تو را میبخشم، نه به این خاطر که زخمهایت درد نداشتند، و
تو را میبخشم، نه به این خاطر که زخمهایت درد نداشتند، و نه برای آنکه کار جهان را بیحساب و کتاب رها کنم. تو را میبخشم، ساده و عمیق، تنها به یک دلیل: چون تو بینقص نیستی.
من سالها در توهمِ یافتنِ انسانهای بیعیب زیستم؛ کسانی که هرگز اشتباه نمیکنند، هرگز نمیرنجانند و همیشه در اوجِ کمالِ اخلاقی ایستادهاند. اما روزگار به من آموخت که این تصویر، سرابی بیش نیست. ما همگی از گلِ ترکخوردهی همین زمین ساخته شدهایم؛ مخلوقاتی شکننده، سرگردان در میان تاریکی و روشنایی، که گاه در تشخیصِ راه از چاه سراپا خطا میشویم.
بخشیدنِ تو، نادیده گرفتنِ خطایت نیست؛ بلکه پذیرشِ این واقعیتِ تلخ و تسلیبخش است که تو هم مثل من، یک انسانِ جایزالخطایی؛ با تمامِ گسستگیها، ترسها و ناتوانیهایت.
وقتی به چشمِ موجودی بینقص به تو نگاه میکردم، هر رفتارت پتکی بود بر پیکرِ باورهایم. اما امروز که به چشمِ یک «انسان»—با تمامِ ضعفها و محدودیتهایش—به تو مینگرم، خشمم فروکش میکند. میبینم که تو نیز گاهی بندهی ترسهایت بودهای و از روی ناچاری یا نادانی، تبر به ریشهی من زدهای.
تو را میبخشم تا زنجیرِ این کینهی کهنه را از دست و پای روحم باز کنم. تو را میبخشم تا بارِ سنگینِ کامل بودن را از روی شانههایت بردارم و به تو اجازه دهم که ساده و معمولی باشی. من با بخشیدنِ تو، در واقع با جهانِ ناقصی که در آن زندگی میکنیم آشتی میکنم.
گاهی فکر میکنم نیازی به اثبات جهانِ پس از مرگ نیست؛ نیازی نیست کسی مرا از آتشِ سوزانِ دوزخی در دوردستها بترساند. من به جهنم ایمان دارم، نه به خاطر آیهها و نشانهها، بلکه به این خاطر که درون آن زندگی میکنم.
جهنم برای من یک جغرافیای ناشناخته در ماورای ابرها نیست؛ جهنم همین تکرارِ بیسرانجامِ روزهاست. همین دیوارهای بلندی است که میانِ من و آرزوهایم کشیده شده. آتشِ این دوزخ، گدازههای آتشفشانی نیست، بلکه موریانهی دلهره و اضطراب است که هر شب آرام و بیصدا، ریشههای امید را در دلم میجود.
بزرگترین عذاب جهنم، سوختنِ تن نیست؛ تماشای خاکستر شدنِ رویاهایی است که با خونِ دل پرورششان داده بودی، در حالی که هنوز زندهای و نفس میکشی.
من هر روز در خیابانهایی قدم میزنم که مهآلود از ناامیدی است، و با آدمهایی همکلام میشوم که هرکدام حاملِ تکهای از این رنجِ ابدی هستند. اینجایی که من ایستادهام، جایی است که در آن «دوست داشتن» به مسلخ میرود و «تنهایی» حکمرانی میکند.
اگر جهنم چیزی جز جدایی، سرگردانی و سوختن در حسرتِ یک دم آسایش نیست، پس من سالهاست که شهروندِ وفادارِ این تبعیدگاهم. من به جهنم اعتقاد دارم، چون هر صبح که چشم باز میکنم، شعلههای سردِ آن را لمس میکنم که مرا در خود میبلعند و باز برای فردا زنده نگه میدارند.
روزها هرطور که هست میگذرند؛ با شلوغیهای کاذب، با صداهای غریبه و با ماسکهایی که به ناچار بر چهره میزنیم تا بگوییم «همهچیز خوب است». اما شب، دادگاهِ بیرحمِ آگاهی است. وقتی چراغها یکییکی خاموش میشوند و سکوت سنگینِ کوچه روی سینه خانه آوار میشود، تنهایی با تمام ابهتِ غمناکش از راه میرسد.
شب، زمانِ بیداریِ زخمهای کهنه است. همان حرفهای ناگفتهای که در گلو قورت دادهایم، همان دلتنگیهایی که روزها پشت خندههایمان پنهانشان کرده بودیم، و تمام آن «چرا»هایی که هرگز پاسخی برایشان نیافتیم. در تاریکی، فکر و خیال مثل موریانه به جانِ روح میافتد؛ گذشته را شخم میزند و آینده را در هالهای از بیم و ابهام نشان میدهد.
بزرگترین غربتِ انسان آنجاست که در میانِ تلی از خاطرات و رویاهای مرده، روی تختخوابش تنها بیدار بماند و صدای تپشهای قلبِ خودش را بشنود که با اضطراب میکوبد. در این جغرافیا، هیچکس به فریادِ آدم نمیرسد؛ چرا که جنگ، جنگی پنهانی میانِ انسان و ذهنِ خستهی خویش است.
دلواپسیهای شبانه، مثل قطرههای باران روی سقفِ دلتنگی میچکند و هر قطره، عمقِ تنهایی را بیشتر به رخ میکشد. نگاه میکنی و میبینی در این تاریکیِ ممتد، چقدر دستهایت خالی است و چقدر شانههایت برای حملِ اینهمه اندوهِ خانهزاد، نحیف و ناتواناند.
ما شب بیداران، نسلی هستیم که جریمهی بیش از حد فهمیدن را با بیخوابیهایمان میپردازیم؛ خیره به سقفهای گچی، در انتظارِ سپیدهای که شاید –فقط شاید– با خودش کمی فراموشی بیاورد.
من سالها در توهمِ یافتنِ انسانهای بیعیب زیستم؛ کسانی که هرگز اشتباه نمیکنند، هرگز نمیرنجانند و همیشه در اوجِ کمالِ اخلاقی ایستادهاند. اما روزگار به من آموخت که این تصویر، سرابی بیش نیست. ما همگی از گلِ ترکخوردهی همین زمین ساخته شدهایم؛ مخلوقاتی شکننده، سرگردان در میان تاریکی و روشنایی، که گاه در تشخیصِ راه از چاه سراپا خطا میشویم.
بخشیدنِ تو، نادیده گرفتنِ خطایت نیست؛ بلکه پذیرشِ این واقعیتِ تلخ و تسلیبخش است که تو هم مثل من، یک انسانِ جایزالخطایی؛ با تمامِ گسستگیها، ترسها و ناتوانیهایت.
وقتی به چشمِ موجودی بینقص به تو نگاه میکردم، هر رفتارت پتکی بود بر پیکرِ باورهایم. اما امروز که به چشمِ یک «انسان»—با تمامِ ضعفها و محدودیتهایش—به تو مینگرم، خشمم فروکش میکند. میبینم که تو نیز گاهی بندهی ترسهایت بودهای و از روی ناچاری یا نادانی، تبر به ریشهی من زدهای.
تو را میبخشم تا زنجیرِ این کینهی کهنه را از دست و پای روحم باز کنم. تو را میبخشم تا بارِ سنگینِ کامل بودن را از روی شانههایت بردارم و به تو اجازه دهم که ساده و معمولی باشی. من با بخشیدنِ تو، در واقع با جهانِ ناقصی که در آن زندگی میکنیم آشتی میکنم.
گاهی فکر میکنم نیازی به اثبات جهانِ پس از مرگ نیست؛ نیازی نیست کسی مرا از آتشِ سوزانِ دوزخی در دوردستها بترساند. من به جهنم ایمان دارم، نه به خاطر آیهها و نشانهها، بلکه به این خاطر که درون آن زندگی میکنم.
جهنم برای من یک جغرافیای ناشناخته در ماورای ابرها نیست؛ جهنم همین تکرارِ بیسرانجامِ روزهاست. همین دیوارهای بلندی است که میانِ من و آرزوهایم کشیده شده. آتشِ این دوزخ، گدازههای آتشفشانی نیست، بلکه موریانهی دلهره و اضطراب است که هر شب آرام و بیصدا، ریشههای امید را در دلم میجود.
بزرگترین عذاب جهنم، سوختنِ تن نیست؛ تماشای خاکستر شدنِ رویاهایی است که با خونِ دل پرورششان داده بودی، در حالی که هنوز زندهای و نفس میکشی.
من هر روز در خیابانهایی قدم میزنم که مهآلود از ناامیدی است، و با آدمهایی همکلام میشوم که هرکدام حاملِ تکهای از این رنجِ ابدی هستند. اینجایی که من ایستادهام، جایی است که در آن «دوست داشتن» به مسلخ میرود و «تنهایی» حکمرانی میکند.
اگر جهنم چیزی جز جدایی، سرگردانی و سوختن در حسرتِ یک دم آسایش نیست، پس من سالهاست که شهروندِ وفادارِ این تبعیدگاهم. من به جهنم اعتقاد دارم، چون هر صبح که چشم باز میکنم، شعلههای سردِ آن را لمس میکنم که مرا در خود میبلعند و باز برای فردا زنده نگه میدارند.
روزها هرطور که هست میگذرند؛ با شلوغیهای کاذب، با صداهای غریبه و با ماسکهایی که به ناچار بر چهره میزنیم تا بگوییم «همهچیز خوب است». اما شب، دادگاهِ بیرحمِ آگاهی است. وقتی چراغها یکییکی خاموش میشوند و سکوت سنگینِ کوچه روی سینه خانه آوار میشود، تنهایی با تمام ابهتِ غمناکش از راه میرسد.
شب، زمانِ بیداریِ زخمهای کهنه است. همان حرفهای ناگفتهای که در گلو قورت دادهایم، همان دلتنگیهایی که روزها پشت خندههایمان پنهانشان کرده بودیم، و تمام آن «چرا»هایی که هرگز پاسخی برایشان نیافتیم. در تاریکی، فکر و خیال مثل موریانه به جانِ روح میافتد؛ گذشته را شخم میزند و آینده را در هالهای از بیم و ابهام نشان میدهد.
بزرگترین غربتِ انسان آنجاست که در میانِ تلی از خاطرات و رویاهای مرده، روی تختخوابش تنها بیدار بماند و صدای تپشهای قلبِ خودش را بشنود که با اضطراب میکوبد. در این جغرافیا، هیچکس به فریادِ آدم نمیرسد؛ چرا که جنگ، جنگی پنهانی میانِ انسان و ذهنِ خستهی خویش است.
دلواپسیهای شبانه، مثل قطرههای باران روی سقفِ دلتنگی میچکند و هر قطره، عمقِ تنهایی را بیشتر به رخ میکشد. نگاه میکنی و میبینی در این تاریکیِ ممتد، چقدر دستهایت خالی است و چقدر شانههایت برای حملِ اینهمه اندوهِ خانهزاد، نحیف و ناتواناند.
ما شب بیداران، نسلی هستیم که جریمهی بیش از حد فهمیدن را با بیخوابیهایمان میپردازیم؛ خیره به سقفهای گچی، در انتظارِ سپیدهای که شاید –فقط شاید– با خودش کمی فراموشی بیاورد.
- ۸۹۹
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط