب مامانی داشت برام قصه میگفت که صدای بهم زدن در اومد، مامان منو گذاشت روی تخت و بهم گفت نیام بیرون ، ولی من گوش ندادم و رفتم بیرون و اتفاقا حرفای عمو رو شنیدم ، اولش لیوانو جلوی پای مامان شکست و بعد سرش داد زد و همش راجب تو میگفت ، بعد عصبانی شدو مچ مامانو گرفت که ببره تو اتاق ولی مامان نزاشت ، و بعد نفهمیدم دیگه چی گفتن، و بعد از چند دقیقه مامان اومد تو و درو قفل کرد و عمو کلی شیشه شکوند...
_ اون عوضی رو میکشم....
باورم نمیشه اون آشغال اینکارو کرده میخواستم برم پایین که بزنمش ولی هیونین دستمو گرفت
÷ بابا ، نرو ، اگه بزنیش دوباره با مامانم دعوا میکنه...
_ پسرم...
÷ بابا ، من دوست دارم مامان با تو ازدواج کنه هق هق ، دیشب به مامان گفتم اما گفت که تو یکی دیگرو دوست داری و اونو دوست نداری ، و باهاش ازدواج نمیکنی
یونا تنها عشق منه.... کی جای یونارو میتونه تو قلبم بگیره ؟ تو ترسوییی هوانگ هیونجین ، هیچوقت نباید طلاقش میدادی... هیونین رو در آغوش گرفتم و سرشو بوسیدم ، بوی موهای یونا رو میداد ، بویی که حاضر بودم براش بمیرم
_ از شامپوی مامانت استفاده کردی؟
÷ اوهوم ، از کجا فهمیدی ؟ توهم مثل من عاشق بوی موهای مامانی ؟
_اوهوم، چقدر شباهت داریم پسرم
÷ اره ، ولی چرا موهای مامانمو بو کردی ها ؟
_ این چه ربطی داره ؟...
° راستی میدونی چرا نمیومدم ؟
+چرا ؟
° خب هیون که نمیزاشت پیش کسی به جز خودش بخوابی ، بعدشم قرار بود همش صدای ناله هاتونو بشنوم مگه نه ؟
+ یااا، یجی...
خنده ای کردیم که در زده شد و خدمتکار درو باز کرد
خدمتکار: خ...خوش....اومدین..اق..اقا
چرا اینقدر از هیون میترسیدن ؟ هیون که کاری باهاشون نکرده بود که بخوان ازش بترسن
÷ بابایییییی
_ پسرم
هیونین پرید بغل هیون ، و هیون بوسه ای روی گونش گذاشت...
=خوش اومدی پسرم، بیا پایین ، مگه نمیبینی بچم تازه اومده خستشه ؟
یه طوری این زن رفتار میکرد که انگار نه انگار این بچه نوه اشه...
_ مامان ، هیونین پسرمه ، لطفاً درست برخورد کن...
یونجی رو به من کرد و زیر لب زمزمه ای کرد تا فقط هیون بشنوه..
= اره ، بچه ی نامشروع این زن...
_ حواست به رفتارت باشه مامان ، وگرنه کاری که با اون خدمتکار کردم با شماهم میکنم....
+ پسرم ، بیا پایین از بغل بابات ، خستشونه...
÷چشم مامانی ، بابا ، میشه منم بیام اتاقت ؟
_ خیلی خوب بزن بریم
لبخند کمرنگی بهشون زدم که هیونم لبخندی بهم زد و رفتن بالا....
ویو هیونجین
رفتیم توی اتاقم و کتمو در آوردم و شروع به داوردن پیراهنم شدم که هیونین صدام زد...
÷ بابایی...میگم ، چرا با عمو یوجون دعوا کردی ؟
_ دعوا ؟ تو از کجا میدونی ؟
÷ خب...
_ پسرم بهم بگو چیشده ؟
÷اگه بگم به مامان نمیگی ؟
_ نمیگم ، بگو...
÷ دیشب مامانی داشت برام قصه میگفت که صدای بهم زدن در اومد، مامان منو گذاشت روی تخت و بهم گفت نیام بیرون ، ولی من گوش ندادم و رفتم بیرون و اتفاقا حرفای عمو رو شنیدم ، اولش لیوانو جلوی پای مامان شکست و بعد سرش داد زد و همش راجب تو میگفت ، بعد عصبانی شدو مچ مامانو گرفت که ببره تو اتاق ولی مامان نزاشت ، و بعد نفهمیدم دیگه چی گفتن، و بعد از چند دقیقه مامان اومد تو و درو قفل کرد و عمو کلی شیشه شکوند...
_ اون عوضی رو میکشم....
باورم نمیشه اون آشغال اینکارو کرده میخواستم برم پایین که بزنمش ولی هیونین دستمو گرفت
÷ بابا ، نرو ، اگه بزنیش دوباره با مامانم دعوا میکنه...
_ پسرم...
÷ بابا ، من دوست دارم مامان با تو ازدواج کنه هق هق ، دیشب به مامان گفتم اما گفت که تو یکی دیگرو دوست داری و اونو دوست نداری ، و باهاش ازدواج نمیکنی
یونا تنها عشق منه.... کی جای یونارو میتونه تو قلبم بگیره ؟ تو ترسوییی هوانگ هیونجین ، هیچوقت نباید طلاقش میدادی... هیونین رو در آغوش گرفتم و سرشو بوسیدم ، بوی موهای یونا رو میداد ، بویی که حاضر بودم براش بمیرم
_ از شامپوی مامانت استفاده کردی؟
÷ اوهوم ، از کجا فهمیدی ؟ توهم مثل من عاشق بوی موهای مامانی ؟
_اوهوم، چقدر شباهت داریم پسرم
÷ اره ، ولی چرا موهای مامانمو بو کردی ها ؟
_ این چه ربطی داره ؟...
- ۱۰.۵k
- ۰۶ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط