{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از چاڋرۍڪه سرش بود خوشش

از چاڋرۍڪه سرش بود خوشش
نمۍاومد .
بهش گفتن؛چاڋرۍها بو می‌دهد
دلش شڪست تا خانہ پیاده رفت
سر نماز بہ سجاده ڪه افتاد
یادش آمد راست می گفتند چاڋرۍها بو مۍدهند؛بوۍخاڪ
۱۴۰۰ سال است ڪه چاڋر بوۍ
خاڪ مۍدهد
لبخند زد از بوۍخاڪ چاڋرش
راضۍ بود .


    ═══✼🌸 ✼══
عفاف وحجاب
@effafohejab
دیدگاه ها (۱)

“Dans les méandres du destin, les fils invisibles tissent de...

من✋ امـــــروزاسلحــہ🔫 دستم نیستولـۍ☝ ️تمام افتخــ ـ ـ ـ ـ...

از چادری که سرش بود خوششون نمی اومد بهش گفتن؛ چادری ها بو می...

🌹 نـــ✒ ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹 #آیه_های_جنون #قسمت_نهم #...

my dad

وقتی پریود بودی اما باهاش قهر بودی

داستان سام و تیناتک قسمتاز یک طرف عذاب وجدان داشت واز سویی خ...

از وقتی به خانه برگشته بود پا از اتاق بیرون نگذاشته .، چرا ک...

ساعت از نیمه شب گذشته . مایکی به نامه ای که دختر نوشته بود خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط