𝑴𝒚 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂
𝑴𝒚 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 01 • 𝑷𝒂𝒓𝒕 012
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
ایشی کردمو و درو بستم رفتم عقب نشستم
۳۰ مین تو راه بودیم که بلاخره رسیدیم یا خدا اینجا خونس یا قصره ؟؟؟
با نیش باز رو کردم سمت بابا و گفتم"
_پدر جان اینجا پسر مسر ندارن من خودمو بندازم بهش
بابا یدفعه گفت"
_سگ تورو میگیره که پسر اینا بگیره ؟
_عهههه باباااا من به این خوشگلیییی
_گرازم خوشگله
_باشه بابا فهمیدم منو از سطل اشغالی اوردین
_خوبه ببین به من نگاه کن دختر نبینم شلوغ مولوغ کنی خانم میری خانم میای فهمیدی ؟؟
مظلوم شبیه عمه مرده ها لب زدم"
_چشم
که بابا ماچم کرد مامانمم با حرص بازم با کیفش زد تو سر من اخ خدا اینا یتیم گیر اوردن
از ماشین پیدا شدیمو و بابا زنگ درو زد طولی نکشید که در باز شد
با ذوق رفتم داخل که با دیدن همون پسره که بهم سلیطه میگفت کپ کردم اونم معلوم بود پشماش ریخته
هه هه فکر کنم خدمتکار اینجاس خواستم چصی بیام که بابا رفت جلو و با اون کره بز دست داد و گفت"
_سلام پسرم من این دخترمو اوردم از امروز مزاحمتونه معذرت میخوام دیگه
دهنم باز موند خدایا من انقدر مزاحم بودم برای مامان و بابام ؟؟؟
اون کره بز خنده ای کرد و گفت"
_نه عمو جان چه مزاحمی مراحمه
پدر عزیزم با ذوق لبخندی زد و ازش تشکری کرد
و بدون خداحافظی از من رفت برگام خدایا نکنه واقعا منو از سطل اشغال اوردن
با دهن باز مونده به یجا خیره مونده بودم که یهو یکی دستمو گرفت با پشمای ریخته به پشتم نگاه کردم که کره بزو دیدم با اعصبانیت گفتم"
_هوی چیکار میکنییی
نیشخندی زد و گفت"
_میخام ببرمت تو خونه فسقلی
چیییییییی اگه خونه خالی باشه چی اگه منو...... هییییییی
با انگشتش به کلم زد و نزدیکم شد و گفت"
_تو اون کله کوچولوت چیزای بدی نگذره بچه جون اما اگر دوست داری میتونم همونایی که تو ذهنته رو باهات کنم......
__________
داستان اصلی تازه داره شروع میشه گلم بله🦦🤧🤌🏻
___________
لآیـــکـ + کآمـــنتـ + بآزنـــشر
حمآیـــتـ ؟؟؟
مـمنونـــتـ میشــــم مـاهزآدم ✨🖤
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 01 • 𝑷𝒂𝒓𝒕 012
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
ایشی کردمو و درو بستم رفتم عقب نشستم
۳۰ مین تو راه بودیم که بلاخره رسیدیم یا خدا اینجا خونس یا قصره ؟؟؟
با نیش باز رو کردم سمت بابا و گفتم"
_پدر جان اینجا پسر مسر ندارن من خودمو بندازم بهش
بابا یدفعه گفت"
_سگ تورو میگیره که پسر اینا بگیره ؟
_عهههه باباااا من به این خوشگلیییی
_گرازم خوشگله
_باشه بابا فهمیدم منو از سطل اشغالی اوردین
_خوبه ببین به من نگاه کن دختر نبینم شلوغ مولوغ کنی خانم میری خانم میای فهمیدی ؟؟
مظلوم شبیه عمه مرده ها لب زدم"
_چشم
که بابا ماچم کرد مامانمم با حرص بازم با کیفش زد تو سر من اخ خدا اینا یتیم گیر اوردن
از ماشین پیدا شدیمو و بابا زنگ درو زد طولی نکشید که در باز شد
با ذوق رفتم داخل که با دیدن همون پسره که بهم سلیطه میگفت کپ کردم اونم معلوم بود پشماش ریخته
هه هه فکر کنم خدمتکار اینجاس خواستم چصی بیام که بابا رفت جلو و با اون کره بز دست داد و گفت"
_سلام پسرم من این دخترمو اوردم از امروز مزاحمتونه معذرت میخوام دیگه
دهنم باز موند خدایا من انقدر مزاحم بودم برای مامان و بابام ؟؟؟
اون کره بز خنده ای کرد و گفت"
_نه عمو جان چه مزاحمی مراحمه
پدر عزیزم با ذوق لبخندی زد و ازش تشکری کرد
و بدون خداحافظی از من رفت برگام خدایا نکنه واقعا منو از سطل اشغال اوردن
با دهن باز مونده به یجا خیره مونده بودم که یهو یکی دستمو گرفت با پشمای ریخته به پشتم نگاه کردم که کره بزو دیدم با اعصبانیت گفتم"
_هوی چیکار میکنییی
نیشخندی زد و گفت"
_میخام ببرمت تو خونه فسقلی
چیییییییی اگه خونه خالی باشه چی اگه منو...... هییییییی
با انگشتش به کلم زد و نزدیکم شد و گفت"
_تو اون کله کوچولوت چیزای بدی نگذره بچه جون اما اگر دوست داری میتونم همونایی که تو ذهنته رو باهات کنم......
__________
داستان اصلی تازه داره شروع میشه گلم بله🦦🤧🤌🏻
___________
لآیـــکـ + کآمـــنتـ + بآزنـــشر
حمآیـــتـ ؟؟؟
مـمنونـــتـ میشــــم مـاهزآدم ✨🖤
- ۹۳۸
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط