از وقتی به خانه برگشته بود پا از اتاق بیرون نگذاشته .، چر
از وقتی به خانه برگشته بود پا از اتاق بیرون نگذاشته .، چرا که ترس آن جون وو لعنتی پر بدنش میبود .. زینا تنها یک دفه آمد آن هم با سینی غذا کهنه غذایی که پدرش دستور داده بود تنها تب جلبک دریایی خشک و دو تیکه نان خشک یک لیوان آب .. پوزخند ای زد و آروم با خود گفت : داداشم تاجر و پدرم صاحب شرکت .. به خوبی متوجه این بود که برای مجازات کردنش این غذا را برایش فراهم میکرد .. از سر شب تا الان هم صداش را روی سرش گذاشته بود ..
ولی برای آوا دختر افسرده اصلا مهم نبود .. چندان میلی به غذا نداشت ولی ته دلش کاشکی میکرد که قهوه دکتر بود تا کمی حالش را خوب میکرد .. سینی را حول داد و پاهایش را در آغوشش جمع کرد زل زد به لیوان سفیدی که روی میز گذاشته بود .. چرا خودش تیم لیوان را طراحی نمیکرد .. تند بلند شد و لیوان را برداشت خم شد و از کشو ماژیک و خودکار برداشت سپس روی مبلش نشست .. ٫ آقای دکتر از اون درخته بهم گفت . پس یعنی منم میتونم از احساسات خودم نقاشی کنم .. شاید دکتر خوشش بیاد .. ٫ ریز خندید و آروم مشغول طراحی کردن شد .. در این مدت خودش هم متوجه ساعت ندشه بود .. ده شب شده .. امشب واقعا کوتاه برای آوا گذشت ..
صدا بار شدن کلید بود از پشت در تند لیوان را پشت بالشت قائم کرد و در باز شد سئوجون با چهره بسیار خسته وارد اتاق شد و در را قفل نمود ات به چهره خسته اش زل زد .. سئوجون روی مبل نشست و سرش را روی پای خواهرش گذاشت .. ات نگران گفت : اوپا. خوبی.
سئوجون: خوبم .. خواهر جون .. تو چطوری
دخترک شانه ای بالا انداخت و اولین چیزی که در ذهنش آمد را بیان کرد : هنوزم دنبالش میگردی..
سئوجون : معلومه .. دخترک نفس عمیقی کشید و آروم گفت : نگران نباش هرجایی هست جاش آمنه ..
لبخند غمگینی زد و تند به یاد چیزی افتاد سپس آروم گفت : اوپا بلند شو برات چیزی آوردم... برادرش آروم بلند شد و چشم به خواهرش دوخت به با چهره بهتر و رنگ رو عوض شده از کمد چیزی را برداشت سپس به سمت برادرش گرفت .. سئوجون اول شوکه شد ولی با دیدن جوراب خوشگل لبخند رو لبش نشست ..
آوا آروم کنار سئوجون نشست سپس دست برادرش را گرفت : میدونم دنبال بچت میکردی و دلت هر دقیقه میخواد اونو ببینی و از وجودش خبر دار بشی .. پی لطفاً ناراحت نباش ..
سئوجون: پیداش میکنم بچمو پیداش میکنم ... به خودش ت
آمد. روبه ات کرد سپس نگران گفت: تو چطوری رفتن به روانشناس حالتو خوب کرده
دخترک ناخودآگاه لبخند غمگینی زد و آورم گفت : سعی میکنم .. ادامه زندگی رو ازش یاد بگیرم .. سئوجون لبخند ای زدسپس آروم خم شد و پیشانی خواهرش را بوسید : خوبه کاش زود خواهر عزیزم خوب بشه .. منم برایش گوشی میخرم
دخترک تند نگاهش کرد جونگکوک راست میگفت دکترش واقعا امید داده بود بهش : باور نمیشه .. سئوجون: لطفاً به کسی نگو و نشونش نده باشه تا پدر و عمو متوجه اش نشن باشه
دخترک با بغض سری تکون داد سپس تند برادرش را به آغوش گرفت....
چند دقیقه بعد سئوجون رفت و دخترک تند پشت سرش بلند شد و در را قفل کرد این ایده ای بود که امشب به ذهنش رسیده بود . اینگونه فرار از دست جون وو راحتر بود ..
میلی به لباس عوض کردن نداشت و آروم در تخت دراز کشید .. حتی توجه ای بهش نمیکرد که این لباس دو روز پیش بود که در تن داشت ..پلک روی هم گذاشت ولی با درد ای که نیک رخش گشت تند از نیم خواب پربد .. به اطراف نگاه کرد .٫ . یه کابوس بود .. آره ٫ با خود تند تند تکرار کرد .. نیم رخش به شدت درد میکرد بر اسر کتک های که خورده بود شاید حس میکرد نیک رخش شکسته باشه ..
غمیگنین نفس کشید و به عسلی نگاه کرد پماد جونگکوک بود پماد دکترش .. دکترش.. فعلا امید زندگی اش شده بود البته فعلا ..
دست دراز کرد و سرش را باز کرد .. برعکس همه پماد ها .. این یک بوی خواستی داشت .. انگار از وانیل خنک درست شده بود .. مایه ای از پماد را روی دستش ریخت و صورتی را چرب کرد .. سرش را بست و زیر بالشت اش گذاشت دوباره دراز کشید .. این بوی خواستی چی بود .. کجا این بو را متوجه شده .. آوا شوکه ابرو بالا انداخت .. این عطر مردونه جونگکوک بود
٫ امروز وقتی نزدیکم شد .. این بو ازش میرفت .. یعنی عطر وانیلی استفاده میکنه ٫ بلاخره با هزاران افکارش و فکر کردن به دکتر و فردا خوابش برد
ولی برای آوا دختر افسرده اصلا مهم نبود .. چندان میلی به غذا نداشت ولی ته دلش کاشکی میکرد که قهوه دکتر بود تا کمی حالش را خوب میکرد .. سینی را حول داد و پاهایش را در آغوشش جمع کرد زل زد به لیوان سفیدی که روی میز گذاشته بود .. چرا خودش تیم لیوان را طراحی نمیکرد .. تند بلند شد و لیوان را برداشت خم شد و از کشو ماژیک و خودکار برداشت سپس روی مبلش نشست .. ٫ آقای دکتر از اون درخته بهم گفت . پس یعنی منم میتونم از احساسات خودم نقاشی کنم .. شاید دکتر خوشش بیاد .. ٫ ریز خندید و آروم مشغول طراحی کردن شد .. در این مدت خودش هم متوجه ساعت ندشه بود .. ده شب شده .. امشب واقعا کوتاه برای آوا گذشت ..
صدا بار شدن کلید بود از پشت در تند لیوان را پشت بالشت قائم کرد و در باز شد سئوجون با چهره بسیار خسته وارد اتاق شد و در را قفل نمود ات به چهره خسته اش زل زد .. سئوجون روی مبل نشست و سرش را روی پای خواهرش گذاشت .. ات نگران گفت : اوپا. خوبی.
سئوجون: خوبم .. خواهر جون .. تو چطوری
دخترک شانه ای بالا انداخت و اولین چیزی که در ذهنش آمد را بیان کرد : هنوزم دنبالش میگردی..
سئوجون : معلومه .. دخترک نفس عمیقی کشید و آروم گفت : نگران نباش هرجایی هست جاش آمنه ..
لبخند غمگینی زد و تند به یاد چیزی افتاد سپس آروم گفت : اوپا بلند شو برات چیزی آوردم... برادرش آروم بلند شد و چشم به خواهرش دوخت به با چهره بهتر و رنگ رو عوض شده از کمد چیزی را برداشت سپس به سمت برادرش گرفت .. سئوجون اول شوکه شد ولی با دیدن جوراب خوشگل لبخند رو لبش نشست ..
آوا آروم کنار سئوجون نشست سپس دست برادرش را گرفت : میدونم دنبال بچت میکردی و دلت هر دقیقه میخواد اونو ببینی و از وجودش خبر دار بشی .. پی لطفاً ناراحت نباش ..
سئوجون: پیداش میکنم بچمو پیداش میکنم ... به خودش ت
آمد. روبه ات کرد سپس نگران گفت: تو چطوری رفتن به روانشناس حالتو خوب کرده
دخترک ناخودآگاه لبخند غمگینی زد و آورم گفت : سعی میکنم .. ادامه زندگی رو ازش یاد بگیرم .. سئوجون لبخند ای زدسپس آروم خم شد و پیشانی خواهرش را بوسید : خوبه کاش زود خواهر عزیزم خوب بشه .. منم برایش گوشی میخرم
دخترک تند نگاهش کرد جونگکوک راست میگفت دکترش واقعا امید داده بود بهش : باور نمیشه .. سئوجون: لطفاً به کسی نگو و نشونش نده باشه تا پدر و عمو متوجه اش نشن باشه
دخترک با بغض سری تکون داد سپس تند برادرش را به آغوش گرفت....
چند دقیقه بعد سئوجون رفت و دخترک تند پشت سرش بلند شد و در را قفل کرد این ایده ای بود که امشب به ذهنش رسیده بود . اینگونه فرار از دست جون وو راحتر بود ..
میلی به لباس عوض کردن نداشت و آروم در تخت دراز کشید .. حتی توجه ای بهش نمیکرد که این لباس دو روز پیش بود که در تن داشت ..پلک روی هم گذاشت ولی با درد ای که نیک رخش گشت تند از نیم خواب پربد .. به اطراف نگاه کرد .٫ . یه کابوس بود .. آره ٫ با خود تند تند تکرار کرد .. نیم رخش به شدت درد میکرد بر اسر کتک های که خورده بود شاید حس میکرد نیک رخش شکسته باشه ..
غمیگنین نفس کشید و به عسلی نگاه کرد پماد جونگکوک بود پماد دکترش .. دکترش.. فعلا امید زندگی اش شده بود البته فعلا ..
دست دراز کرد و سرش را باز کرد .. برعکس همه پماد ها .. این یک بوی خواستی داشت .. انگار از وانیل خنک درست شده بود .. مایه ای از پماد را روی دستش ریخت و صورتی را چرب کرد .. سرش را بست و زیر بالشت اش گذاشت دوباره دراز کشید .. این بوی خواستی چی بود .. کجا این بو را متوجه شده .. آوا شوکه ابرو بالا انداخت .. این عطر مردونه جونگکوک بود
٫ امروز وقتی نزدیکم شد .. این بو ازش میرفت .. یعنی عطر وانیلی استفاده میکنه ٫ بلاخره با هزاران افکارش و فکر کردن به دکتر و فردا خوابش برد
- ۹۴۰
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط