{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my dad

نویسنده:@moonand
PART:10
ویو هیونجین‌:
وقتی که دعواش کردم و سرش داد زدم با گریه اش فهمیدم زیاده روی کردم چون اون هیچی نمیدونست و بیگناه بود اما نمی‌تونستم با گریه اش رفتارم رو عوض کنم چون قبلاً هم بهش گفته بودم پس فقط با گفتن «گریه چیزی رو درست نمیکنه» کفایت کردم و بعد کشیدمش و به سمت ماشین رفتیم توی راه یادم افتاد باید براش گوشی بگیرم وقتی پیاده شدم صدای گریه اش رو شنیدم فکنم بد دلشو شکوندم و بهش حق میدم.‌‌..
زمان حال
ه:باشه
ویو نویسنده:
به سمت خونه حرکت کردن و با رسیدن به خونه و ترمز ماشین فلیکس به سرعت و بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شد و به سمت اتاقش رفت انقد سریع رفت که یادش رفت خریداشو ببره که البته الان اینجور چیزها مهم نبودن وارد اتاق شد و درو بست و به در تکیه زد سرشو روی زانو هاش گذاشت وقتی یاد اون صحنه و حرف های بابای دو روزه اش فکر میکرد گریه اش شدید میشد حتی برای خودش هم عجیب بود آخه باباش حرفه خاصی یا بدی بهش نزده بود که انقد دلش شکسته بود......
.
.
یک ساعت بعد
ویو هیونجین‌:
یک ساعت بود که فلیکس توی اتاقش بود و منم میخواستم بهش زمان بدم اما دیگه وقتش بود که برم و از دلش در بیارم(ای خودا) خیلی اروم
به سمت در اتاقش رفتم رو به روش قرار گرفتم و در زدم جوابی نشنیدم دوباره در زدم و باز هم جوابی نشنیدم نگران شدم آروم دستگیره رو پایین دادم و اومدم بازش کنم که انگار یک جسمی جلوی در بود به سختی درو باز کردم و چشمم به فلیکس که پشت در نشسته بود و خوابش برده بود خورد صورتش از شدت گریه پف کرده بود و دماغش قرمز بود غمگین نگاهش کردم و جلوی پاش زانو زدم دستمو سمت سرش بردم و نوازش کردم
ه:لیکسم...قشنگم
آروم چشماشو باز کرد و نگام کرد با دیدنم نگاهشو ازم گرفت و به زمین داد لبخند تلخی زدم و گفتم
ه:می‌دونم از دستم ناراحتی حقم داری اومدی پیشم که نگرانیت رو برطرف کنم اما بدتر ترسوندمت نمی‌خواستم که اینطوری بشه من نگرانت شدم تو بعضی از چیز هارو نمیدونی و منم باید مراقبت باشم من واقعا اون لحظه نگران شدم و بخاطر همین سرت داد کشیدم....
ف:م...من...ق..قلبم..شکست...و..خیلی..ترسیدم
ه:می‌دونم که قلبت شکست معذرت می‌خوام که قلبت رو شکوندم منو می‌بخشی
ف:ا..اره
ه:مرسی تو خیلی قلب بزرگی داری
و بعد آروم بغلش کردم که دیدم دوباره داره گریه می‌کنه
ه:عا..عا.. ایندفعه دیگه برای چی؟
ف:هیچی
ه:دیگه گریه نکن باشه
ف:باشه
دیدگاه ها (۳)

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

The Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت ۳۷ویو کایاـ ماشین...

پارت ۲ ویو ا.ت با صدای آزار دهنده ی زنگ ساعت گوشیم ، دستم رو...

____[The Forbidden Crossing]____

چند پارتی کوک╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1«ویو ا.ت»صبح با صدای زنگ گوشیم از خوا...

Do I love him, or do I hate him?P:¹ویو جیناامروز با صدای گری...

چند پارتـــــــــــــــ🖤ـــــــــــوقتی باهات بد حرف میزنهــ...

پارت ۳ویو ات:اتاق سرد بود و بوی نم می‌داد. دیگه از اون سقفِ ...

#in_your_eyespart_9۲ویو کایلا یه نفس کلافه کشیدم و دوباره سا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط