وقتی پریود بودی اما باهاش قهر بودی
هوا هنوز گرگ و میش بود که دریا با درد مبهمی از خواب پرید. دلش مثل یک مشت گره خورده بود و تیرهای داغی به کمرش میزد. آهسته از تخت پایین آمد، نمیخواست هیونجین را بیدار کند. دیشب... دیشب خیلی بد گذشت. صدای بلندشان هنوز توی گوشش زنگ میزد. تقصیر خودش بود، نباید بدون گفتن به هیونجین با سارا میرفت. میدانست هیونجین از سارا خوشش نمیآید، اما دلش یک کم تفریح میخواست. حالا نتیجهاش این شده بود؛ هیونجین با او قهر کرده بود و تختشان مثل یک دره عمیق، سرد و بیروح شده بود.
به سختی خودش را به آشپزخانه رساند و یک لیوان آب ریخت. سرش گیج میرفت و حس میکرد تمام استخوانهایش درد میکنند. همیشه این موقعها هیونجین مثل یک کوه کنارش بود. دستهای گرمش را روی شکمش میگذاشت و آنقدر آرام ماساژ میداد تا دردش کم شود. با حرفهای شیرین و شوخیهایش کاری میکرد که تمام غصههایش یادش برود. اما حالا... حالا هیونجین پشتش را کرده بود و انگار نه انگار که او دارد از درد به خودش میپیچد.
ناگهان دردی آنقدر شدید پیچید که لیوان از دستش افتاد و شکست. قطرههای اشک ناخودآگاه از چشمانش سرازیر شدند. دلش بدجور گرفته بود، هم از درد جسمی و هم از سردی هیونجین. با صدای لرزانی گفت: "آخ..."
همان لحظه در اتاق باز شد و هیونجین با چهرهای نگران ظاهر شد. با دیدن دریا که روی زمین زانو زده و خردههای لیوان دور و برش پخش شده بود، اخمهایش باز شد و با قدمهای بلند به طرفش آمد.
"دریا! چی شده؟" صدایش پر از نگرانی بود.
دریا با بغض نگاهش کرد. "درد دارم هیونجین... خیلی درد دارم."
هیونجین بدون هیچ حرفی کنارش زانو زد و آرام بازویش را گرفت. "چرا صدام نکردی؟"
دریا شانههایش را بالا انداخت. "فکر کردم... فکر کردم برات مهم نیست."
هیونجین با ناراحتی سرش را تکان داد. "چطور میتونی این فکر رو بکنی؟ دعوای دیشب... خب، دعوا بود. من عصبانی بودم، اما هیچ وقت درد تو برام بیاهمیت نیست."
آرام خردههای لیوان را کنار زد و بعد دریا را بلند کرد و به طرف تخت برد. به آرامی او را دراز کرد و پتو را رویش کشید. بعد نشست کنارش و با همان دستهای گرم همیشگی شروع به ماساژ دادن شکمش کرد.
دریا چشمانش را بست. گرما و نوازش دستهای هیونجین مثل یک مسکن قوی، کمکم دردش را تسکین میداد. سکوت بینشان پر از حرفهای نگفته بود. بعد از چند دقیقه سکوت را هیونجین شکست.
"متاسفم دریا. متاسفم که دیشب اونطوری رفتار کردم. حق با تو بود، نباید صدامو بلند میکردم. عصبانی بودم و حرفهای بدی زدم. اما این دلیل نمیشه که الان کنارت نباشم. تو برای من خیلی مهمی، درد تو درد منه."
اشکهای دریا دوباره جاری شدند، اما این بار اشکهای غم نبودند، اشکهای رهایی بودند. دستش را روی دست هیونجین گذاشت و با صدای آرامی گفت: "منم متاسفم هیونجین. نباید بدون اینکه بهت بگم میرفتم. میدونم از سارا خوشت نمیاد."
هیونجین لبخند مهربانی زد و پیشانی دریا را بوسید. "مهم نیست دریا. مهم اینه که الان حالت خوب بشه."
تا آخر روز هیونجین کنار دریا ماند. برایش چای گرم درست کرد، فیلم مورد علاقهاش را گذاشت و مدام قربان صدقهاش میرفت. دریا با هر نوازش و هر کلمه محبتآمیز او، بیشتر مطمئن میشد که قهرشان فقط یک ابر زودگذر بوده و عشقشان عمیقتر از این حرفهاست. دردهای جسمیاش کمکم داشت فراموش میشد و جایش را گرما و آرامش آغوش هیونجین گرفته بود. آن روز دریا فهمید که حتی تلخترین دعواها هم نمیتواند پیوند قلبی آنها را خدشهدار کند، به خصوص وقتی که عشق و درک متقابل، قویترین مرهم هر دردی باشد.
به سختی خودش را به آشپزخانه رساند و یک لیوان آب ریخت. سرش گیج میرفت و حس میکرد تمام استخوانهایش درد میکنند. همیشه این موقعها هیونجین مثل یک کوه کنارش بود. دستهای گرمش را روی شکمش میگذاشت و آنقدر آرام ماساژ میداد تا دردش کم شود. با حرفهای شیرین و شوخیهایش کاری میکرد که تمام غصههایش یادش برود. اما حالا... حالا هیونجین پشتش را کرده بود و انگار نه انگار که او دارد از درد به خودش میپیچد.
ناگهان دردی آنقدر شدید پیچید که لیوان از دستش افتاد و شکست. قطرههای اشک ناخودآگاه از چشمانش سرازیر شدند. دلش بدجور گرفته بود، هم از درد جسمی و هم از سردی هیونجین. با صدای لرزانی گفت: "آخ..."
همان لحظه در اتاق باز شد و هیونجین با چهرهای نگران ظاهر شد. با دیدن دریا که روی زمین زانو زده و خردههای لیوان دور و برش پخش شده بود، اخمهایش باز شد و با قدمهای بلند به طرفش آمد.
"دریا! چی شده؟" صدایش پر از نگرانی بود.
دریا با بغض نگاهش کرد. "درد دارم هیونجین... خیلی درد دارم."
هیونجین بدون هیچ حرفی کنارش زانو زد و آرام بازویش را گرفت. "چرا صدام نکردی؟"
دریا شانههایش را بالا انداخت. "فکر کردم... فکر کردم برات مهم نیست."
هیونجین با ناراحتی سرش را تکان داد. "چطور میتونی این فکر رو بکنی؟ دعوای دیشب... خب، دعوا بود. من عصبانی بودم، اما هیچ وقت درد تو برام بیاهمیت نیست."
آرام خردههای لیوان را کنار زد و بعد دریا را بلند کرد و به طرف تخت برد. به آرامی او را دراز کرد و پتو را رویش کشید. بعد نشست کنارش و با همان دستهای گرم همیشگی شروع به ماساژ دادن شکمش کرد.
دریا چشمانش را بست. گرما و نوازش دستهای هیونجین مثل یک مسکن قوی، کمکم دردش را تسکین میداد. سکوت بینشان پر از حرفهای نگفته بود. بعد از چند دقیقه سکوت را هیونجین شکست.
"متاسفم دریا. متاسفم که دیشب اونطوری رفتار کردم. حق با تو بود، نباید صدامو بلند میکردم. عصبانی بودم و حرفهای بدی زدم. اما این دلیل نمیشه که الان کنارت نباشم. تو برای من خیلی مهمی، درد تو درد منه."
اشکهای دریا دوباره جاری شدند، اما این بار اشکهای غم نبودند، اشکهای رهایی بودند. دستش را روی دست هیونجین گذاشت و با صدای آرامی گفت: "منم متاسفم هیونجین. نباید بدون اینکه بهت بگم میرفتم. میدونم از سارا خوشت نمیاد."
هیونجین لبخند مهربانی زد و پیشانی دریا را بوسید. "مهم نیست دریا. مهم اینه که الان حالت خوب بشه."
تا آخر روز هیونجین کنار دریا ماند. برایش چای گرم درست کرد، فیلم مورد علاقهاش را گذاشت و مدام قربان صدقهاش میرفت. دریا با هر نوازش و هر کلمه محبتآمیز او، بیشتر مطمئن میشد که قهرشان فقط یک ابر زودگذر بوده و عشقشان عمیقتر از این حرفهاست. دردهای جسمیاش کمکم داشت فراموش میشد و جایش را گرما و آرامش آغوش هیونجین گرفته بود. آن روز دریا فهمید که حتی تلخترین دعواها هم نمیتواند پیوند قلبی آنها را خدشهدار کند، به خصوص وقتی که عشق و درک متقابل، قویترین مرهم هر دردی باشد.
- ۳.۰k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط