بی تو انگار روح بیمارم

بی تو انگار روح بیمارم
می دهدخانه سخت آزارم

روی تختی که خالی ازتن توست
مثل ابر بهار می بارم

گاه گم می شوم در آیینه
گاه پک میزنم به سیگارم

زندگی ام بدون تو مرگ است
چقدر آه ، دوستت دارم

با خیالت شبانه همراهم
روزها در پی شب تارم

می زنم خویش رابه هرسنگی
تا نبینم تو را ، خود آزارم

چه کنم گیر ودار عشق این است
بین احساس و عقل ، آوارم

به امیدی که با تو سبز شوم
خویش رادر تو باز می کارم
دیدگاه ها (۶)

من با خیالت دلخوشم از خواب بیدارم مکنمحروم از رویای خود در ا...

شب می شوم شاید از این پس ماه من باشی یا آشنای خاطرِ گمراه من...

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیستعاشق بی سر و سامانم و تدبیری...

یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بودتشنهٔ خون من زار نمی‌باید بودت...

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تراخبر از سرزنش خار جفا نیست ت...

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تراخبر از سرزنش خار جفا نیست ت...

طولانیه اما بخونید بسیار زیباس ● مشاعره ای بسیار جالب و در ع...

تو را می‌بخشم، نه به این خاطر که زخم‌هایت درد نداشتند، و نه ...

نصرالله عسگری شاعر دورودی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط